تقه ای به در خورد:بيا تو
راوی جون ترين عضو عمارت وارد شد:هيونگ رييس باهاتون کار دارن.
:فهمیدم ميتوني بري.
درسته که هيونگش بهش گفته بود ميتونه بر خلاف بقيه هيونگ صداش کنه ولی هنوزم جرأت نگاه به چشاشو نداشت
نگاهش انقدر درنده وخشک بود که ترسو تو بدنش القا میکرد.

لپ تابشو بست و عينکشو از چشماش برداشت ،حوصله ووبينو نداشت ولی باید در خدمتش ميبودحالا چه براي هرزگي چه برای زجر کش کردن یکی
:هه..پوزخندي به زندگی خودش زد چی فکر میکرد چی شد
از عرش سقوط کرده بود شايدم از آسمون
فرشته بود سقوط کرد رو زمين با آدما زندگی کرد وتبديل به شيطان شد
دو خطي که کامل گوياي  زندگی اش بود.
اتاقش طبقه دوم بود خداروشکر میکرد که يساعتم شده قیافه ووبينو نميبينه .
سرراهش به طبقه سوم که اتاق ووبين درش قرار داشت
يونا خدمتکار جوان عمارتو ديد:قهوه مال اربابه?
لحنش چنان سرد وجدي بود که خدمتکاراي بيچاره حتی توان سربلند کردن وجواب دادن هم نداشتند:بل..له 
:بده من،ميبرمش تو برو
سيني قهوه رو از دستاي لرزون دخترک گرفت 
بدون این که در بزنه وارد اتاق شد
:بح ببین کی اینجاست کايه خودم
تعجب ميکرد چطور ميتونه لحن کثيف این مردو همه روزه به مدت2سال تحمل کرده باشه
:حالتون چطوره ارباب?
سینی قهوه رو روي میز کوچک کنار تخت گذاشت
روي تخت رفت وچهاردست وپا خودشو به ووبيني که دراز کش به تخت تکیه داده بود رسوند 
لباشو به لباي ووبين چسبوند وبا ولع شروع به بوسيدنش کرد 
ووبين کنترل بوسه رو به عهده گرفت توله اش وقتی بحث سکس میشد نقابشو زمین ميگذاشت و هم خودشو ديوانه میکرد هم اربابشو!
:دلت برام تنگ شده بود??
از کايي پرسيد که سرشو به سينه اش تکیه داده بود:هوم
اسپنکي به باسنش زد:هوممم??عاره توله??
:بله ارباب
:حالا که توله خوبی هستی برات جایزه دارم
زیرزمین دستتو ميبوسه 
سرشو از رو سينه اش برداشت:لازمش داريم??
:نه هرکار دلت خاست باهاش بکن،یکی از نوچه های باند HP عه اومده بود براي فوضولي.
***
مرد بسته شده به صندلی کنترلی رو اشکاش نداشت التماس میکرد ولی انگار شکنجه گرش نمی شنيد بایدم این گونه بود شکنجه گر معروف،کیم کای
کسی که هیچ رحم ومروتي نداشت وبه کشتن آدما به بدترين شکل بین باندا معروف بود 
کیم کايي که هرزه کیم ووبين ولی بعد اون همه کاره باند بود طوري که از کای وحشت داشتند از ووبين نداشتند 
وحالا چی شده بود??
گیر کرده بود زیرزمین عمارتي که بدترین قتل ها توش صورت گرفته بود
وحالا خودش یکی از اونا بود 
با سايه کای بالاسرش ترس ووحشتش دو چندان شد:خاهش میکنم ولم کن
کای نيشخند معروفش و زد:ولت کنم?
تازه اول کاره.
لباشو گرفت وبا چاقو تونست نيمي از لباشو ببره
خوني که از دستش به سمت باوزهاش راهشو پیدا کرده بودند به سر وصورت مرد مالید
وبا برداشتن انبردست فریاد مرد به هوا خاست.

