حتی يروزم فکر نمی کرد شرکت تو کلاساي رشته موردعلاقه اش براش کسل کننده باشه!نه تا وقتی که سهون يک هفته بود که به ماموریت رفته بود وجونگين رو تو دریایی از دل تنگی غرق کرده بود.
حتی حرف زدن با بکهيوني هيونگش هم حالشو بهتر نکرده بود.
دلش سهونو ميخاست وکاري براي بی قراريش نمیتونست بکنه .
2سال از به کما رفتنش ميگذشت ودر این دو سال خیلی چيزها تغيير کرده بود
با رازي که حمل میکرد قلبش با شنيدن نجواهای عاشقانه سهون عذاب وجدان می گرفت .
سهون بخشيده بودش بعد از بیدار شدنش دیگه حرفي از گذشته به زبون نیاورده بود
ولی تنها چيزي که تغيير نکرده عشق بی اندازه سهون بود که هر روز سخاوتمندانه تقدیمش میکرد و باعث میشد جونگين فکر کنه آیا خوشبخت تر از اون هست ?!
کليدوتوقفل در چرخوند و وارد خونه شد
هوا رو به تاريکي رفته بود وخونه تاريک بود
پاهاشو بی حوصله میکشید چراغو روشن کرد .
به اشپزخونه رفتو با ريختن آب تو لیوان ،سر کشيد که با ديدن هيبت روبروش تمام آبو تف کرد بيرون وبه سرفه افتاد.
سهون حین این که میخندید پشتش کوبيد تا سرفه کردناش قطع بشه
:زهرمااااارررررر نخند ببینم.
سهون کم مونده بود روده بر بشه
چشاي گرد شده اش و تفي که کرد خیلی خنده دار بود فقد افسوس ميخورد چرا فيلم نگرفته !
:یا مسيح قلبم !کم مونده بود سکته کنم وااااي خدااا...
جونگين همينطور قلبشو گرفته بود وغرغر میکرد که تو بغل امنه سهون جا گرفت
سهون از پشت بغلش کرده با نفس کشیدن سهون تو گردنش چشاشو بست:دلم برات تنگ شده بود جونگ.
بوسه های ریزی به گردنش ميزد 
:من بیشتر .
ليسي به گردنش زد که باعث شد ناله ای از بین لباي جونگ به گوشش برسه.
دوري ونداشتن رابطه هردورو بی طاقت کرده بود
با ی دستش صورت جونگو گرفت وبا اتصال لباشون بهم شروع به بوسيدن هم کردن بی قراريه کاي تو بوسيدن به خنده می انداختش معلوم بود به عشقش سخت گذشته.
دست چپشو روي بالا تنه جونگين ميکشيد و باعث میشد ناله هاي بیشتري به گوشش برسه 
دستشو زیر پيرهنش برد و نيپلاي جونگين رو فشار داد
:آههه..آهه
سهون از پشت ديکشو به باسنش فشار میداد و جونگين میتونست سفت شدنه ديکشو از زیر شلوارم حس کنه.
به سمت سهون چرخید وبا گرفتن گردن سهون بوسه شونو عميق تر کرد
شيتنطش گرفته بود و لباش و براي دسترسي بیشتر زبون سهون باز نميکرد
با چنگ زده شدنه ديکش توسط دست سهون لباشو ازهم باز کرد:عايي
که با فرورفتن زبون سهون تو دهنش فقد ناله هاي کم جوني بود که فصارو پر کرده بود.
