*خبببب...توجه کنید که تمام اسماتا،صحنه ها و حتی بوسه های این فیکو #لوکا نوشته و به نام من نیستش^^*

سطح سرامیکی و سرد باعث میشد پاهاش درد عجیبیو حس کنن ولی اون حتی ذره ای اهمیت نمیداد!

اشکاش با یقه ی پیرهنش پاک کرد و به فضای روبروش که بخاطر میله های اهنی تراس زیاد مشخص نبود زل زد!

تنها کسی که طی این 18 سال زندگی،پشت سرهم اشکشو در آورده بود فقط چانیول بود!

و بکهیون داشت میکرد واقعا ذره ای برای اون مرد اهمیت نداره؟

کلاه هودیشو روی موهاش انداخت و پاهاشو توی شکمش جمع کرد!

اینکه الان اینجا نشسته و بیخیاله فضای گرم داخل اتاق شده تنها دلیلش،تنهاییه!

لب پایینشو با دوتا انگشت لمس کرد و حس مایع گرمی که روی گونش حرکت میکنه و یه قطره اشک بود باعث شد اخم کنه!

تنها کاری که بدنش بلد بود به خوبی انجامش بده همین گریه کردنه!

سرشو روی زانوهاش گذاشت و کف دستاشو روی سطح سرد زمین تکون داد!

چرا باید این اتفاق میوفتاد...

اصلا...چانیول با خودش چی فکر کرده بود...؟!

قبل از اینکه دوباره لباش آویزون بشن و اشکاش پایین بیان،دستی روی شونش قرار گرفت و وادارش کرد سرشو بالا بیاره!

"سرما میخوری..."

"به تو مربوط نیست!"

با عصبانیت،ولی جوری که فرد روبروش صداشو نشنونه زمزمه کرد و دوباره سرشو روی زانوهاش گذاشت!

چانیول کنارش زانو زد و انگشتای باریک بکهیونو که حالا روی رونش قرار داشت لمس کرد...

"گوش کن من..."

"نمیخوام باهات حرف بزنم یول!"

با حرص داد کشید و انگشتاشو از بین دست چانیول بیرون کشید...

برخلاف حرفش،الان واقعا نیاز داشت که حرف بزنه!

ولی نه با چانیول...نه...

"تو خودته دنبال پیدا کردن دوس دختر برام بودی...یادت رفته؟"

"اون فقط یه شوخی بود..."

تند تند پلک زد و با اینکار قطرات اشکش پشت سرهم روی شلوارش ریختن!

به صورت ناخوانای چانیول زل زد و نفس عمیقی کشید...

"اگه تمام اتفاقای خوب جهان قرار باشه بیوفته،ازدواج تو با یه دختر جزوش نیست!"

چانیول پوزخندی زد و روی زانوهاش نشست و هردو دستشو کنار بدن بکهیون که حالا عقب میرفت گذاشت و سمتش خم شد...

بک بازوی چانیولو گرفت و سعی کرد عقب هلش بده...

اون تماس داغی سوزناک نفسای چان باعث میشد بخواد خفه بشه و البته که این خفگی بخاطر حس قشنگی بود که داشت تجربه میکرد

سرشو پایین انداخت و چانیول کنار گوشش زمزمه کرد

"اتفاق خوب از نظر تو چیه؟"

بکهیون با استرسی که بخاطر این نزدیکی بوجود اومده و سعی میکرد مخفیش کنه لب زد

"تو یه اتفاق خوبی!...برای من..."

سرشو بالا آورد و به چشمای چانیول  خیره شد...

همه چیز عجیب بود...

حتی اون اتفاق که باعث شد ضربان قلبش با شدت افزایش پیدا کنه!

چان با یه دست چونشو گرفت و قبل از اینکه چیزی بگه بکهیون بده لباشو روی لباش گذاشت!

خیلی نرم تر از انتظارش برای اولین بوسش بود...

ولی به همون اندازه ترسناک و متعجب کننده...

چانیول حتی لباشو هم تکون نمیداد،و مشخص بود که بهت زدست

انگار فقط یه لمس میخواست...

اما بکهیون نه!

خودشو بالا کشید و محکم از پشت کتف چانیول گرفت و زبونشو بین لبای پسر بزرگتر کشید!

حتی با وجود فشار محکم روی چونش بازم همونجوری موند...

نمیخواست چانیولو رها کنه...

اون همیشه منتظر بوسیدن قیمش بود...

لب پایین چانیولو بین دندوناش گرفت و بوسشونو عمیق تر کرد ولی به محض پایین بردن دستش و چنگ زدن به یقه ی چانیول،عقب هل داده شد و چان با نگاه آرومی بهش زل زد!

اون داشت سکته میکرد و چانیول جوری بود که انگار هیچ اهمیتی نمیده!

بک پیشونیشو به مال چانیول چسبوند و زمزمه کرد

"من...معذرت میخوام..."

چانیول پشت گردن پسرشو لمس کرد و چیزی نگفت...

از جاش بلند شد و بکهیونو هم همزمان بلند کرد

"بیا تو..."

در شیشه ای رو باز کرد و خودش داخل شد و بکهیون که با زور روی پاهاش وایساده بود به دستگیره چنگ زد و خودشو داخل پرت کرد!

