:ماماااااااان???صداي شادش خونه رو پر کرده بود.مادرش سراسیمه از آشپزخونه به سمتش آمد:چی شده جونگ?
با دیدن لبخند جونگين حدس زد:بالاخره دوست پیدا کردی???
جونگ دندوناشو رديف کرد:يسس
:خوشالم برات جونگم.پسرشو بغل کرد بالاخره یکم میتونست نفس راحتي بکشه برای خودش قدم بزرگی محسوب میشد.
خانواده جونگين از قشر ضعیفی بود،پدرش توی کارخونه کارگري میکرد وخونه قديميشون تنها چیزی بود که از خودشون داشتند ولی با این حال عشق بود که بينشون موج ميزد وزندگيشون تو خنده های جونگ خلاصه میشد.
مادرش نیم نگاهي به جونگ کرد از وقتی سر ميز نشسته بود هی لبخند میزد وشادي تو چشاش از چشمان مارش دور نمونده بود:يجور شادی انگار تا حالا دوست نداشتی جونگ!
قاشق برنجو مقابل دهنش گرفت جونگ دهنشو باز کرد ومحتواي تو دهنشو قورت داد:اونايي که میگی دوست همشون بعد يماه بم گفتن لوسه شیر پاکتی و ولم کردن.لباشو اويزون کرد.
مادرش با شنیدن لقباي پسرش سري تکون داد بچه هاي این زمونه ازهرچي يجيز در می آوردن.
جونگ با یاد آوری چیزی چشاش برق زد:ولی سهون فزق داره مامان حسم بهم اینو میگه.
بينيه پسرکشو گرفتو کشید:آيگوو پسر کوچولوم بزرگ شده.
به حرکت مادرش اعتراض کرد:ماماااان??اینجوری کنی هیچ وخ بزرگ نمیشم.
مادرش قاشق برنجو دهنش گذاشت:بهتر!
همیشه پسر کوچولوی خودم ميموني.
:فردا تولد باباست.براش کیک شکلاتی درست کنیم??سوپرايززززز????
با لحن شادی پرسيد.
:معلومه بابامه پسر کوچولومه باید سنگ تموم بذاريم.
گونه مادرشو بوسيد.چقد براش عزیز بودن اگه اونا نبودن ویا حتی فکر کردن به این که بدون اونا سرکنه لرزه به تنش مينداخت .
دلش نميخاست ازدواج کنه وتا همیشه خودشو برای اونا لوس کنه.
سهون لبه پشت بوم نشسته بود وسيگار میکشید .فکر کردن بهش عذابش میداد اونم یکی مث بقیه انسان ها !چرا باید حق نفس کشیدن ازش گرفته میشد?
حالا سهوني مونده بود با کلي خاطره!
حتی ایده تی راجب دوستيش با پسر خجالتی ام نداشت.نميدونست دلش سوخته یا چی??!
حتی شبيهم نبودن که بخاد با نگاه کردن بهش یاد عشق رفته اش بيفته.
با شنیدن صدای قدم های کسی سرشو برگردوند وبا دیدن لپاي سرخ جونگين ابروهاشو بالا انداخت.
با دو دستش که شکلات تلخ و گرفته بود از پشتش درآورد و مقابل چشمان سهون گرفت زیر لب آروم زمرمه کرد:این براي تو
خجالت نميذاشت به چشاش نگاه کنه.
:این چیه?
:یه هدیه!
:بابته?
:این که..این که باهام دوست شدي.
سهون سري تکون داد:همم بنظر خوشمزه میاد.
با شنیدن حرف سهون جرات کرد وسرشو بالا گرفت با دیدن لبخند رولباي جونگ به این پی برد چقد خوشحال کردنش اسونه 

:جونگ??
برگشت سمتش و باديدن پسر خجالتی که  مشغول شکلات خوردن بود وبا شکلاتي کردن لباشواطرافش مث بچه ها شده بود ادامه حرفشو خورد .جونگ با حس نگاهش سرشو سمتش چرخوند زبوني رو لباش کشید ونفس کشیدن برای سهونو سخت کرد اگه راز سهونو ميدونست بازم اینجوری دلبري میکرد??!
دستمالي از جيبش درآورد و سمت جونگ گرفت .
تشکري زیر لب کرد ودستمالو از دستاي سهون گرفت خجالت زده لباشو پاک کرد.
مثل بچه ها شکلات خورده بود و می ترسيد سهون از این رفتاراش بدش بیاد.
:ببخشید.
برای این که پسر خجالتيو خجالتی تر از این نکنه نگاهشو ازش گرفتو به حياط مدرسه داد.
