:جونگ??
به سمت سهون چرخيد وبغلش کرد:جانم
:میشه همیشه پسر خجاليته خودم باقی بموني??
سهون امشب دست رو نقطه ضعفاش ميگذاشت اگه یکم دیگه ادامه میداد کنترلي رو اشکاش نداشت.
:منظورت چیه سهوني.
:منظورم اینه پیش خودم فقد پسر خجالتی باش که لپاش از خجالت سرخ میشه وکيوت ميخنده ولی بیرون از اینجا مثل شيطاني باش که فقد من ميتونم رامش کنم!
پایان فلش بک
پوزخندي زد:الان شيطانم سهون ،چرا نمياي رامم کني??
وقتی از من استفاده میکردی باید فکر اينجاشم بودي.
وقتی فکر ميکرد که قراره به زودي سهونو ببينه تپش قلب ميگرفت 
نفرت،انتقام ،کينه تنها حسايي بودند که الان نسبت به سهون داشت.
سرگرد اوه از آمریکا برگشته بود وقرار بود مثل همیشه طوفانی بپا کنه
:هنوز که خابي 
:حوصله ندارم .صداي گرفته اش حال ووبينو دگرگون میکرد،شب تا صبح گریه کرده بود حتما.ولی نميخاست با روي خوش نشون دادن باعث بشه کای حرفاشو به کرسی بنشونه.
کنار تختش نشست وبه کای که به سقف
زل ده بود نگاه کرد
خودش باعث همه اینها بود،کيو باید سرزنش می کرد??
:امروز روز خاصيه برات اگه ميخاي گریه کنی گریه کن کای
انگار که کای منتظر همین تلنگر ووبين بوده باشه 
سريع نشست وبا اشکايي که کنترلي روشون نداشت سرش داد زد:لنتييي چه روزيي??هااان???روزي که خودت باعثش بودی???
روزي که خودت با هرزه بازيات يکار کردی بميرننن??
ازت متنفرم ميدوني يروز با همين دستاي خودم ميکشمت
تو (با نفرت به چشماي متعجب ووبين خیره شد) رقت انگیز ترين آدمی هستی که دیدم .
گوشش زنگ ميزد .کشیده محکمی که ازش خورده بود جاش زق زق میکرد ولی دیگه مهم نبود
این کشیده دربرابر آزار وکتک هايي که ازش خورده بود هیج بود
ولی چرا از اتاق کوفتيش بیرون نميرف تا با درد خودش بميره.
:وقتی باهات خوشم دور ورت نداره تو هنوزم حيون زيرپاهامي 
ووبين از موهاش گرفتو کشیدواز بالا به صورتش نگاه کرد:فهميديييي????
داد بلندی که آخرش زد باعث شد چشاشو روهم بذاره وسرشو تکون بده.
با کوبيده شدن در اتاقش فهميد ووبين رفته
با آستین لباسش محکم روي چشماش کشید تا گریه اش بند بياد 
کای ميون برزخ بود ميکشت و کشته میشد،زجر ميداد و زجرکش ميشد 
هم چنان در برزخش دست وپا ميزد نه راه پیش داشت نه راه پس.
فلش بک 
دروديوار خانه ای که تو دوماه گذشته شاهد عشق بازيه دو پسر بود اکنون  
پسري رو ميديد که با جسارتي که خودشم تعجب ميکرد از کجا آورده مقابل پسري ايستاده بودواز عذابش برای خیانت به سهون ميگفت 
تصمیم خودشو گرفته بود ،دیگه کافی بود هرچقدر به خاسته های ووبين تن داده بود
شبا از ترس این که سهون تنهاش بذاره خابش نميبرد اگرم ميبرد با کابوس بلند میشد وتا صبح گریه میکرد 
:دیگه نميخام بات سکس کنم ووبين.
پوزخندی زد:چی گفتی??سکس ??
اشتباه نکن تو هرزه من بوديو هستي .
:عاره هرزه ات بودم ولی دیگه نه.تموم شد
بااسترسي که در حرکاتش مشهود بود به سمت در چرخيد وبا فشردن دستگيره يجورايي از زیر نگاه های خشمگين ووبين فرار کرد.
نفس راحتی کشید دیگه عذاباش تموم شده بود.
کاش همه چیز به سادگي افکار جونگين بود.
