T_4
چتری های مشکی رنگشو کنار زد و کف دستشو روی پیشونیش کشید
احساس میکرد هر لحظه ممکنه بخاطر سرمایی که از جای نامعلومی به گونه هاش میخوره یخ بزنه و البته شاید تنها دلیل حس کردن این سرمای عجیب،خیسی صورتش از اشک بود
با پشت دست روی چشماش کشید و نفس عمیقشو با تقلا بیرون داد
باورش نمیشد!
چانیول فقط سی ثانیه ی تموم بعد از اعترافش بهش زل زده بود و بکهیون میخواست خدارو شکر کنه که همون لحظه در اتاق زده شد!
و این مهماندار بود که براشون غذا آورده بود...
وگرنه امکان داشت تا صبح بهمدیگه زل بزنن و چانیول حتی ری اکشن خاصیم نشون نده!
شایدم میزد توی گوشش!...
سر جاش نشست و به گیجی به اطراف که بخاطر خاموش بودن برقا زیادی تاریک بود نگاهی انداخت...
با حرف احمقانش که هنوزم کاملا بهش اطمینان نداشت باعث شده بود چانیول تا الان بیرون باشه و برخلاف اخلاق همیشگیش بکهیونو توی تنهایی بزاره و بره...
اونم ساعت 2 نصفه شب!
لبای آویزون شدشو جمع کرد و از جاش بلند شد...
همونطور که بافتنی بلند و گشادشو پایین تر میکشید چراغ خوابو روشن کرد و با دوتا دست روی گردنش کشید
چطور باید به قیم عزیزش میفهموند که متاسفه؟
کاش هیچوقت اعتراف نمیکرد
اونوقت هیچی خراب نمیشد و الان توی بغل پارک چانیول خواب بود!
چطور ممکنه این حماقت باعث چنین جدایی ای شده باشه!؟
جداییه 5 ساعته!
چقدر مسخره...
پتوشو از دور خودش باز کرد و اشکایی که بی وقفه پایین میریختنو با حرص پاک کرد
در اتاقو با دوتا انگشتش باز کرد و نگاهی به راهروی بلند و تاریک انداخت!
حتی یه مورچه هم رد نمیشد!
دماغشو بالا کشید و درو پشت سرش بست و همون لحظه یادش اومد کارت اتاقو روی میز جا گذاشته!!
به چشماش چرخی داد و سر شونه هاشو عقب کشید!
درست مثل یه گربه که از خونه ی گرمش بیرون شده اونجا وایساد و بعد مصمم تر از قبل سمت راه پله رفت
حتی میترسید از اسانسور استفاده کنه!
چون اون تنها بود...
تنهایی دلیل ترس عمیقش بود!
اما وقتی به چانیول فکر میکرد،این خلا احساسیش پر میشد...
اون مرد چی داشت که این بلارو سر بکهیون آورده بود؟
شاید تنها موجود زنده ی جهان بود که باعث میشد بک حس امنیت بکنه!
اما اون الان اینجا نبود...
و بکهیون فقط یه دست و پا چلفتی احمق بنظر میومد!
پله هارو بدو بدو پایین رفت و اهمیتی نداد اگه صدای لخ لخ کردن دمپاییش همرو بیدار کنه!
با رسیدن به لابی سرعتشو کم کرد و نگاهشو به دختر پشت کانتر که متعجب بهش خیره بود داد!
"کمکی ازم برمیاد؟"
بکهیون با صدای بغض دارش جواب داد
"نه...میتونم اینجا بشینم؟"
به مبل سفید رنگ اشاره کرد و دختر با لبخند سرشو تکون داد!
شاید اونم فهمیده بود بکهیون الان حوصله ی جواب پس دادن نداره!
با بی حوصلگی نشست و دستشو زیر سرش زد...
خمیازه ای کشید و چشمای خستشو بست...
نباید میخوابید!
اون اینجا منتظر چانیول نشسته بود و خیلی مضحک بنظر میومد اگه خوابش میبرد!
لباشو خیس کرد و توی جاش صاف نشست اما حتی دو دقیقم نگذشت که سرش بخاطر خواب عمیقش روی شونش افتاد و توی مبل فرو رفت!
***
سیگار تموم شدشو زیر کفشش له کرد و کت چرمشو روی شونش انداخت...
میتونست یخ زدن تک تک انگشتاشو حس کنه و اهمیتی نده!
چون این درد در برابر درد حرفای بی سر و ته بکهیون هیچ بود...
نمیخواست اون بچرو درگیر خودش کنه و البته هیچ حس عاشقانه ای بهش نداشت
فقط دربارش احساس مسئولیت میکرد و یجورایی بکهیون براش خیلی اهمیت داشت
اما حتی فکر کردن به رابطه ای بجز رابطه ی پدر و پسری الانشون حالشو بد میکرد...
نمیخواست اونم مثل خودش از این ماجراهای احساساتی ضربه ببینه!
پس چه بهتر که کمی ازش دوری میکرد!
پله های هتلو بالا رفت و با ورودش دختر پشت میز از جاش بلند شد و اشاره ای به مبل کرد
چانیول ابروشو بالا انداخت و سمت محل اشاره ی دست دختر چرخید!
"بکهیون..."
متعجب زمزمه کرد و سمت پسری که توی خودش جمع شده و خرخر آرومی میکرد رفت!
سرشو به دو طرف تکون داد و کتشو پوشید...
