fire-3
گرمایی شدیدی از درون و سرمای شدیدی از بیرون حس میکردم.
صدا های متفاوتی تو گوشم بود و ریه های بسته شدم باعث میشد نتونم تنفس کنم.میدونستم این قسمت از خوابم چی میشهه.میتونستم بفهمم الان لوهان میاد ولی....
قبل از اینکه صدای لوهان بیاد صدایی که تا حالا نشنیده بودم ولی آشنا،به نظرم اومد
-بکهیون!بکهیوننن
از خواب پریدم و تو صورت چان که با نگرانی بهم نگاه میکرد نگاه کردم.بعد از بیدار شدن من نفس راحتی کشید و گفت:اگه بخوای صبح ها اینطوری از خواب بیدار بشی که میمیری
-ساعت چنده؟؟
یه دفعه ای پرسیدم
بعد از شنیدن حرف من یه پوزخند خبیثانه زد و گفت:6:30
-چییی؟؟
خندید و گفت:سحر خیز باش با اینکه هنوز هیچکی بیدار نشده .
و از اتاق بیرون رفت.
باورم نمیشه فقط واسه اینکه اذیتم کنه این موقع بیدارم کرده.البته کار خوبی کرده وگرنه تو خواب دق میکردم.
از در بیرون رفتم که دیدم چان کنار دیوار واستاده وسرش تو گوشیشه.
یه نگاهی بهش انداختم و گفتم:خب حالا چیکار کنیم؟؟
-اوممم کلی کارای مختلف
-چی؟؟
یه پوزخند زد و گفت:میتونی بوسم کنی
-هان؟
-خب میتونی بقلم کنی
-هان؟
-یا هم هر دوتا کارو انجام بدی
خندیدم و گفتم:شاید بتونم بزنمت.
----------------------------
داشتم به یکی از استعدادام موقع ناهار خوردن پی میبردم.ممم میتونم تشخیص بدم که تو فکر بقیه چی میگذره.
خب الان اول و به ترتیب میخوام ذهناشون رو بخونم.
اومم چانیول که فقط به غذاش فکر میکنه
تاعو که با کریس حرف میزنه پس دارن درباره ی ماموریت فکر میکنن
اومم لی که سرش تو گوشیشه پس حتما داره بازی میکنه
سوهو که مطمئنا به این فکر میکنه چطوری باید مثل دی او غذا بپزه
و دی او هم فکر میکنه چقدر تو غذا پختن استعداد داره
لوهان که داره به سهون نگاه میکنه.پس داره به سهون فکر میکنه
سهون که اخم کرده پس به هیچی فکر نمیکنه.چن هم به اخم سهون نگاه کرده.
وکای.کای هم به سهون نگاه میکنه
-یسسسسس فهمیدم
با گفتن این حرف همه ی نگاه ها سمت من برگشت.
-آقای کای مچتو گرفتم
کای با قیافه ای که تعجب توش داد میزد گفت:مچمو؟؟
-نمیگم
خنده ی شیطانی ای کردم و به سهون که وسط اونا نشسته بود نگاه کردم.
یه دفعه کریس همه ی حواس هارو به خودش پرت کرد وگفت:بچه ها باید حرف بزنیم
هممون منتظر به کریس نگاه کردیم و اون شروع کرد
-ما باید اون باندو تا دوباره فرار نکردن گیر بندازیم.بچه ها ما 8ساله باهمیم و این باند 1ساله ما رو بد اذیت کرده.پس بکهیون مطمئنم حافظت کمکم داره برمیگرده.ما زیاد وقت نداریم پس سعی کن زود همه چیو به یاد بیاری.
سرمو تکون دادم.یاد خوابم و اون صدای ناآشنای تقریبا آشنا افتادم.مطمئنا من خیلی صدا ها قبل فراموشیم شنیدم پس اینم یکی از هموناست.
تو اتاق بودم و داشتم ادامه ی کتاب رو میخوندم.