به کتابخونه رفت وبا خريدن داستاناي مورد علاقه اش تصمیم گرفته بود یکم حال وهواشو عوض کنه 
سرراه به دونات فروشی سر مدرسه رفت ،قصد داشت با خريدن دوناتاي خوشمزه مادرشو که طي این مدت با پرخاش گري هاش آزرده بود خوشحال کنه.
خوشحال از مغازه بیرون اومد که با زنگ خوردن گوشيش  ،سرايمه از جيبش درش آورد حتما مادرش نگرانش شده بود.
با ديدن اسمش لبخندي زدي ،درست حدس زده بود.
:الو جونگ
گریه مادرش پشت خط ،دل شوره ای به دلش انداخت
:مامان چيشده??
:پدرت جونگ ..(هق)الان بيمارستانه 
با شنیدن اسم بیمارستان پیراشکی ها از دستش افتاد 
:کدوم بيمارستانننن???
با صدای بلند حرف ميزد وتوجهي به نگاه های مردمي که با تعحب نگاش میکردند نمی کرد
گوشيشو قطع کرد وبی توجه به بوق ماشين هایی که از جلوشون وسط خيابون ميگذشت نکرد 
بيمارستان نزدیک مدرسه 
نزدیک بود ،با آخرین حدی که میتونست می دويد 
پدرش تنها حامی خودشو مادرش بود اگه اون نبود هردو فرو می ریختند.
با اشکايي که صورتشو پر کرده بودند خودشو به بخش پرستاري رسوند ولی با صدا زده شدن مادرش ،به سمت مادرش دويد ودر آغوشش گرفت:مامان چي شده???
مادرش محکم بغلش گرفته بود وگريه امانی برای حرف زدن بهش نمی داد.
:ج..جونگ پدرت سک..سکته قلب..ي کرده
:چطوري??مامان چجوري??حالش خیلی بده??مامان??توروخدا جواب بده
سوالات همین جوري بدون وقفه از دهتش بیرون می اومد ومجالي به مادرش برای جواب نميداد
:خانم کیم??
پرستار اون دورو متوجه خودش کرد
کای با آستین لباسش اشکاشو پاک کرد
:پدرم چيشد??حالش بهتره???
:متاسفم ايشون فوت کردن
پرستار با تاسف بيان کرد و کای ومادرش رو که در بهت فرو رفته بودن تنها گذاشت
خانم کیم تعادلش رو از دست داد وکنار پاهاش کای سقوط کرد با بلند شدن صدای گریه مادرش فهمید چه بلايي سرشون اومده 
پدرش تنها حاميش،قهرمان بچگيش و اسطوره الانش مرده بود???
به ديوار تکیه داد ولی نتونست سرپا بمونه،سر خورد و رو زمین نشست 
اشکايي که تا همين چند دقیقه پیش مثل ابر بهاري ميباريدند حالا خشک خشک شده بودن 
شوکی که از خبر مرگ پدرش دريافت کرده بود خیلی بزرگ بود!
گوشيش زنگ خورد بدون این که نگاهي به اسم تماس گیرنده بکنه جواب داد
:الو سهون 
صدای خشک وگرفته اش براي فرد پشت خطي نشان از حال بدش میداد.
:من سهونيت نيستم حونگ
ووبين ریز خندید
:از سوپرايزم خوشت اومد حونگينا??
حتی نايي براي تعجب کردن نداشت،نه تا وقتی که پدر عزيزش روي تخت سرد خونه خابيده بود
:تو بودي?
:فقد بگو خوشت اومده عزیزم 
مزاحمت نميشم به ناله وزاريات برس به ناله کردناي قشنگتم ميرسيم عزيزممم .
با کوبيدن گوشيش به ديوار بیمارستان .همه سر ها به سمتش برگشت 
مادرش از چند لحظه پیش بيهوش شده بود وحالش وخيم بود
همه بدبياري های دنیا به یک باره به سرش ریخته بودنديک ماه از زماني که بعنوان تیم شروع به کار کرده بودن ميگذشت 
کار با رفقاي قديمي براي سهون بهتر از کنار اومدن با غريبه ها بود
پیام ويديوئي که براشون فرستاده ميشد فقد حاويه رخداد هايي بود که خبرشو میداد
هیچ اثری ازش نبود وهرروز کلافه تر ميشد برای رسيدن به کای صبر می کرد
****
نگاهي دوباره به نامه در دستش انداخت
بزرگ نوشته شده بود:امشب منتظرم باش
سرهنگ ایده ای راجبش نداشت تهديد بود یا ..
