T_3
"وای خدای من!"
بکهیون با تقلا پله های فرودگاهو پایین دویید و لحظه ی بعد به شونه ی چانیول چنگ زد
"الان حالم بهم میخوره!"
چانیول که پیش بینی این موقعیتو کرده بود فقط یه شکلات سمت دهن بکهیون گرفت و چشماشو دنبال ماشین آشنای کای گردوند!
"دیر کرده..."
با حرص زمزمه کرد و بکهیون که شکلاتو توی دهنش میچرخوند دستاشو سمت ساکش دراز کرد و روی پاهاش بلند شد
"باید دنبال یه آدم شکلاتی بگردیم؟"
چانیول چشماشو چرخوند و روی پله ها نشست
واقعا هوا سرد بود!
جدی میگم...
سرد...
آهی کشید و درحالی که موهاشو کنار میزد بکهیون کنارش نشست و به شونش تکیه داد
گونه ی نرمش روی بازوی چانیول بالا و پایین رفت و بعد داد کشید
"اوناهاش!"
با دستش به روبرو اشاره کرد و چانیول اخمی تحویل قیافه ی خندون کای داد
"مرتیکه ی علاف!"
زمزمه کرد و بکهیون با دو سمت کای رفت و چانیول نگاهی به دوتا ساکی که مجبور بود خودش بیاره انداخت!
"هی سونبه نیم!"
چانیول جوابی به استقبال کای نداد و فقط لبخند کوچیکی که با زور روی لباش اومده بود زد
جونگین بکهیونو بغل کرد و سمت ماشین کشیدش
"دلم برات تنگ شده بود ببک...هی چقد تو کوچولویی..."
چانیول پشت شونه ی بکهیونو گرفت و از بین دستای کای نجاتش داد و با وجود غرغرای پسر کوچیکتر اونو سمت خودش کشید
"قراره کجا بریم کای"
"خونه...خونه ی پدریم..."
"من اونجا نمیام!"
"چانیول!"
کای با حرص اسمشو داد کشید و کنار ماشین متوقف شد
اخمی به قیافه ی بی تفاوت چانیول کرد و ادامه داد
"فکر کردی نمیفهمم یچیزته؟اره معذرت میخوام که پارسال اون گندو توی گمرک زدم!بسه دیگه"
چانیول ابروشو بالا انداخت و بکهیونو صندلی عقب هل داد و درو روی صورت کنجکاوش بست!
بک واقعا میخواست ببینه اونا از چی حرف میزنن!
ولی فقط دماغشو به شیشه چسبوند و آه کشید!
چانیول با آرومی یقه ی کایو گرفت و با احتیاط به ماشین چسبوندش
صورتش همچنان آروم و بی تفاوت بود و این باعث شد کای آب دهنشو قورت بود!
چانیول پوزخندی زد و کنار گوش جونگین که برخلاف چند دقیقه پیش هیچ حرکتی نمیکرد زمزمه کرد
"مسئله تو نیستی...مسئله آدمای اون خونن!"
عقب رفت و با صدای جدیش اعلام کرد
"ما میریم هتل!"
بکهیون غرغری از این تصمیم مزخرف پدرش کرد و به پشتی صندلیش تکیه زد!
نمیخواست بره هتل
فضای کوچیکش باعث میشد حس بدی داشته باشه!
چانیول کنارش نشست و با خستگی چشماشو بست!
"نمیشد نریم هتل؟"
چانیول همونطور که چشماشو با دوتا انگشتش مالش میداد سمت بکهیون خم شد و سرشو روی شونش گذاشت!
"نه نمیشه!"
کای همونطور که صندلی جلو خودشو جا میداد چرخید و با دیدن چانیول که دست به سینه،روی شونه ی بکهیون خواب بود لبخندی زد و با صدای آرومی گفت
"بک...چیزی میخوری؟!"
بکهیون سرشو به دو طرف تکون داد
"نه کای شی...ممنون!"
"به هرحال اسنک خریدم!"
کای زبونشو بیرون آورد و اسنکو روی پاهای بکهیون گذاشت و سمت جلو چرخید
آیینشو تنظیم کرد و آه کشید
"مثل اینکه واقعا باید ببرمتون هتل!"
