fire-1
همونطور که چشم هاش گرم شده بود،آستینای بلیز مرد کناریم که سعی کرده بودم اسمشو حفظ کنم(چانیول بود دیگه باید یادم بمونه)خوابم برد.
صدای جیغ آدماا،فریاداشون،کسایی که درون شعله ها میسوختن.
آتیش!!چیزی که ازش خیلی میترسم
با صورتی عرق کرده از خواب پریدم و نگاهی به اطراف انداختم.بالاخره اسم مرد کناریمو حفظ کردم،چانیول!
اسمای بقیه به نظرم آسون تر بود و میتونستم به راحتی بهشون هیونگ بگم.
پایین رفتیم و با دیدن قیافه ای که نسبت به همشون نا آشنا تر بود رو پله ها ایستادم.
چانیول کمی با تعجب نگاه کرد و بعد از چند دقیقه گفت:چرا واستادی؟؟
قبل از اینکه حرف بزنم پسرک مو چتری به طرفم دوید وبقلم کرد.
عقب رفتم که باعث شد پام گیر کنه به پله ی پشت پام و بیفتم....
اومم پس اسم این کای بود،کیم جونگین!!
همشون یه اسمی داشتن و یه لقببب.آخه فکر نمیکنن آدمایی مثل من دچار مشکل میشن.
اون مو چتری که تو فاصله ی کمتر از دوسانت تو چشمام نگاه میکرد و هی پلک میزد.تا اینکه بالاخره سوهو گفت:حافظشو از دست داره
------------------------
آدمایی جدید تری به اسمای کریس،لی،تاعو که بعد از نیم ساعت اومدن خونه که باعث شدن چشمام چهار تا شه.دیگه داشتم به خونه بودن اینجا شک میکردم.البته خونه ی بزرگی بود،دو طبقه بود
آشپز خونه سمت راست بود،سمت چپ حال بود و پنج متر قبل از اینکه وارد حال بشی دره خونه بود.
بعد از طی 10متر میرسیدی به راه پله که به طرف بالا میرفت.دوباره یه حال کوچیک تر و یه راهرو با 12تا اتاق.
اتاق چانیول سمت چپ بود.
اونی که قدش 1/90بود و احتمال میدادم کریسه بعد مدتی نگاه کردن به من گفت
-چیشد بکهیون اینطوری شد؟
چن سرشو تکون داد و گفت:اگه الان بگم ممکنه گیج بشه پس وقتی نبود میگم.فقط بدون سر اون ماموریت قبلیکه شما چین بودین اینطوری شد.
تاعو اومد نزدیکم و بقلم کرد.گریم گرفته بود،آخه هیچی یادم نمیومد هیچی!!
سختت بوددد.کسایی رو ببینی که دارن بهت میگن کی هستی و چیکاره ای.
ولی با فکر ااین که پلیسم خندم گرفت..
------------------
بالاخره به هر زور و بد بختی ای شده اسماشون رو یاد گرفتم.واوووو کار سختی بود،
سر میز شام دوباره یه چهره ی نا آشنای دیگه دیدم.
-این کیه؟؟
سوهو درحالی که استیک هارو رو میز میاورد گفت:کی رو میگی؟
چانیول یه دفعه ای خندش گرفت و گفت:این کله بشقابی رو میگه خخخخ.قریبه هه زد تو سر چانیول.
سوهو لبخند زد و گفت:اون کیونگسوعه
شیومین یه نیشخند زد و در حالی که به بشقابش نگاه میکرد گفت:امشب دی او زده میشی
-دی او؟؟چی زده؟؟
با این حرفم همشون زدن زیر خنده و منم طبق همون دو روز مات و مبهوت نگاشون میکردم
----------------------------------------
تو اتاق، چانیول بحث کاپل و این جور چیزا رو باز کرده بود و هی میگفت ما کاپلیمو اینا
و در نهایت جوابی که بعد نیم ساعت حرف زدن بهش دادم این بود
-کاپل چی هست؟؟
بعد یک ساعت رفتم اتاق شیومین و ازش پرسیدم که کاپل چیه. و شیو هم خیلی قشنگگگگگگ برام تعریف کرد آخرشم به دیلیل گنجایش مغزم منو از اتاقش بیرون کرد.
چانبک!!اوهوم اسم جالبیه..حتما بعدا یادم میاد.
خمیازه ای کشیدم و کمکم چشمامو باز کردم و اولین چیزی که دیدم قیافه ی کای و کیونگسو بالای سرم بود.یه جیغ بلندی کشیدم و با دستام هلشون دادم اونور.
سهون که تو چارچوب در ایستاده بود گفت:کیونگسو قصد کشتنتو داره،کای هم میخواد تو خواب سکته کنی..
وقتی میخوابی درو رو خودت قفل کن چون باعث میشه صبح ها با این چهره ها مواجه شی....
یه لبخند ملیحی زد و رفت.
از اتاق بیرون اومدم که صدای جیغ جیغ لوهان به گوشم رسید.تاعو،کریس و چانیول گوشیه لوهان رو ورداشته بودن و داشتن اینستاشو چک میکردن.
اون سه تا از پله ها میدویدن پایین و لوهان هم با بالشت هایی که به سمتشون پرت میکرد دنبالشون.
کای و دی او و سوهو و البته آقا بد اخلاقه سهون جلوی تلوزیون بودن.با وجود اینکه تلویزون روشن بود سرشون تو گوشیاشون بود.
منم با وجود گشنگی سرمو انداختم تو یخچال و هرچی به درد خوردن میخورد رو در آوردم و گذاشتم رو میز ناهار خوری کرمی.
که یه دفعه ای صدای جدی سوهو ما رو به خودمون آورد.
-همه جمع شین اینجا
از آشپز خونه بیرون رفتم و جلوی کاناپه ای سوهو که نشسته بود ایستادم.
-بچه ها میدونین برای دستگیری اسمشو نبر وقت زیادی نداریم.و به خواطر شرایط بکهیون مجبوریم چند ماهی صبر کنیم.لطفا کمک کنین تا حافظشو زود تر برگردونه.
با قیافه ای که سوال توش موج میزد گفتم:چیکار کنیم؟؟اسمشو نبر دیگه چیه
شیومین خندید و گفت:فکر کنم مغزت پاک شده نه حافظت
با این حرفش لوهان پوزخندی زد و گفت:در هر صورت که عقلش از تو بیشترههه.اوه راستی گوشیم هنوز دست شما کله پوکاست،گوشیمو بدینننن
دوباره فرار کردن اونا از دست لوهان و جیغ جیغ کردنای لوهان شروع شد.
نمیدونم چرا چند روز بود که اسمی آشنا تو سرم میپلکید.نوک زبونم بود ولی یادم نمیومد تا بگمش..فقط مستونستم حرف l اون کلمه رو به یاد بیارم.
و البته به نظرم چیزه عادی ای چون کمکم باید همه چیزو به خواطر بیارم.ولی حس عجیبی نسبت بهش داشتم.ولی ترجیح دادم تا مثل بقیشون جلوی تلوزیون بشینم و اون فیلم مزخرف رو ببینم.