بیرون زیرزمین که به شکنجه گاه معروف بود راوي به لرزي که مشهود بود ايستاده بود توان دیدن شکنجه مرد از پنجره کوچک هم نداشت التماسا و گریه هاش حالشو بدتر میکرد چه برسه ديدنش.
اما ناراحت بود هربار با دیدن کاي هيونگش قلبش درد میکرد ،هيونگش عاشق کشتن آدما بود ولی هربار می دید که بعضی وقتا بعد کشتنشون تو اتاقش گریه میکنه.
+صداش واقعا رو اعصابه بکشه تموم شه دیگه.
:هی تو که میدونی کای تا تیکه تیکه اش نکنه ول کن نیست.
+اون یه ديونه عوضیه هربار که نگام بش ميفته انگار ميخاد جرم بده با چشاش.
:ازش متنفرم یه هرزه اس که توهم داره فکر میکنه آدمه 
نگهبان دومي با شنیدن این حرف دوستش با دستش دهنشو گرفت 
+دیونه ميخاي بمیری??اگه بشنوه همين جایی که وايسادي چالت میکنه.
راوي از پشت ديوار شاهد گفت وگوي دو نگهبان جلوی در زیرزمین بود
اولین بار نبود که راحب هيونگش این چیزارو ميشنيد
دیونه،عوضی ،هرزه،قاتل،سردوخشک ،بی رحم اینا القابي بودن که به کاي نسبت میدادن
داد مرد که به هوا خاست دیگه نتونست تحمل کنه وبه دو به عمارت رفت.
دقیقه ای بعد
کای با لباساي تمام مشکی وپوتيني که به پا داشت از زیرزمین خارج شد
هوا به تاریکی میرفت ولی حتی تو اون نور کم هم میشد خوناي رو صورت ولباساشو دید:بيارينش بیرون.
دوتا نگهبان اطاعت کردن 
مردو جلوی پاش انداختن
روبه دوتا نگهبان کرد:قبرو کندين ??
:بله قربان
:خوبه ببرين چالش کنين زنده زنده
نگاهي بهم کردند زنده زنده چال کردن در مقابل وحشی گرياي کای هیچی بود 
:بله قربان.
با همون لباسا وارد عمارت شد 
دوسال بود که دیدن کای با همین لباسا وخون روي سروصورتش جز عادی ترين چیز ها شده بود

نگاهی  به خودش تو آينه کرد موهاوصورت خونی،اولین بارش نبود درواقع از وقتی پاشو به این جهنم گذاشته بود اولین بار نبود که خودشو غرق در خون ميديد 
فرق داشت با کیم جونگيني که بزرگترین گناهش ،دروغ گفتن به دوستش بود.
روزي نبود که به خودش،گذشته اش و عشق از دست رفته اش فکر نکنه
فلش بک
(صبح شبی که بهم اعتراف کردند) 
با برخورد نوري که از لاي پرده اتاق به صورتش می خورد چشاشو باز کرد ،بدنش خشک شده بود وبا هرحرکت کوچک دردي تو تمام بدنش پخش میشد که باعث میشد اخماش بره توهم
نگاهی به اطرافش کرد وبا نديدن سهون ،لبو لوچش آویزون شد 
اعترافشون بهم و اتفاق دیشب. شیرین ترین رخداد زندگی اش بود 
لبخند ذوق زده ای از یاد آوری اعتراف سهون کرد
بعد رابطشون سهون بهش گفته بود مال خودشه وحق نداره بی اجازه جایی بره 
وجونگين کی بود که از حس مالکيتي که سهون نسبت بهش داده بود ذوق زده نشه واطاعت نکنه.

به پهلوش به آرامی چرخيد وپتورو بغل کرد
حالا به مادرش چی ميگف یا پدرش?!
با یه پسر خابيده بود  واگر پدرومادرش می فهمیدند ازش ناامید ميشدند بنابراین نباید ميگذاشت کسی از رابطشون خبردار شه حتی اگه شده تمام عمرشو با دروغ زندگی میکرد
چون سهون براش ارزشمند بود
سهون اولين آخرین عشقش بود و این عشق چیزی نبود که یه شبه بوجود اومده باشه 
تک تک لحطاتشو با فکر سهون زندگی کرده بود حالا وقتش بود کنارش باشه.