حرکت کرد و بکهیون با بی حوصلگی گفت
"باید همیشه اونجا بمونیم؟"
جونگین شونشو بالا انداخت
"تا وقتی خونتون آماده بشه...پدر چانیول قبلا اینجا زندگی میکرد و خونش...یه کاخ لعنتیه...و هنوزم میشه اونجارو برای زندگی کردن آماده کرد!"
چشمکی از توی آیینه به بکهیون زد و پسر کوچیک که حالا خیالش راحت شده بود نگاهی به صورت چانیول انداخت و موهاشو با انگشت اشارش کنار زد
کی میتونست باهاش یه حرف جدی بزنه؟
در مورد خودش...
و در مورد تمام اتفاقایی که از 15 سالگیش تا الان افتاده بود؟
لپاشو باد کرد و سرشو به دو طرف تکون داد
اگه از احساساتش میگفت قطعا چانیول اونو از پنجره مینداخت پایین!
ولی حالا واقعا تصمیمشو گرفته بود...
***
"واقعا مجبور بودیم بیایم اینجا؟با اینکه زیادی راحته ولی من از هتل متنفرم!میفهمی بابایی؟من نمیخوام اینجا بمونم!"
بکهیون با عصبانیت از حمام که بخار گرفته بود بیرون اومد و حولشو روی شونش انداخت
چانیول که از بدو ورود تا الان یه سره غرغرای بکهیونو شنیده بود آه کشید
"زیاد طول نمیکشه..."
"امیدوارم نکشه!"
با قیافه ی قهر کردش روی پاهای چانیول نشست و پسر قد بلند،حوله ی دور گردن بکهیونو برداشت و روی موهای خیسش گذاشت و مشغول خشک کردنشون شد
"من گشنمه..."
"سفارش دادم!"
بکهیون چرخید و حوله ی کوچیکو از دستای توی هوا مونده ی فرد روبروش بیرون کشید و به بالاتنش فشاری وارد کرد و درست وقتی روی بدن چانیول که حالا روی تخت درازکش بود خوابید آه عمیقی کشید
"راستش...میخواستم یچیزی بهت بگم!"
چانیول دستاشو روی کمر بکهیون گذاشت
"بگو پسرم..."
بک آب دهنشو قورت داد و از اون زاویه به صورت چانیول خیره شد
نه...نباید میگفت...
اینجوری شبیه یه منحرف جنسی بنظر میومد!
اگه چانیول فکرای بد میکرد چی؟
البته...از اول سفر منتظر این فرصت بود...
"خب..."
از روی چانیول کنار رفت و دستی پشت گردنش کشید...
"نه...مهم نیست!"
"بکهیون...چیشده؟"
چان روی ساعدش بلند شد و ابروهاشو بالا انداخت
تا حالا پیش نیومده بود این پسر چیزی بخواد و نگه!
و اون واقعا گیج بنظر میومد...
بکهیون لباشو خیس کرد و دستاشو روی صورتش کشید
"خدایا...شبیه احمقام؟"
"البته که نه...اگه چیزی هست فقط بهم بگو"
"یول!من عاشق شدم"
میتونست به شدت تپیدن قلبشو حس کنه!
چی داشت میگفت
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه صدای خنده ی چانیول که تا اون لحظه فقط با تعجب به پشت سر بک خیره شده بود بلند شد
"و این چیز بدیه؟پسر من بزرگ شده..."
لبه ی تخت نشست و سرشو به دو طرف تکون داد
"خب بگو ببینم...این دختر خوش شانس کیه که دل خرگوش منو برده؟"
"نه اشتبا میکنی!"
بک با سرعت برگشت و با چشمای گرد شده ای که خیس بنظر میومد به چانیول خیره شد
دستاش میلرزید اما نمیخواست اون بفهمه
دندوناشو روی هم فشرد و چانیول که گنگ بهش خیره بود اخمی کرد اما حرفی نزد!
"من عاشقه...یه دختر نشدم..."
دستاشو با حالت نگرانی تکون داد و حرفی که باعث خشک شدن گلوش شده بودو بالاخره بیرون داد
"من عاشق تو شدم!"