T_5
"یول..."
با صدایی که سعی میکرد ولومشو پایین نگه داره زمزمه کرد و انگشت اشارشو زیر خط فک چانیول کشید ولی اون پسر روی کاناپه حتی تغییری توی تعداد نفساشم ایجاد نکرد...
بکهیون آه کشان بهش خیره شد و ملافه رو روی بدنش انداخت...
قطعا اینموقع از صبح هوا سرد تر از همیشه بود...
و اون اصلا دلش نمیخواست باباش یخ بزنه!
عقب عقب رفت و روی تخت نشست و از اونجا به صورت غرق در خوابه چانیول زل زد!
دیشب حتی خوابه این آدمو هم دیده بود...
و شاید...واقعیت بود!
دوتا دستاشو زیر چونش زد و قبل از اینکه آرنجشو روی رونش بزاره محکم با میز برخورد کرد و این باعث شد چشمای چانیول باز بشن!
بکهیون با ناله آرنجشو گرفت و دندوناشو روی هم فشرد
چه درد مزخرفی...
چانیول توی جاش نشست و نگاه گنگ و خواب زدشو به بکهیون داد
چرا باید همیشه توسط سر و صداهای این آدم بیدار میشد؟
پیشونیشو مالید و بکهیون که حالا متوجش شده بود،در سکوت سعی کرد چیزی برای گفتن پیدا کنه ولی ناموفق بود
چانیول پاکت سیگارشو برداشت و با دیدن خالی بودنش زیر لب عصبانیتشو با ناسزا گفتن بیرون داد!
بکهیون گلوشو صاف کرد
"صبح بخیر!"
لبخند کوچیکی که بعد از کلی زور زدن روی صورتش نشسته بود تحویل فرد روبروش داد
چانیول سرشو تکون داد و گوشیشو با گیجی از روی میز کنارش برداشت و شونشو مالوند
"کای بهت زنگ زد...ولی خواب بودی...پس من جوابشو دادم...گفت وقتی بیدار شدی حتما بهش زنگ بزنی!"
بکهیون بدون وقفه و پشت سر هم گفت و دستاشو بهم قلاب کرد!
چانیول بدون اینکه جوابی بده شماره گرفت و گوشیو بین شونه و گوشش نگه داشت و چشماشو مالید
لحظه ای بعد صدای ناواضح کای توی گوشش پیچید
" هیونگ!صد بار بهت زنگ زدم"
چانیول از جاش بلند شد و همونطور که دکمه های لباسشو باز میکرد،با صدایی که بخاطر خواب دو رگه شده بود جواب داد
"الان گوش میدم!"
"باید بیای اینجا..."
"گفتم من تو اون خونه نمیام!"
"هیوووونگ!اونجا نه...اینجا..."
چانیول با قیافه ای که احساساتشو بخاطر حرف کای بروز نمیداد به روبروش زل زد
"کدوم جا؟"
کای ناخودآگاه خندید
"منظورم خونه قبلته...سهون و کوکیم هستن...یه کار مهمه...جدی میگم...میشه بیای؟"
چانیول لباسشو از تنش بیرون کشید و موهای بهم ریختشو صاف کرد
"باشه"
"خوبه...بکهیونم بیار!"
چانیول نگاهی به پسر کوچیکتر که لپاش از همیشه سرخ تر بنظر میومدن و با زل زدن به دستاش سعی داشت چشماش معلوم نشن انداخت و با کلافگی جواب داد
"باشه"
تماسو قطع کرد و دستی روی صورتش کشید
"چیزی خوردی؟"
بک با این سوال سرشو بالا گرفت و چتری هاشو کنار زد
"آره..."
"پایین تو ماشین بشین!"
کلید ماشین کایو که دیروز ازش گرفته بود به بکهیون داد و پشت گردنشو لمس کرد
بک سرشو تکون داد و سمت در رفت
شاید میخواست ببره توی یه بیابون ولش کنه،نه؟
لباشو آویزون کرد و از اینکه واقعا در مورد چانیول چی فکر کرده خجالت کشید!
***
"ازم فاصله بگیر"
کای با حرص گفت و سهونو عقب هل داد و پسر بزرگتر هم متقابلا شونه ی کایو نیشگون گرفت
کوکی دستشو لای موهاش فرو برد و آهی کشید
الان دقیقا یک ساعت تموم بود که مجبور شده بود به دعواهای کای و سهون گوش بده و حتی نمیفهمید این دوتا چه مشکلی باهم دارن!
چرا فقط دعواهای زن و شوهریشونو نمیبردن خونشون؟
قهوه ی روی میز برداشت و به لباش نزدیک کرد
"چرا نمیاد؟"
"هتلشون از اینجا دوره!"
کای که بیخیال زل زدن با نفرت به سهون شده بود سمت کوکی برگشت و جوابشو داد
"چرا باید اصلا برن هتل؟مگه قرار نبود خونه ی تو بمونه؟"
کای شونشو بالا انداخت
"گفت از اونجا خوشش نمیاد!"
"پس چرا اینجا نموندن؟"
"اههه چقد حرف میزنین!"
سهون با داد گفت و کوکی چشماشو چرخوند
نیازی نبود جوابی بده چون جونگین اینکارو میکرد!
ولی در کمال تعجب اون هیچ حرفی نزد و دست به سینه شد
شاید کم آورده بود؟
هنوز اون سکوت افتضاح بینشون بود که با خوردن بوی عطر آشنایی زیر دماغ هر سه تاشون سهون پوزخندی زد و به چانیول که با خستگی کنار کوکی خودشو جا میداد خیره شد
بکهیون لباشو روی هم فشرد و نگاهی به جای خالی بین سهون و کای انداخت و بعد به صورت بی حوصله ی چانیول خیره شد و با ناراحتی کنار کای نشست
"خب؟"
چانیول زمزمه کرد و کوکی خندید
"بعد سه سال داریم میبینمت و فقط میگی خب؟"
چانیول لبخندی تحویلش داد
"باید بگم دلم برا قیافه هاتون تنگ شده بود؟دروغ ضایعیه!"