:میبینم که پيامم بدستت رسيده جناب سرهنگ.
اسمشو پررنگ وبا نيشخند بیان کرد
با شنیدن صداي آشنا سرشو برگردوند وبا دیدن سرگرد محبوبش پارک چانيول جا خورد
:تو اینجا چکار میکنی سرگرد?
از دیدن چانيول با لباساي تماما مشکي ونيشخند رو صورتش تو خونه اش جا خورده بود نميخاست به افکار شروري که درحال ریشه دووندن بودن بال وپر بده 
:همون چيزي که تو فکرته.
چانيول نگاه گذرايي به خونه کردوبا ديدن پرونده و کاغذاي روي ميز که راجب باندhyracs بود نيشخندي زد:ميبينم که کنجکاوی راجب ماها خیلی بدوني قربان.
با صدای بلند خنديد
:نه باورم نمیشه
شوک بزرگي به سرهنگ وارد شده بود:
تمام مدت فکر میکرد قابل اعتماد ترین افرادو دورش جمع کرده بود ولی الان چی میدید??
سرگردی که جزوي از اون باند بود???
:آهه وقتم داره تلف میشه ،دوست داری مرگت چطور باشه قربان?
:بغير تو کیا جزوي از اونا بوده?
چان اداي فکر کردن در آورد:چون داري ميميري ميتونم بگم
تمام تيم قبليايي که باهاشون براي از بین بردنhyracs کار کردی 
:باورم نمیشه
سرهنگ شوکه لب زد
چانيول نگاه کلافه ای به ساعت مچيش انداخت :زود باش،چطور مرگي دوست داري?
:چرا اينکارو ميکنين?????
سر افسري که روزي مثل پسرش بود داد زد
:برای عدالت!
:عدالت???اینه عدالت شماااا?
:عاره عدالت ما اينه .ما ميکشيم تموم میشه نه مثل شماها که با زنده نگه داشتنشون فرصت بهشون برای فکر کردن راجب جنايتاي بعديشون ميدينن.
نفس عمیقی کشید 
:راستي کاکتوس تو اتاقتم خیلی قشنگه ،دفه قبلي که اومدم ديدمش
چال مخصوص لپشو تو چشماي متعجب وشوکه شده سرهنگ کرد .

تيتر همه روزنامه ها و اخبار شده بود مرگ ناگهاني سرهنگ .
همهمه ای در اداره به پا بود 
غم وناراحيتشون از بابت مرگ سرهنگ رو درک نمی کرد وقتی که شغلشون همین بود که یا بکشن یا کشته بشن!
:هی انگار بابت مرگش متاسف نیستی سرگرد اوه?
بکيهون با نيشخند به سهوني که با موبایلش درگیر بود تیکه انداخت:متاسف برای چی?
وقتی تقصیر من نبوده که شیر گاز باز بوده باعث شده بميره .
متقابلا با نيشخند جواب بکهيونو داد.
چانيول در سکوت به حرفا وکل کلشون گوش میداد
سرهنگ جز معدود آدم هایی بود که بی گناه به دستشون کشته میشد .
ناراحت بود ولی خودشو توجیه میکرد که برای رسيدن به عدالت باید خون آدماي بی گناه ريخته بشه
چون اگه اونا نباشن عدالتي ام نیست
این هم جزو اموزشهاي باند هيراکس که حدس میزد تفکر یه مریض روانيه 
ولی خب که چی?!
سرنوشت اون مرد اون جوری بود وخودش فقد یک وسیله بود!
یک هفته ای از انفجار خبر مرگ سرهنگ به طريق باز بودن شیر گاز ميگذشت ،ایده بدی نمی اومد مرگ به طريق طبیعی .
اون مرد کسی بود که از اول پرونده بود واطلاعات زیادی داشت
و امروز قرار بود جاي سرهنگ رو یکی دیگه پر کنه
البته که سهون مطمئن بود ،هرکی هم بیاد نميتونه کاری کنه .