:چرا?
:من مثل بچه هام مگه نه?
:آره!!بلافاصله جواب داد.
قلب جونگ تقريبا وايساد اگه ولش میکرد چی?!
:از..م بدت میاد??نميدونست لکنتش برای چیه ولی نميدونست اگه سهونم ازش خسته بشه ميخاد چکار کنه!
:نه!!
:پس چرا باهام دوست شدي???
:چون ازم خاستي.(سهون دستشو رو قلبش گذاشت)آه این قلب رئوف من طاقت نداره نينيو تنها بذاره.پشت بندش لبخندي که به جونگ زد.
نميدونستو اینجوری با قلب جونگ بازی میکرد??
اونو نيني صدا زده بود هرچند بقیه هم برای مسخره کردنش نینی ميگفتن ولی میدونست نينيه سهون با بقیه فرق داره.
:ممنونممممممممم سهونااااا.
بلند داد زد وسهونو بغل کرد
:ياااا الان ميفتيم.سعی کرد پسر چسبيده بخودشو دور کنه ولی مگه میشد??جونگين مثل کوالا بهش چسبيده بود.
:نميخاااام.مثل بچه ها نق زد ولی میتونست شيطنت تو چشماي کوالارو ببینه.
:یا تو خجالتييي????
:برای سهوني نه.
با هربار گفتن اسمش قلبش به تپش ميفتاد این دیگه چه کوفتی بود باید در نطفه خفش میکرد وگرنه خيانت به عشق از دست رفته اش ميشد .
با یاد آوری گذشته لبخند رو لباش از بین رفت جونگين با دیدن حالت غم گرفته سهون ازش فاصله گرفت
سرشو کج کرد تا صورت پايين افتاده اش رو ببینه:حالت خوبه سهونيي?
سرشو تکون داد
ميگفت خوبه ولی کمرش شکسته بود.

بعد ديدن سهون فکرش مشغول شده بود.از بچه ها که گاهي با هم پچ پچ میکردند شنیده بود سهون پسر منزويه و همش تو خودشه .هردوتاشون تا زمانی که جونگ پيشنهاد دوستي بده تنها بودند البته مطمئن نبود با وجودش کنار سهون تنهايياشو از بین برده یا نه!چون سهون زیاد حرف نميزد و تو این يماهي که باهم دوست شده بودند جونگ فهمیده بود يچيزي سهونو آزار میده طوری که ميخنده ولی انگار که چیزی يادش اومده باشه سکوت میکنه,ميره تو خودش.و اينجوريه که جونگين مغذب میشه و دوست نداره این حالتاشو ببینه.
ميخاست اعتراف کنه به خودش که سهون يهويي براش عزیز شده بود يچيزي فراتر از عزیز بودن طوری که حمايتش میکرد یا براش شیر کاکائو ميخريد پروانه های تو شکشمو به پرواز در می آورد.
:هااااايش کلافه داد کشید وموهاشو بهم ريخت:دارم دیونه میشم.انگار که خمار موادی به نام شیر کاکائو باشه کوله اشو سريع باز کرد و با فرو بردن نی داخل پاکت هورتي کشید با مزه کردن نوشيدني حياتيش لبخندي رو صورتش شکل گرفت.و این همزمان با نگاه متعجب دانش اموزايي بود که به دوقطبی بودنش يقين پیدا کرده بودند.
:هي این از وقتی با اون پسر اوه میگرده خیلی تغيير نکرده???
یکی از بچه ها با اشاره به جونگ از هم کلاسيش پرسید
:عاره باورم نمیشه این همون پسر خجاليته!!خود درگيري ام داره.
:ولی خیلی شيرينه !
با زمزمه یکی از پسرا به عقب برگشتند وبا دیدن ووبين ابرويي بالا انداختند مطمئن نبودند این حرفو از پسري شنيدند که يروزي بلاي جونگين بود ولی حالا داشت تعریف میکرد معلوم نيست باز چه کرمی ميخاد بريزه!
ووبين نگاه از اون دونفر گرفت وبه جونگيني داد که ناراحت از تموم شدن مايع زندگی بخشش درحال غرغر کردن بود.
سهون تکیه به در شاهد کيوت بازياي تنها دوستش بود.اون پسر تار تنهايياشو پاره کرده بود و باعث میشد سهون با کاراش بی دلیل لبخند بزنه . وقتی کيوت بازياشو میدید دلش می خاست بغلش کنه وتا میتونه بچلونتش 
از وقتی کلاسشون اومده بود ساکت وآرام سرجاش می نشست و با حسرت به دورهمياي بچه های دیگه نگاه میکرد.سهون همیشه شاهد نگاه هاش به بقیه بود طوری که لباشو آویزون میکرد و نق ميزد.