زبونشو رو لبش کشید،دیشب با همین لبها سهونشو بوسيده بود  
با چرخيدن دستگیره واومدن سهون از خجالت پتورو سرش کشید
سهون به حالت پسرکش خنديد:هي خجالت میکشی ازم???
کنار تخت نشست :نگام نميکني??
از زیر پتو صدای خفه جونگو شنید:نوچ ..خجالت مي کشم
:همم میگم جونگ از عنکبوت ميترسي?
هم چنان از زیر پتو داشت حرف میزد:عاره خیلی ميترسم حتی بیشتر از مرگ.چرا می پرسی?
:آخه يدونه رو پتوته
پتورو سريع از روش کشید بیرون،سهون مجال بلند شدن بهش نداد وبا قفل لباشون رو هم سر جونگين رو رو بالش فشار داد
بعد میک زدن به لبش وبوسيدن کنار لبش،عقب کشید
نگاهی به جونگين که با دستاش صورتشو گرفته کرد :هوم باید بازم ببوسمت تا خجالتت بريزه???
:آنيييي یاااا سهون بسه دیگه لبام قرمز میشن به مامانم نميدونم چی بگم
به قيافه کيوت عشقش خنديد وبا گرفتن لپاش که ميکشيد باز بوسيدش.
:دردداري بازم?
:کم
:بعد صبحونه مسکن میدم بت 
پاشو دست وصورتتو بشور بیا منتظرتم
سهون از اتاق بیرون رفت که با غرغر جونگين همراه بود:ايش حالا یکم ناز ميکشيدي چی میشد?!
:خاک توسرت جونگ حالا خوبه خودت متنفري ازاین که مث دخترا بات رفتار کنن.
:ايش خب حالا،این با اون فرق داره
هرکی از کنارش رد ميشد قطعا به یک بنرکه روش با خط بزرگی نوشته شده بود خود درگيري.جونگين رو متوجه وخامت حالش میکرد ولی کی ميفهميد وقتی که سهون پشت در با حرفايي که جونگين میزد لبخند بر لب ایستاده بود
همین چيزاش بود که اتتخابش کرده بود وقتی عین بچه ها خودشو در آغوشش مچاله میکرد و حتی روحشم خبر نداشت که قراره از خود به سهون به سهون پناه ببره.
:خوب شد حالا دیشب حمومم کردا
کمر به دست به سمت سرويس داخل اتاق رفت .
پایان فلش بک
موهاشو سشوار کشید ،شونه اشون کرد با برداشتن ژل و خالی کردنش رو دستش به موهاش حالت داد ویه وري موهای سبز رنگشو روي پيشونيش ريخت.
چوکرشو بست وبا زدن برق لب کار ارايششو تموم کرد
پیرهن توريه سياهشو که تمام برامدگيا و نيپلاشو کاملا نشون میداد پوشيد وبا پوشیدن جین تنگش کارشو تموم کرد.
همه این کارها برای انتقام از خودش بود،باید زجرکش ميشد با رفتن زیر آدمی که کل زندگيشو زیر ورو کرده بود.
از راهروي تاريک که با نور کمي فقد میتونست خودشو به اتاق اربابش برسونه گذشت
هیچ کس حق رفت وآمد در طبقه های دو وسه رو نداشت مگر اين که از طرف ارباب دستوری دريافت کرده بودند
هرچند برای خودشم مهم نبود که با این شکل وشمايل دیده بشه ،خیلی وقت بود که قید همه چيو زده بود.