دستشو پشت شلوار جونگ برد و با فرو بردن دستش تو شلوارش باسنشو لمس میکرد 
:لنتت شلوارت خیلی تنگه 
جونگين با چشاش لباشو دنبال ميکرد انگار هرچی میخورد سیر نمی شد
دلش نميخاست بیشتر از این اذيتش کنه لباشو بهش دادو خودش سعی کرد دکمه شلوار جونگو باز کنه
شلوارشو یکم به سختي پايين کشيد خودشو لعنت میکرد که ميذاره کای چنین شلواراي تنگي بپوشه که توی سکس هرچي فحش بود به خودش بده
آب دهنشون باهم قاطی شده بود وطوري همو ميبوسيدند که انگار فردايي وجود نداره
لباشو سریع از لباي کای جدا کرد وانگشت فاکشو دهنش برد 
کای انگشتشو مکيد وبا زبونش کلی تفيش کرد
سهون انگشتشو درآورد و لباشو رو گردنش گذاشت 
با حس انگشت خيس سهون رو خط باسنش هيسي کشيد
لباشو رو گردن سهون گذاشتو وبوسيد با فرو رفتن انگشت سهون تو سوراخش گازي از گردنش گرفت
انگشت وارد و خارج کرد
دومي ام بهش اضافه کرد:آخ هونيي
تند تند انگشتاشو حرکت میداد که نقطه لذشتو پیدا کرد طوري که ناله هايي که ازش دريافت ميکرد فقد از سر لذت برد:آه بيشترر 
ماهرانه انگشتاشو حرکت ميداد وشلوارش دیگه نميتوسنت درمقابل این همه سفتيه ديکش مقاومت کنه 
انگشتاش بیرون کشيد که باعث شد جونگين غرغر کنه:دکمه شلوارشو باز کرد وشلواروباکسرشو تا زانوش پایین کشید گردن کايو گرفت ومقابل دیک خودش نشوند ،کاي دهنشو باز کرد با فرورفتن ديکش درون دهن گرم جونگين ناله ای کرد،جونگين همیشه با ديونش میکرد و حتی با نگاه کردن بهش درحال که داره بهش سرويس میده کم مونده بود ارضا بشهديکشواز دهنش بیرون آورد جونگو بلند کرد وروي کابينت نشوندش
پاهاشو از هم باز کرد و بین پاهاش وایساد ودوباره به جونه لباش افتاد گاز ميگرفت و می مکيدش یک هفته دوري ديونش کرده بود
هرشب به همین صحنه ای فکر میکرد وبه اميد جر دادن جونگين بود که دوام آورده بود
شهوت هردومردو فرا گرفته بود و کنترلي رو کارهاشون نداشتند
:سه..هون(قلبش خودشو به در دیوار سينه اش ميکوبيدو نفساش به شماره افتاده بود همین الان سهونو میخاست)
زود باش.
مقابل سوراخش رو زانوهاش نشست و با زبونش خيسش کرد،زبونشو اطراف سوراخش می کشيدو با انگشتاش سوراخشو بفاک ميداد
ناله های جونگين از سر لذت به جيغ تبديل شده بود
:آههه سهونننن من ديکتو ميخام
:با کمال میل عزیزم
یه ضرب واردش کرد:آخخخ عايييي
قطره اشکی از چشمش پایین ریخت
:ششش عزیزم آروم الان عادت میکنی 
لباشو اسير لباي خودش کرد تا دردش يادش بره وکمي عادت کنه
گردنشو ميبوسيد وگازاي ریزی ميزد:هوناا حرکت کن
درد داشت وچهره درهمش اینو نشون میداد با برخورد ديک سهون به پروستاتش از جا پريد وپشت بندش جيغاي از سر لذتش بود که همه جارو گرفته بود
:سهون آههه عاره بيشتررر
کنترلی رو زبونش نذاشتو ازش التماس میکرد بیشتر بفاکش بده
با منقبض شدن شکم جونگين فهمید که کم مونده ولی قبلش بیرون کشید و نذاشت راحت بشه
جونگين حالت گریه به خودش گرف:سهونن توروخدااا
:صبر کن بیبی
در کابينتو باز کردو چيزي که قبل از اومدنش جاسازي کرده بود بیرون کشید جونگ با ديدنش ترسید وسرشو تکون داد:نه سهوناا انجامش نميديم
:چرا عزیزم انجام ميديم
:جر میخورم که.لباشو اويزون کرد
:بهتر.یاد می گیری کار تو فقد سرويس دادن به اوه سهونه.
دهنش باز مونده بود چون سهون دقيقا از کلماتي استفاده میکرد که حتی شنيدنشم راحتش میکرد
کف اشپزخونه دراز کشید و دست جونگينو کشيدو رو خودش افتاد
ديلدورو دستش گرفت:زود باش بیبی خم شو
جونگين روش خم شدو تو گردنش نفس کشید با فرو رفتن ديلدو نفسش رفت 
چجوری قرار بود دوتا رو تو خودش تحمل کنه ?اینجوری تا یه هفته نمیتونست راه بره
فقد فحشاي پشت سرهمي که به خودش بخاطر درميون گذاشتن فانتزيش با سهون میداد فکر نميکرد سهون عمليش کنه نه تا وقتی که آخرش گفته بود فقد درحد فانتزيه!
ديلدورو تو خودش داشتو با فرو رفتن ديک سهون به يکباره حس کرد ديواره های سوراخش درحال جر خوردنه
:عاااي سهون بکش بیرون 
درد دارررم
اشکاش رو گردن سهون ميريخت
:یکم تحمل کن فقد یکم 
صبر کرد تا عادت کنه 
جونگ گردنشو محکم بغل گرفته بود
بعد چند دقیقه گردنشو ول کرد وه
خودشو حرکت داد
تحمل دوتا ديک تو خودش خارج از حد توانش بود ولی حس پر شدني که داشت باعث میشد لذت ببره
دردي که براش لذت داشت