sorry_5
برف مثل الماس در تاریکیه شب ميدرخشيد ورقص کنان روي زمين مي نشست.
آسمان شب از پشت پنجره شاهد لبخنداي گاه وبي گاه پسري بود که با خودش حرف می زد ،ذوق می کرد،لپاش از خجالت سرخ می شد!
لباشو براي بار هزارم لمس کرد وذوق زده خنديد حتی اگه سهون سرش داده زده بودو بهش گفته بود فراموش کنه
اولین بوسشو امروز تجربه کرده بود وشیرین تر از چیزی بود که فکر می کرد طوری که قلب بی جنبش از این همه شیرینی ترکیده بود(!)
لباي سهون امروز ماهرانه رو لباش می رقصيدند وطوري که میان بازوان سهون گیر کرده بود و دوست داشت .
تو رویای شیرین خودش غرق بود که گوشش توسط مادرش پيچونده شد:آخ مامان داری چکار میکنی???
صورتش بخاطر درد گوشش توهم رفت.
مادرش گوششو ول کردودست به کمر ایستاد:دوساعته دارم صدات میکنم بیاي شام،کجا سیر میکنی??
نگاه مادرش رنگ شيطنت گرفت :آيگوووو پسرم عاشق شده???
از پشت جونگين رو که رو صندلی نشسته بود بغل کرد.
چشماي جونگ گرد شد
:اوه چشماشو پس درست حدس زدم مگه نه? خندید.
:نه مامان آخه کی دوست دختر من میشه!
من یه پسر خجالتی و دست وپا چلفتي ام.
سهون جوری باهاش رفتار ميکردو ارزش میداد که فراموش میکرد کیه
وانگار که حرف مادرش تلنگر باشه به یاد آورد که چجور ادميه و بیشتر از این راجب بوسه اش با سهون خیال پردازي نکنه چون سهون اونو فقد به چشم دوست می دید
ولی چجوری ميحاست به دلش بفهمونه که حس تازه جوونه زده شدشو تو نطفه خفه کنه.
مادرش همیشه دل نگران تنها پسرش بود وقتی که اینگونه درباره خودش حرف می زد قلبشو به درد می آورد
پسرش آدم درونگرايي بود وميدونست خیلی از مشکلاشو بهشون نميگه تا مبادا اونا نگران وناراحت بشن ولی حس مادرانه اش همه این هارو ميفهميد،حس میکرد.
دلش ميخاست اونم مثل همه همسن وسالاش پسري شروشيطون باشه وبتونه از پس خودش بربياد.
طوری که جونگين متکيه اون وپدرش بود نگران آینده اش میکرد..چجوری ميخاست تو این دنياي بی رحم دووم بیاره.
صاف ایستاد و سکوت چند دقيقه پیش و شکست:جونگ وقتی اینجوری از خودت حرف ميزني خیلی بی رحم میشی(نگاهشو به چشاي مادرش داد)بی رحمي چون راجب خودت بد حرف میزنی تو من،پدرت و سهون دوست عزيزتو داري چیزی که ميخاستي پس باید شکرگزار باشی
خجالتی بودن بده??ويا دستوپاچلفتي بودن??
اینا لقبايي ان که خودت به خودت میدی و اینجوری يجورياي ثابت میکنی من،آپات و سهون کوريم !
نه عزیزم ما تورو همین جوری که هستی دوست داریم.
:اما بچه های دیگه میگن من اونجوري ام.
:عاره اونجوري ميگن چون نميتونن درونتو ببينن،نميتونند کيوتيتو ببيندو قند تو دلشون آب نشه اونا ازت ساده ميگذرند پس توام ساده ازشون بگذر واهميتي نده.
حرفاي مادرش دلگرمش می کرد همیشه حرفايي ميزد که مثل آب رو آتيش بود ،آرومش می کرد.
:فهمیدی جونگ?
دیگه ناراحت نباش
:چشم مامان خیلی خوشالم که هستين کنارم.
:منم عزیزم .گونه پسرشو بوسيد.
:پاشو بیا شام بخوريم.
کتابشو بست وپشت سر مادرش راه افتاد.نگاه های ووبين رو رو خودش حس میکرد سعی ميکرد یی تفاوت باشه ولی نمی تونست نيشخنداشو نديد بگیره درک نميکرد چرا باید اینجوری نگاش کنه و لرزه به تن جونگ بندازه!
با بلند شدن ووبين نفس تو سينه اش حبس شد چون دقيقا داشت به سمتش می اومد و دفه قبل فرشته نجاتش رسيده بود ولی الان نبود که کاری براش بکنه
صبح سهون بهش پيامک داده بود که سرما خورده و امروز نمیتونه بياد.
:به به کیم جونگينه ما.نيشخندش پررنگ تر شد.از اذيت کردن پسر موچتريه روبروش لذت ميبرد
وقتی اون جور ترسيده از پايين به چشماش نگاه میکرد حس قدرت بهش درست میداد.
نگاهي صندليه کناريه جونگين کرد:اوووع فرشته نجاتتم که نيومده.
تو کلاس تک وتوک دانش آموز بود که هرکدوم مشغول به کاری بودن وحونگين خداروشکر میکرد که مثل دفه های قبلي هزارتا چشم درحال خوردنش نیست.
نگاهشو تو کلاس ميچرخوند واز نگاه کردن به چشماي شیطون ووبين طفره ميرفت.
ووبين از حالت جونگ کلافه شد وچونه اشو محکم گرفت:بمن نگاه کن
محکم ولی آروم گفت که جونگين بشنوه.
نگاهشو تو چشاش قفل کرد ولی مردمکاش همچنان ميلرزيد:آفرین پسر خوب
راضی از پيرويه جونگين لبخند زد.چونه اشو رها کرد
نگاهي تحقیر آمیز از سرتاپاش کرد:شنیدم فقیر بيچاره ای.
اولین بار نبود که این چنين حرفايي مي شنید ولی نمی دونست چرا هیچ وقت به این زخم زبونا عادت نمی کرد...هربار قلبشو زخمي ميکرد.
:اگه باهام همکاری کنی پول خوبي گيرت میاد.
فکر کردن به کاراي ووبين وحشت به دلش راه مينداخت کمترين کار ووبين کتک زدنه ادمايي مثل خودش بود حتی اگه قبول هم نمی کرد مجبور میکرد اون کارو انجام بده.
آب دهنشو قورت داد:چ..چه کاري?
:سکس!
اب دهنش تو گلوش پريد و باعث شد سرفه های پشت سرهم بکنه با برگشتن نگاه به سمتشون ووبين لبخند معذبي زد:چیزی نیست دوستمون هول شد.
پشتش زد تا آروم بشه.
:چتهه ابرومونو بردي???
کل عمرش به انداره انگشتاي یک دستش از این کلمه استفاده نکرده بود چشاش از این همه پررويي ووبين گرد شده بود:منظورت چیه?
:منظورم واضحه تو بمن حال میدی من بت پول ميدم.
دوباره نگاهش تحقير آمیز شد:فک نکن سکسي چیزی هستي ن!فقد دارم کمکت میکنم که لااقل یه کفش درست درمون بخري..بش فک کن.منتظر جوابتم..بهتره عاقلانه تصميم بگيري.