در اتاق منحوسو باز کرد وبا قدماي آرومش خودشو به ووبيني که با نيشخند رو تخت نگاه ميکرد رسوند
:مثل همشه جذاب وفریبنده کیم کای
مقابل اربابش روي زمین زانو زد
:ولی نه به دلبراييه شما
کلماتی که بدون فکر وتنها برای عذاب خودش میزد
صورتش مقابل سینه ووبين قرار داشت با خم کردن صورتش بوسه به آلت ووبين از روي شلوار زد
:آه باز قصد دیونه کردن منو کردي کیم دويل??
:ارباب چی دستور میدن?
دهنشو به آلت ووبين که حالا زيپ شلوارشو باز کرده وکمي پایین کشیده بود گذاشت واز پايين با به چشمان اربابش خیره شد:وقتی اونجوري نگام میکنی تمام هستی برام میشه تیره و تاریک فقد تویی که به چشام میاد
کای ليسي به آلتش کشید که باعث شد ووبين هيسي از لذت بکشه:آه ..توچی?
ووبين لگنشو یکم بالا گرفت تا کای شلوار وباکسرشو بکشه پایین 
:من چی ارباب?
:تو را حب من چی فکر میکنی??
احمق نبود که نفهمه ووبين داره را حب چی حرف ميزنه
اعتراف های غیر مستقیم ووبين که گاه وبی گاه بیان میکرد باعث میشدتو دلش پوزخند بزنه 
:من شمارو ديکي میبینم که باید بهش خدمت کنم.
با چشماي درنده اش بهش زل زد،قاتلی که عاشقش شده بود
قاتلي بنام کیم ووبين که با دستاي خودش جونگين رو کشته بود وحالا از ادمی که زنده نبود انتظار عشق داشت.
چشمان سرخش نشان از عصبانیتش میداد :مث این که خیلی بت رو دادم هرزه 
از موهاش گرفت وبه ديکش فشار داد 
بخاطر فشار ووبين و ديک تو دهنش نفس کشیدن براش سخت شده بود 
بعد بیرون کشیدن ديکش ازدهنش،شاهد سرفه های کای بود از پيرهنش گرفت وبه خودش نزدیک کرد
با دندوناش لباي کايو گاز ميگرفت و و توجهی به خونی که از لباي کای انداخته بود نداشت
باریکه خونی که از لباش به گردنش راه پیدا کرده بودنو با دستش به گردنش مالید
پيرهن توريشو پاره کرده ،دوباره به جون لباش افتاد:التماس کنننن هرزه 
صدایی از کای در نمی اومد 
کشیده ای به صورتش زد که باعث شد زمین کنار پاش بيفته با پاش صورتشو به زمین فشار داد:التماس کن هرزههه 
ووبينو ميديد که کمربند شلوارشو کشید بیرون با حلقه کردن دور دستش آماده تنبیه شدن بود
با فرود اولین ضربه به شکمش ناله ای کرد
نیشخند ووبين رو مخ بود:آفرين همینه بازم ناله کن
:ضربات متوالي که به بدنش میخورد ونفسشو برای لحظاتی میبرد
:خاهش...هش م..مي ک..نم ارب..باب
قطره اشکی که از چشمش پایین ريخت.
دیدن اشکٍ شکنجه گر معروف عمارت مخوفش  حالشو بد میکرد
کای پيشش مثل خودش رفتار میکرد مثل کیم جونگيني که خودش چالش کرده بود
از بازوش گرفت وکشيد
کای با درد وزحمت از جاش بلند شد
بالخت شدن و دراز کشیدن ووبين روي تخت منظورشو فهمید 
با دستاي لرزووش لباساشو درآورد وروي ووبين قرار گرفت
:امشب تنبيه میشی یاد بگیری با اربابت چطور حرف بزني
:چشم ارباب
موهای بهم ريخته،لباي خوني وسرخ و صدای گرفته همه این ها چيزي بود که همیشه مسببش بود .