دستشو زیر گردن و زانوی بکهیون برد و با یه حرکت از روی مبل بلندش کرد و با وجود تمام سعیش برای آروم بودن،بکهیون تکون خفیفی کرد و صدای عجیبی از خودش در آورد
چانیول لبخند محوی زد و به آسانسور که دکمه ی قرمز بالاش نشون دهنده ی خراب بودنش بود زل زد و چشماشو روی هم فشرد
باید دو طبقه رو بالا میرفت؟
بی تفاوت به گرفته شدن یقش توسط دست بکهیون که همچنان خواب بود،پله هارو بالا رفت و وقتی جلوی در اتاقشون رسید،که تقریبا نفس نفس میزد
"این بچه چقدر سنگین شده..."
کارت یدک اتاقو از جیبش بیرون کشید و توی دستگاه گذاشت و درو با پاش بیشتر باز کرد و داخل شد!
بکهیونو با احتیاط روی تخت گذاشت و قبل از اینکه بتونه عقب بکشه گردنش محکم گرفته شد و پایین کشیدش
بکهیون لای چشمای بستشو باز کرد و گنگ به چانیول خیره شد!
شبیه یه رویا بود...
یه رویای بوسیدنی!
سرشو جلو کشید و با لب پایینش چونه ی چانیولو لمس کرد و قبل از اینکه بالاتر بره و لبای چانیولو بچشه با شدت عقب هل داده شد و با گیجی چند لحظه به اون آدم نگاه کرد...
آروم پلک زد و لحظه ای بعد روی دندش چرخید و دوباره خرخراش بالا رفت!
چانیول با عصبانیت پتویی که روی زمین افتاده بودو برداشت و روی بدن کوچیک روبروش پرت کرد و خودش روی کاناپه خوابید و کتشو روی بالاتنش انداخت
گوشیشو از جیبش در آورد و با 14 تا میسکال از کای روبرو شد...
میتونست حرفایی که قرار بوده ازش بشنورو مجسم کنه و خوشحال بود که جواب نداده!
ساعدشو روی چشماش گذاشت و با تمام زورش سعی کرد بخوابه...
اما خیلی اتفاقا باعث شده بود حتی نتونه چشماشو ببنده و یکیش موجود روی تخت بود...
عذاب وجدان نداشت،حتی اهمیتی هم نمیداد...
ولی اگه بکهیون بخواد این حس زود گذرشو نگه داره،برای هردوشون بد میشد...
باید تا وقتی سر عقل میومد،برخورد دیگه ای از خودش نشون میداد
پارک چانیول همیشه مهربون نمیمونه!
***
"معلوم نیست داره چه غلطی میکنه!"
کای با حرص گوشیو زمین انداخت و به سهون که حق به جانب روبروش ایستاده بود زل زد
"تو چه مرگته!"
داد کشید و این حجم از بی اعصابی باعث خنده ی سهون شد
"چیشده جنابه کیم؟کسی که همیشه ازت مواظبت میکرد حتی تلفنتو هم جواب نمیده؟"
"به تو مربوط نیست!"
هلی به شونه ی سهون داد و سعی کرد خوابو از سرش بپرونه
لعنتی اون ساعت 3 صبح با اوه سهون تنها بود و داشت فکر میکرد چی میشه اگه سر این پسرو ببره و هیچکسم نفهمه؟
نیشخندی به افکارش زد و در شیشه ایه اتاقو باز کرد که سهون محکم با دست جلوشو گرفت و درو بهم کوبوند
"کجا میری؟"
"یااا...میخوام برم بخوابم!"
سهون دست به سینه شد و چشماشو چرخوند
"ببینم عقل نداری؟وضعیت بحرانیه!کل پلیسای سئول دنبال چانیولن و تو میخوای بری بخوابی؟"
کای با حرص به چشمای بی تفاوت سهون زل زد و غرغر کنان زمزمه کرد
"خیلی خب اگه با بیدار موندن من پلیسا دیگه پروندشو به تک تک جهان نمیدن تا بقیه پیداش کنن،باشه...همینجا میشینم!"
روی کاناپه نشست و سهون دندوناشو روی هم فشرد!
مجبور نبود این آدمو تحمل کنه...بهتر بود میذاشت بره اتاقش!
از پشت یقه ی جونگین گرفت و بلندش کرد
"برو..."
کای تند تند پلک زد و دماغشو بالا کشید
"جدی؟نمیخوای که از پشت بهم در کونی بزنی؟"
سهون خندید و درو باز کرد و کایو با تمام احترام بیرون انداخت و بی توجه به ادا در آوردنای اون موجود چراغو خاموش کرد!
بهتر بود در مورد چیزای جدی و مربوط به چانیول باهاش حرف نمیزد!
چون اون همون احمقیه که پارسال با عینک دودی میخواست سی کیلو جنس قاچاقو از گمرک بیرون بکشه و انتظار داشت کسی نشناستنش!
"اه خوابم پریده!"
جونگین زمزمه وار گفت و در اتاقو پشت سرش بست!
هنوزم باورش نمیشد قراره مدت های زیادیو با سهون و کوکی زندگی کنه!
اونم فقط بخاطر اینکه چانیول گفته بود نباید از هم جدا باشن و اونوقت خودش توی هتل بود!
با صورت روی تخت افتاد و خمیازه ی بزرگی کشید...
کوکی قابل تحمل بود اما سهون...
یه افتضاح واقعی...
یه آدم بی شرف که معلوم نیست چه غلطاییو توی زندگیش کرده!
با اینکه از سهون بزرگتر بود ولی همیشه ازش تو سری میخورد!
اخم کرد و بالشو روی سرش گذاشت
"کاش کابوس باشه!"