جونگين برای سهون همزمان چندین شخصیت بود که دوست داشت کشفشون کنه اون پسر ساده بود ولی درعین سادگی بسیار پیچیده!!
برنجشو هم زد و محتواي قاشقو دهنش برد وهمزمان به شیرین زبونياي دوستش گوش میداد.
:واااااييييي سهوني باید يبار این انيمه رو ببینی اون پسر خیلی خفنه
(انگار که تو روياي شیرینی غرق شده باشه لبخند ذوق زده ای زد)
الان تصورت کردم تو بجاي اون شخصیت انيمهه باشی عايييي خیلی خفن طوريه.
:جونگ?
با صدا زده شدنش توسط سهون چشاشو باز کرد :بله??
سهون قاشقو مقابل دهنش گرفت:بگو عاا
جونگين که انگار کل شيرينياي کل دنیا تو دلش درحال آب شدنه دهنشو با خجالت باز کرد.
بعد قاشق برنجي که به کاي داد خودشم خورد وبا دیدن لپاي سرخ شده وسر پايينش خنده ای کرد:هي کيوتي اون جوری نباش باید عادت کنی.
پشت بندش خنده بلندی بخاطر ذوق زده شدن کيوتي روبروش کرد
خدای من این پسر منو دیونه میکنه آخرش!!
امروز امتحان داشت و استرسش برای امتحانو با وجود خرخونيش نمی تونست نادیده بگیره نگاهي به جای خالی سهون کرد هنوز نيومده بود.
کتابشو باز کرد تا وقتی معلم میاد یه مرور سرسری کنه.
با سایه ای که روش افتاد وبا دیدن ووبين جا خورد این پسر همیشه اذيتش میکرد وباعت ميشد بعضی شبا بخاطر این که بهش گفته بی عرضه گریه کنه!
شاید بچگونه می اومد ولی این برای پسري مثل جونگين که هرلحظه حمايتاي ولوس کردناي خانوادشو داشت امري کاملا بديهي بود که این توجه رو از همه طلب میکرد.
:چیز...زي ميخاين??
لکنت زبونش ترس درونشو بیرون ميريخت هرچند تلاش میکرد به حرفاي مامانش گوش کنه و بقولش کم نیاره.
:باید چیزی بخام نینی ???
ووبين با نيشخند ازش پرسید طوري که با مظلومیت نگاش میکرد ویا چتريايي که تو چشاش ميريخت قند تو دلش آب میکرد.
کای سرشو پایین انداخت دلش ميخاست بش بگه دیگه هیچ کس نباید بهش بگه نینی غير سهوني!
ولی ميدونست بقول ووبين عرضشو نداره.
با برخورد دست ووبين به موهاش وبهم ريختنشون چشاشو بست دلش نميخاست بهش دست بزنه از این نوع حرف زدنا ولمسا هیچ خوشش نمی اومد.
:با جونگ کاری داشتی ووبين?
صدای بم و مردونه سهون ووبين و از سرجاش پروند این کی اومده بود نفهمیده بود مثل روح رفتار میکرد!
سهون با نگاه سردو جدی اش به ووبين زل زده بود منتظر جواب داد.
جونگين نیم نگاهي به سهون کرد و باديدن نگاهش ترسيد وباز سرشو پایین انداخت.
ولی ته تهه دلش داشت عروسی مي گرفت که سهون عین فرشته نجات رسيده والان داره مثل اون شخصیت انيمه خفن،خفن طوری رفتار میکنه.
لبشو از ذوق گاز گرفت .
با ورود معلم هرکی جای خودش نشست و ووبين با زدن پوزخندي به سهون به سمت ميزش رفت.
سهون کوله اشو سزجاش گذاشت وبا نشستن سرجاش جونگينو ديد که سرشو پایین گرفته باز خجالت کشيده بود یا چی?!
سرشو کجکرد جونگين با همون سر پایین انداخته شده نگاهی بهش کرد که با چشمک سهون ذوق زده خندید.
:کیم جونگين????
با شنیدن صدای معملش ترسیدنکنه مچشو گرفته باشن???
صاف سرجاش نشست :بعل...له??
:درست بشین امتحان داره شروع میشه.
:چشم.
لبخندي به سهون زد.و مشغول نوشتن شد.
اما سهون محو نیم رخي بود که به طرز با نمکي تمرکز کرده بود.
چه بلايي داشت سرش می اومد?!