ديک ووبين رو به سختی واردش کرد،بخاطر خشک بودنش درد زياديو تحمل میکرد 
:اخخ 
کامل وارد کرد وبا کشیدن نفس عمیقی شروع به حرکت کرد
مثل این که طبق معمول کارشو خوب انجام میداد اینو از نفساي مقطع ووبين وعرقي که کرده بود ميفهميد 
دستاشو رو سینه اربابش گذاشتو وخم شد
ووبين لباشو آروم بوسيد با دستاش پهلوي کايو گرفت و ثابت نگه داشت
لگنشو حرکت داد و با زدن ضربات عمیقی تفساي کايو بند آورد 
:آههه اربا..اب همون ج..ا
نقطه لذت کايو پیدا کرده بود وداشت دیونه اش میکرد
کای با احساس پر شدن فهمید اربابش ارضا شده
ووبين ديک کايو در دست گرفتو وبا حرکت تند دستاش کمک کرد که بیاد:بیا کای براي اربابت بیا
ذه پيچشي زیر شکمش آبش با فشار اومد ،سرشو عقب برد و سعی کرد به نفساش مسلط بشه 
به آرومی از اربابش کشید بیرون وکنارش افتاد 
:تازگیا خیلی زود خسته میشی
:خدمت به شما باعث افتخاره ارباب.لطفا منو ببخشین اگه کوتاهی میکنم
سر کايو روي بازوش گذاشت :اگه این حرفارو اول بگی اینجوری تنبيه نمی شی
کای پوزخندي تو دلش زد:احمق فقد يکيو ميخاد ازش تعریف کنه
:فردا سالگرد پدرومادرته 
:میدونم
صداش خش داشت و گرفته بود 
:اگه بخاي میتونی بري ببينيشون.
:ینی باور کنم اربابم مهربون شده??
نيشخندي به صورت مهربون شده ووبين زد:برای هرکی نا مهربون باشم برای تو مهربونم
:البته
این حيون چی داشت ميگفت هههه!!
تعريفش اصلا چی بود از مهربوني??
فلش بک
از بعد اعترافشون بهم سهون وکاي بهم نزدیک تر شده بودن،طوری که جونگين عضو ثابت خونه سهون شده بود خانواده اشو کمتر میدید وبه بهانه درس خونه رو ميپيچوندطوری در مدرسه بهم ميچسبيدند که به دوقلوها معروف شده بودند،البته که مراقب بودند کسی از رابطشون بويي نبره ولی همیشه زندگی سوپرايزاي خودشو داشت
در کنار سهون حالا بعنوان دوست پسر بهش دلگرمي میداد طوری که جواب ووبين و میداد حتی خودشم به تعجب وا ميداشت.
بین دیوار ودوست پسرش گیر افتاده بود چنگی به پهلوهاي سهون زد:سهوناا ميبيننمون 
نگاه پر استرسشو به اطراف مدرسه چرخوند تا مطمئن بشه کسی نميبينتشون.
:ینی باور کنم دلت لبامو نميخاد??
زمزمه سهون زیر گوشش با هرم نفس های که به گردنش ميخورد هوش از سرش ميبرد.
:منو ببوس سهوناااا.
اولین بوسه ای نبود که سهون حیاط پشتی مدرسه کايو گیر مينداخت وباولع شروع به بازی کردن با لب وقلب بينواي جونگين میکرد.
چيکک!!!
سهون همیشه مراقب اوضاع بود همیشه همه چيو تحت کنترل داشت ولی اينبار از بازيه سرنوشت خبر نداشت
خبر نداشت کنترلي روي قلبش برای نخاستن هرلحظه جونگين نداره
خبر نداشت هر لحظه دلش ميخاد پسري رو که خرسی صدا ميزد تو بغلش بگیره وانقد به خودش فشار بده که یکی بشن
خبر نداشت خنده های پسر شکلاتيش ،الان زیر نويس زندگيش شده
زندگيش با خنده های جونگ معنا پیدا میکرد
خبر نداشت که ووبين با پوزخندي به لب،از دور تک تک لحظات رو با دوربين لعنت شده در دستش قراره سرنوشت شومی رو برای هر سه شون رقم بزنه.
این دفه کنترل اوضاع با سهون نبود با قلبی بود که از فرط خاستنش ،خودش و جونگشو به دره هل داد!