با نگاه به مرد بی خيالي که رو صندلی لم داده بود وسوت زنان دروديوار اتاق و نگاه میکرد سري تکون داد.
:هی تو الان براي من تاسف خوردي??
مچ سهونو گرفته بود ولی سهون کسی نبود که احترام سرش بشه.
:عاره.خب که چی?
:ياااا توي بی مصرفففف بجاي این که بشيني اینجا پاشو برو اون اشغالارو دستگیر کنن 
:چشم امر بعدي??
لحن خونسرد سهون آتیش به جون سرهنگ بی لياقت میزد.
قبل این که سرهنگ جدید خیز برداره
چان بلند شد وبا کشیدن دست سهون اونو از اتاق بیرون انداخت وخودش با گذاشتن احترام نظامی اجازه رفتن گرفت .
:ديونه شدی??
:قراره باهاش سروکله بزنم از الان حوصلمو سر برده .
:قرباننننن ????
سربازي که سراسیمه تو راهرو به دنبالشون نفس زنون کنارشون ايستاد
:ده حرف بزن ببینم چيشده???
:قربان تمام مدارک پاک شده
:چييي??
چانيول متعجب  از کنارش گذشت وسرباز هم به دنبالش.
سهون پوزخندي به واکنشهای فيک چان زد:چه خوبم نقش بازی میکنه.

پا به اتاقي که برای تيمشون بود گذاشت 
پنج شش نفر از ماموران پشتيباني اونجا بودن چانيول الکي سر اونا داد ميزد وازشون جواب ميخاست
بکهيون سراسيمه وارد اتاق شد:چ..چي شده???
تکیه داد به ديوار و پوزخند دیگه ای زد:نه مثل این که بازیگری تو کارشه .
:همتون اخراجيننن 
نگاه های شوکه همه به سمت چانيول برگشت :ول..لي قربان ??
:حرف نشنوم برين بیرون نیازي به شماها نیست.
خشم وداد چانيول حرفي برای زدن نمی گذاشت 
همگي از کنار سهون رد شدند و رفتند.
********
صدای پاهاييو ميشنيد وحس ميکرد ،منتظرش بود 
سر بر نگردوند و همون طور که روي مبل نشسته بود دقتشو دوباره به پرتره رو دیوار داد.
:بالاخره اومدي?
نيشخندي زد:مگه منتظرم نبودي،رييس ??
:بهتره بگی رييس قلابي.
:در مقايسه با چی
:شاید در مقايسه با انسانيت??
خندید،آنقدر که به سرفه افتاد
:بس کن منو نخندون ،تو یه حيوني ،حيوون چه ميفهمه انسانيت چیه 
:پس مراقب باش خودت مث من نشی
نگاهش ترسناک شد
:نترس من از اول حيوون بودم،پدر
******
سرهنگ پاشو رو میز گذاشته بود وبا خلالي که لاي دندونش بود بازي میکرد که در يهويي باز شد وبا احترام نصف ونيمه سرباز از جاش پريد:قربان (نفسي گرفت)رييس باند هيراکس خودشو همین الان معرفي کرد.
چشاش گرد شد:چييييي??
انتظار نداشت به این زودي بهش دست پیدا کنند.
همه دور اتاقکي که داخلش رييس هيراکس و چانيول بود جمع شده بودند شادی قاطي تعحبشون شده بود
پرونده ای که فکر ميکردند جز سخت ترين پرونده هاست به آسونی حل شده بود 
چانيول بعد تقريبا دوساعت باز جویی از اتاق بیرون اومد 
فلش ومهري که دستش بودو به سرهنگ داد
:قربان اجازه ميخام براي دستگيريه کیم ووبين ،رييس باند به همه چی اعتراف کرد
:دستور داده میشه سرگرد .
بکهيون سعی کرد نخنده ولی عادت به دیدن روي جديه سرهنگ بی خيال نداشت 
چانيول ،سهون وبکهيون از دستور اطاعت کردند
با پوشیدن جليقه های ضد گلوله ده نفر از بهترین ماموراني که خبره بودندو با خودشون بردند
عمارت ووبين
نميدونست بار چندم بود?
بار چندم بود که با نوک چاقو ديوانه وار به ديوار میزد
يک ساعت،دو ساعت یا چقدر?