سهون سرشو با تاسف تکون داد
"ماهم همین حسو داریم!"
بکهیون آب دهنشو قورت داد!
احساس خوبی نداشت...
انگار یه هویج بود که وسط باغچه ی توت فرنگی سبز شده!
کای دستشو گرفت و نیشخندی زد
"کی بکهیونو یادشه؟"
کوکی نگاه عمیقی بهش انداخت و بعد چشماش گرد شد
"پسر خونده ی چانیول...؟"
سهون با انگشتش به دماغ پفکیه بک زد و خندید
"پس بهش میگی ددی آره؟"
"ددی...؟"
بکهیون با حالت عجیبی پرسید و بعد سرشو به دو طرف تکون داد
"نه!"
جونگین دستشو جلوی دهنش گرفت و لگدی به پای سهون زد!
ددی زیاد کلمه ی خوبی برای یه رابطه پدر پسری نبود!
"اگه قرار نیست کار مهمتونو بگید..."
هنوز حرف چانیول کامل بیرون نیومده بود که کای جواب داد
"پلیسا دنبالتن...جمهوریه کره پروندتو به بیست تا کشوری که احتمال میداده اونجا باشی داده!"
چانیول توی مبل فرو رفت و به بازوی کوکی تکیه زد
"حتی اینجا؟"
"هنوز نه...ولی ما فکر کردیم ممکنه به اینجا هم گزارش بدن!"
چانیول چشماشو روی هم گذاشت و هومی گفت
سهون نگاه عمیقی به پسر بی تفاوت انداخت و اخم کرد
"میخوای چیکار کنی؟"
"هیچی"
"زده به سرت؟"
سهون داد کشید و چانیول لای چشماشو باز کرد!
باید دوباره به این داد زدنای بی دلیل اوه سهون عادت میکرد!؟
"میگی چیکار کنم هون؟باید بهش فکر کنم یا نه؟"
حق با اون بود
نمیشد الکی تصمیم گرفت!
کوکی سر چانیولو از روی بازوش کنار زد و ماگ قهوه رو سمتش کشید
"اینو بخور تا حداقل حالت جا بیاد!"
لبه ی لیوانو به لبای چانیول نزدیک کرد و اون فقط بی دفاع ناله ای کرد و با بی علاقگی از قهوه خورد
دست کوکیو کنار زد و لب پایینشو پاک کرد
"نمیخوام..."
بکهیون جوری که جلب توجه نکنه از جاش بلند شد و عقب عقب سمت حیاط پشتی که بخاطر شیشه ی بزرگی بجای دیوار،کاملا مشخص بود رفت
درو باز کرد و خودشو از اون جمع نجات داد
معذب بود و دلیلی هم نداشت که اونجا بمونه...
آه کشان روی صندلی پشت میز وسط حیاط نشست و با گذاشتن ساعدش روی میز خودشو جلو کشید و پاهاشو تکون داد
دلش میخواست از همه متنفر باشه
از خودش و حتی از چانیول
اما نمیتونست!
دستشو زیر سرش گذاشت و نفس عمیقی کشید
"اینجا نشستی؟"
کای دستاشو روی شونه ی بکهیون گذاشت و لبخندی زد
"چیزی شده بک؟بین تو و چانیول همه چی خوبه؟"
روبروش نشست تا بتونه صورت استرس گرفتشو بهتر ببینه و یکم باهاش همدردی کنه!
بکهیون آستینای هودیشو با انگشتاش گرفت
نیاز داشت با یکی حرف بزنه
و کی بهتر از کیم جونگین خوش اخلاق؟
"من...بهش اعتراف کردم...قصدم این نبود که ازم دور بشه...فقط میخواستم بفهمه به عنوان یه پدر هم نمیتونم بهش فکر کنم!"
کای فک افتادشو جمع کرد و همونطور که گلوشو صاف میکرد پلک زد
"خب...راستش بک...اون بجز یه پسر،نمیتونه جور دیگه ای بهت فکر کنه...بیا قبولش کنیم!"
"برام مهم نیست!"
با تخسی زمزمه کرد و سرشو روی دستاش گذاشت
حرف کای دقیقا چیزی بود که بکهیون هزار بار به خودش یادآوری کرده بود
ولی نمیخواست قبولش کنه
"شاید اگه یچیزاییو میفهمیدی هیچوقت به چانیول جور دیگه ای نگاه نمیکردی!"
کای با تردید گفت و صداش که حالا آروم بود،لرزون بنظر میومد
"منظورت چیه؟"
بکهیون یه ابروشو بالا انداخت و منتظر برای ادامه ی حرف کای،تمام وجودشو گوش گرفت
"خب نمیدونم اینکه اینارو بگم درسته یا نه...ولی یه رابطه ی دیگه ای وجود داره...بین چانیول و..."
کای سعی کرد سرشو پایین نگه داره و به بکهیون نگاه نکنه
عمرا نمیخواست ری اکشنشو ببینه
پس فورا ادامه داد
"چانیول و یه دختر...اون مصممه که باهاش ازدواج کنه!"
بکهیون آروم توی جاش صاف شد و لباشو برای زدن حرفی باز کرد ولی فقط هوا بود که بیرون اومد
چی داشت میگفت؟
شوخی بود مگه نه؟
یه شوخی که هیچم جالب نیست...
نه چانیول اینکارو نمیکرد...
نباید...اینکارو میکرد...