اما هنوز کاملا وارد اون فضای خوشبو نشده بود که دختر قد کوتاهی با موهای بلند از جاش بلند شد،درحالی که چانیول کنارش قرار داشت...

بک پلک زد و انگشتای شل شدش از روی دستگیره جدا شدن!

این...نامزد چانیول بود؟

"پس تو پسر یولی هوم؟"

"فقط من میتونم بهش بگم یول عوضی!"

تمام ارادشو جمع کرد که این حرفو بزنه ولی فقط هومی گفت و به چانیول که دستاشو توی جیباش کرده و سرشو پایین انداخته خیره شد!

اون حتی بهش نگاهم نمیکرد!

چطور میتونست...؟

دختر یه قدم جلو برداشت و موهاشو از روی شونش کنار زد

چهرش مهربون بود اما...حرفاش نه...

"فک نمیکنم دلم بخواد تو همیشه با ما زندگی کنی..."

لبخند دندون نمایی زد و با اینکار چال گونش مشخص شد!

اره...زیبا بود...

بکهیون کلاه هودشو کنار انداخت و بدون اینکه نگاه بهت زدشو از چانیول بگیره،با صدای بلندی که از خودش انتظار نداشت داد کشید

"منم فکر نمیکنم بخوام همیشه تورو ببینم!"

"بیون بکهیون!"

چانیول هم متقابلا داد کشید و بک که حالا دستای لرزونشو روی قفسه ی سینش فشار میداد سمت در رفت و قبل از اینکه بیرون بره چانیول محکم بازوشو گرفت و جوری کشیدش که تقریبا نزدیک بود با ماتحت زمین بخوره!

"ولم کن..."

با بغض کاملا واضحی داد زد و اخمای چانیول باز شدن و بعد فشار انگشتاشو کم کرد

بکهیون با شدت درو بهم کوبوند و بیرون رفت!

دیگه نمیخواست اینجا بمونه...

از همه چی متنفر بود...

پله هارو پایین دویید و حتی توجهی به کای و سهون که دست از داد کشیدن سرهم برداشته و بهش خیره بودن نکرد...

از در بیرون رفت و با تمام توانش،طول حیاطو سمت در خروجی دویید

فقط میخواست اینا یه کابوس باشن...

اون توان قبول کردن چنین چیزیو نداشت

چانیول دیگه مال اون نبود؟

هوای عصر،نسبتا تاریک بنظر میومد و بک که همیشه از این گرگ و میش متنفر بود،درحالی که گوشه پیاده رو کز کرده و جای نامعلومیو برای رفتن پیدا میکرد،داشت ازش لذت میبرد!

انگشت اشارشو روی دیوارا میکشید و با هر تنه ای که به بقیه میزد صدای فحش دادنایی که به زبون اون نبود بلند میشد

تا وقتی نفهمی بقیه چی میگن،اهمیتی هم نمیدی!

"بکهیون!"

صدای آشنایی که باعث شد سرعت قدماشو تند تر کنه،قبلا تنها صدایی بود که با شنیدش هرجا که میرفت،صبر میکرد

اما حالا هیچی شبیه قبلا نبود!

چانیول که بخاطر پاهای بلندش خیلی زود بهش رسیده بود از پشت گرفتش و بی تفاوت نسبت به اون شلوغیه مزخرف سرشو روی شونه ی بکهیون گذاشت و کنار گردنش نفس کشید

دستاشو دور بدن بکهیون قلاب کرد

"پسر من قهر میکنه؟"

با جدیت ادامه داد

"اون آدم،تنها دلیلیه که بخاطرش اومدیپم پاریس،تنها دلیلی که میخوام اینجا بمونم،و تنها دلیلیه که دوباره حس میکنم دارم نفس میکشم...بخاطر محافظت کردن از اون اومدم اینجا...و هرکاری میکنم که اون خوشحال باشه...تو نمیخوای خوشبختیه منو ببینی؟من با اون خوشبختم"

کلمات آخرشو زمزمه وار گفت و بکهیون دستشو جلوی دهنش فشرد تا صدایی ازش در نیاد

اشکاش روی گونه و دستش میریخت و براش مهم نبود بقیه چطوری بهشون زل زدن...

پارک چانیول کاش هیچوقت این حرفارو نمیزدی

چان لبخند زد و مچ دست بکهیونو گرفت

نمیخواست دوباره بهش دروغ بگه اما گفته بود

تمام حرفایی که چند ثانیه پیش زده بود،مخاطبش خوب بک بود نه اون دختر...

اما قرار نبود هیچوقت حقیقتو بگه

عقب رفت و بکهیونو سمت خودش چرخوند و بعد صورت خیسشو بین دستاش گرفت

"من عاشقشم!"

بکهیون تند تند سرشو تکون داد و لب پایینشو گاز گرفت

"آره...میخوام...خوشبخت باشی..."

"به حرفاش توجهی نکن...من هیچوقت نمیزارم ازم دور بشی!"

بکهیون لبخندی زد سرشو روی سینه ی چانیول گذاشت

"این تنها کاریه که میتونی برام انجام بدی..."