فقد می دونست از وقتی بيدار شده انرژی کافی برای کشتن همه ادماي دوروبروشو داره 
دست وپا زدن در برزخ خسته اش کرده بود
درحقیقت کسی بود که نیاز به مرهم داشت ولی عادت کرده بود با زخمايي که داره قدرت نمایی کنه 
دو سال ،دوسال تنبيه شده بود 
تنبيهي که سهون دستورشو داده بود 
:کيم کاااايه عزيزمممم.
ووبين مست کنان صداش ميزد
کای حس میکرد دنيا تو سرش ميچرخه 
حالشو بهم میزنه واحرش با افتادن رو سرش
بووم!!!
نابوش میکنه ولی مثل انيمه ای که بارها برای سهون تعريف کرده بود دستشو از زیر خروارها خاک بیرون مياره و میگه

من زنده ام.
ميخاد گریه کنه ولی نمیتونه،ميخاد بخنده ولی خنده چیه?
5سال تمام تعريف خنده از دهنش پاک شده
ميخاد بميره ولی بازم نميتونه .
ووبين سرخوش ومست از پله ها بالا اومد ودر اتاقشو باز کرد با دیدن کايي که گوشه اناق کز کرده خندید:هي تو باز پسر کوچولوی سهوني شدي،عاره???
هوا گرفته بود براي همین از رعدوبرقي که زد تعجب نکرد
باران شروع به باريدن شديد کرد
:ولی تو هنوزم رقت انگیزتريني .
نوک چاقورو بیشتر فشار داد دلش ميخاست قلب ووبين بود که اينجور متلاشيش میکرد
در اتاقو بست وخودشو رو تخت رها کرد
:اگه از اولش پسر خوبی بودی این جوري نمی شد،هرزه .
هرزه رو با تاکید گف
انگار از اذيت شدن کای نهایت لذتو ميبرد
کاری که توش بهترین بود 

با متوقف شدن ماشین همه ده مامور بعلاوه سه سرگرد پیاده شدند
تبلت تو دست بکهيونو گرفت :طبق دوربينهايي که سرگرد بیون هک کردن تو عمارت اصلی هیچ خدمتکاري نیست
پشت عمارت اصلی 30متر اون طرف تر عمارت کوچيکيه که خدمتکارا توش اقامت دارن
از در پشتي شماها(به5نفر اشاره کرد)ميرين و دستيگرشون میکنین7نفرن
:بله قربان.
همگي يکصدا گفتند وبا کشیدن کلاه های مخصوص به سمتي که چانيول گفته بود رفتند
:تو نيا از تو ماشین پشتيباني کن اگه اتفاق غیر منتظره ای افتاد
رو به بکهيون گف.
نگاه جدي وتيز سهون به سمت عمارت برگشت به سمت اتاقي که با وجود بارون شديد باز بود
پرده هاي حريرش تکان ميخوردند وسايه ای از پسر آشنایی رو به نمایش میگذاشتند.
با اشاره چانيول هر مامور پشت نگهبان ها قرار گرفت وبا دستورش هرکدام تفنگشو رو گردن نگهبان گذاشت وبه قتل رسوند.
با پيچيدن صدای ماموری از گوشيه تو گوش چان حواسشو بهش داد:انجام شد?
:بله قربان همه رو دستگیر کردیم.
:خوبه همون جا بمونين تا بیام.
روبه سهوني کرد که خيره عمارت بود
:عمارت اصلی برای تو
رو به عمارت کردو وبا پوزخند ادامه داد:حدس میزنم خیلی خوشت بیاد
:صد البته چان
به قدماش سرعت داد و بارون به شدت ميباريد وتمام تنش خيس شده بود
ولي درآن لحظه هیچی مهمتر از پسري نبود که امروز آخرین روز تنبيهش بود .
عمارتو به خوبی ميشناخت حتی اتاقي که ميدونست دقيقا کجاست ونقشه اش چطوريه
با باز کردن در اتاقش ،در محکم به ديوار خورد و صدای بدي ایجاد کرد
نگاهش روي پسري بود که گوشه اتاق کز کرده بود با صدای محکمي که در ايجاد کرد
کای سرشو بالا آورد وبا دیدن نگاه خيره سهون خشکش زد
این مگه همون مردی نبود که صداش ميزد عشق?