-چانیول قورباغه ها چند تا بچه به دنیا میارن؟؟
چانیول سرشو از تو گوشیش درآورد و گفت:تاحالا قورباغه نبودم که بدونم و تا حالا بچه به دنیا نیاوردم
سرمو تکون دادم و دوباره حواسمو به کتاب جمع کردم.
ولی دوباره بعد پنج دقیقه پرسیدم
-پوزیشن یعنی چی؟؟
چانیول یه لبخند شیطانی ای زد و گفت:یعنی مرحله.خوب چرا پرسیدی؟؟
-تو کتاب نوشته
-تو کتاب نوشته؟
با تعجب اومد کنارم نشست و نگاهی به کتاب انداخت و متنو بلند خوند.
-قورباغه ها تعداد تخم هایی که به دنیا میاورند نامشخص هست و در مرحله ی پوزیشن سکسی این کار را میکنند.
-مگه قورباغه ها..
با خودش تکرار کرد.
بعد این جمله چانیول نگاهی پر ازخنده بهم انداخت و گفت:لوهان این کتابو بهت داده؟
-آره.ولی من خیلی از کلمه هاشو نمیفهمم
-خخ ندونی برات بهتره.البته فعلا.
--------------------------
لیتوک پاهاش رو جمع کرد و کلاه هودیش رو سرش کرد.
باورش نمیشد از دست داده باشنش.
حالا میفهمید کشتن آدما برای نزدیکاشون چه حسی داره
هیچول دستشو رو شونه ی لیتوک گذاشت
-نگران نباش
با سردی گفت و لیتوک رو بلند کرد.
-----------------------------------
حوصلم سر رفته بود و رفتم پیش شیومینی که موقع ناهار حموم بود.در زد مو بدون گرفتن جواب وارد اتاق شدم.
شیومین در حال بازی کردن با کامپیوترش بود که با دیدن من لبخند زد.
-سلام هیونگگگ.من حوصلم سر رفته،چرا بیرون نمیریم؟یا چرا من گوشی ندارم؟
شیومین همونطور که از صندلیش بلند میشد تا من به جاش بشینم و بازی کنم چگفت:
-خوب بک جون گوشیت یا سوخته یا هنوز تو اون انباره و برای این بیرون نمیریم که ممکنه افراد اسمشو نبر مارو ببینن.و اینکه ما تو این ماموریت 1ساله مثلا مافیا هستیم پس بهتره زیاد آفتابی نشیم.
-آفتابی؟؟
شیومین یه نگاه عاقل اندر سفیلی به من انداخت و گفت:بک بیا بشین بازی کن اینقدر هم چرت و پرت نگو
-چ چیکار کنم؟؟
با گنگی پرسیدم و باز هم شیومین مثل دفعه ی قبل منو از تو اتاقش بیرون کرد.
-برو بقیه حوصله ی بیشتری دارن
و درو بست.
راستشو بخوای حوصلم سر نرفته بود.خخخخخ فقط دلم میخواست یکی یکی برم پیششون.آخه چطوری میتونم با وجود این بچه ها حوصلم سر بره.
تو سالن از سمت راست به سمت چپ و به طرف اتاقای بچه ها نگاه میرفتم.کمکم داشت یادم میومد که برای اذیت کردنشون با چانیول زیاد این مسیرو طی میکردیم.
از روی پله ها یه نگاه گذرا به کریس و سوهو که داشتن حرف میزدن و میخندیدن انداختم.
خوب احتمالا چرت و پرت میگن پس میرم حموم.آخه خیلی وقته حموم نرفته بودم خخ
نفهمیدم چی شد که متوجه گرفتن دستم توسط کای و کشیده شدنم به سرعت تو حموم شدم.
-بکهیون بدبخت شدم
با ترس گفت
با حس کنجکاوی که تحریکم کرده بود گفتم:چیشده؟؟
-گوشیه سهون رو شکستم.
-تو با گوشیه سهون چیکار داشتی؟؟
سرشو خاروند و قبل از اینکه جواب بده متوجه حضور سهون شد و گفت:هه بک برقا رو خاموش کن و خم شو
خندم گرفتع بود.
آخه یادم میومد خودم و چانیول یه دور گوشیه سهون رو شکسته بودیم.خخخخ