پلک زد،هیستریک خندید
ووبين که کمی هوشياريش برگشته بود از تخت بلند شد وبا دیدن سهون شوکه لب زد:سهه..هوننن??
سهون نگاه خيرشو از کايي که مثل دیوانه ریز لب ميگفتو میخندید و با چاقو به دیوار ميزد گرفت
:سهون??یادم نمیاد بت یاد داده باشم رييستو سهون صدا بزني ووبين.
نگاه درندشو بهش دوخت.
ووبين خودشو جمع کرد ولبه تخت نشست انتظار اومدنشو داشت ولی نه به این زودی
سهون با قدماي آرومی که بر ميداشت خودشو به کای رسوند
پشتش نشست وبغلش گرفت سعی کرد دستاشو بگیره تااز زدن مکرر چاقو به دیواری که دیگه خورد شده بود جلوگیری کنه ولی انگار کای از جونگين5سال گذشته قوی تر بود.
سرشو کنار گوشش برد:هيش آروم باش کیم دويل من.
عنواني که خودش براش گذاشته بودو آروم وبا تاکید کنار گوشش گف
با شنیدن صدای آشنایی که بعد5سال زیر گوشش ميپيچيد دستاش از حرکت ايستاد و چاقو از دستش افتاد
ووبين پوزخند صدا دار ي زد:عاخي چه عاشقانه ،ولی میدونی رئیس براي هرزه ها این یکم زیادی نیست???
هرزه ،هرزه،هرزه
تنها چيزي که تو ذهنش اکو میشد
بکشش!
وتنها دستوري که قلب وذهنش بهش میداد
با برداشتن چاقو به طرف ووبين خیز برداشت وبا فرو کردن چاقو تو قلبش خون بود که به سروصورتش پاشيد 
5سال و همش منتظر همین انتقام بود
سهون به خونسردي انگار که انتطارشو داشته باشه به سمتشون رف با گرفتن چاقو از دست کای با دست دیگه اش تفنگو از پشتش درآورد وروي پيشونيه ووبين گذاشت خم شد رو صورتش:اینم بخاطر چشم داشت به کسي که از اول مال من بوده
تيرخلاصو زد وبا افتادن ووبين رو تخت شاهد خونريزي بود که پارچه سفيد زيريشو خونی میکرد
کای با شوک به صحنه روبروش زل زده بود:مرد?به همین آسونی????
چاقورو از دست سهون کشید وشروع کرد پی درپي ضربه زدن به تن بی جوون وبين
:این بخا..طر پد..رم
با هر ضربه ای که میزد دلیل انتقامشو ميگف
:این بخااطر مادرر بيچا..ره ام
اشکايي که شروع به باريدن کردند
چاقو رو سینه ووبين گذاشت وبه طور عمودي تا زیر شکمش کشید طوری که دل وروده اش درحال بیرون ریختن بود
:اينم بخاطر خودمم
چاقورو زمین انداخت و پایین تخت سر خورد 
لاشه ووبين صحنه دلخراشي رو به جای گذاشته بود 
همه این کارا بخاطر ندونم کارياي ووبين بود  چه وقتی که دست رو کسی گذاشته بود که مال سهونه وچه زمانی که باوجودش تو باند بی عقلی هاش باعث دردسر برای سهون شده بود
پرونده قطوري که باز بود بخاطر ووبيني بود که باید به همراه باند از بین ميرفت،البته به ظاهر!
همه این ها فقد یه نقشه از پیش تعیین شده برای نابودی ظاهری باند بود
طوری که پرونده برای همه عمر بسته بشه 
صدای آژیر ماشین پليس به گوش می رسید،الانا بود که مثل موروملخ سربرسن.
صدای قدم هاشون می اومد
چند نفر از ماموران که به داخل اتاق آمدند با دیدن صحنه روبروشون شوکه شدند 
بدن تکه تکه شده 
سرگرد اوه
و...
:برين کنار
چند ماموری که کنار در بودن با آمدن سرگرد راهو باز کردن
کای با شنیدن صدای آشنایی سرشو نشسته روی زانوهاش گذاشته بود بلند کرد
اشکاشو با آستین لباسش پاک کردو سعی کرد رو پاهاي لرزونش بايسته
کوکي بهش احترام گذاشت:سرگرد کیم 
همه ماموراني که پشتش بودند به تبعيت از کوکی احترام گذاشتند .