T_1
خلاصه :
چانیول قَیِم 28 ساله ی بکهیون 18 سالست که مدت نسبتا طولانی باهم زندگی کردن
فقط به عنوان پدر و پسر
و هر چیزی جز این احساس خوب بینشون،افتضاح بنظر میاد
ولی چی میشه اگه بکهیون بعد از کلی فکر کردن با خودش،به پدرش اعتراف کنه؟!!!
***
اسم فیک : T/تی (T مخفف Tender یعنی شکنندست^^)
کاپل : چانبک/شاید بعدا سکای اضافه بشه
ژانر : مافیا/رمنس/اسمات
امیدوارم دوس بدارید^^
***
PART 1 :
"چه بلایی سرت اومده؟"
پسر خسته،با چشمای خماری که از لحظه دیدنشون تا الان یه درجه گشاد تر شده بود،بهش زل زد و همونطور که دست قرمز شده ی بکهیونو از روی دماغش کنار میزد اخم بزرگی تحویلش داد
انگشتاشو زیر چونه ی بکهیون گذاشت و سرشو بالا آورد
لحظه ای که اون پسر در حال آنالیز کردن دماغ و چونه ی خونیش بود،پسر کوچیکتر فقط توی دلش به خودش لعنت میفرستاد!
چون انقدر برای دیدن چانیول هیجان زده شده بود که با وجود تلاش ستودنیش برای رسیدن به آسانسور و بسته نشدن در آهنی لعنتی،محکم با صورت بهش برخورد کرده و درست شبیه یه احمق،با دماغ خونی،پله هارو بالا دوییده بود
و حتی به منشی بیچاره که به محض دیدنش جیغ کشیده بود،در اتاق پدر خونده ی عزیزشو محکم باز کرده و حتی نمیدونست اون وسط یه جلسه ی مهمه!
و تنها چیزی که نصیبش شده بود،فقط سرزنش بود
"صورتتو تمیز کن!"
چانیول فقط یه جمله تحویل اون لبای آویزون و چشمای فوق العاده پشیمونش داد و آستینای سه ربع کتشو بالاتر کشید!
بکهیون یه دستمال از روی میز شیشه ای برداشت و از جاش بلند شد
"حتما میگی یه پسری که تازه وارد 18 سالگیش شده نباید انقدر احمقانه رفتار کنه...ولی باور کن تقصیر من نبود!"
همونطور که سمت روشویی میرفت گفت و چانیول شونشو بالا انداخت
"البته که تقصیر دیوار بوده!اون باید از سر راهت کنار میرفت!"
"آسانسور!"
"چی؟"
بکهیون که در جواب طعنه ی چانیول حرف بیخودی زده بود دستشو روی چونه ی خونیش کشید و ادامه داد
"من به آسانسور خوردم!"
چانیول با ناباوری بهش خیره شد و بعد نگاهشو به ساعت داد
"هرچی...جشنت خوب بود؟"
بکهیون با یادآوری تموم شدن مدرسه کوفتیش لبخند بزرگی زد و شیر آبو بست!
"همه چی عالی بود!"
البته که دروغ میگفت،چون تا آخرین لحظه با وجود اینکه میدونست چانیول کارای مهمی داره چشماش به در ورودی بود تا اون بیاد و توی لباس فارغ التحصیلی ببینتش!
آهی کشید و پشت میز چانیول نشست و روی صندلیش چرخی خورد
"البته موقع اهدای جوایز واقعا تاسف خوردم...اون دختره ی چندش،همونی که موهاش بلونده...اون نمره اول کل دبیرستان شد!افتضاح بود!"
با نگه داشته شدن صندلیش و جلوگیری از چرخیدنش سرشو برگردوند و لبخند روی لباشو با دیدن صورت چانیول تجدید کرد
"و پسر من چه افتخاری کسب کرده؟"
شقیقه ی بکهیونو بوسید و با گرفتن پشت لباسش از روی صندلی بلندش کرد
"آه راستش...من فقط جایزه ی اخلاق گرفتم!"
چانیول ابروهاشو با رضایت بالا داد و قبل از اینکه بکهیون دوباره روی صندلی بشینه اونو سمت در کشید
"شک داشتم که حتی اونم بگیری!"
پشت بدن شل شده ی بکهیون ایستاد و درو باز کرد و با پاش فرد روبروشو جلو تکون داد
"میخوای بگی من خوش اخلاق نیستم؟"
منشی به احترامشون بلند شد و چانیول فقط سری سمتش تکون داد
"البته که هستی!"
جوری جملشو تموم کرده بود که انگار تمام بدبختیاش بخاطر همین یه جملست!
بک که توسط چانیول تا آسانسور هدایت شده بود لباشو خیس کرد
"راستش...امیدوار بودم باشم...حداقل برای تو..."
چانیول شونه ی ظریفشو آروم مالید و با وجود فاصله ی قدیشون با دقت بهش خیره شد
"شک داری که هستی؟"
بکهیون دستشو زیر گردن چانیول آورد و شبیه یه مریض جنسی پوزخندی زد و بهش نزدیک شد
"نه سوییت هارت!"
همیشه از اذیت کردن این آدم احساس خوبی بهش دست میداد!
چانیول با شدت بکهیونو جلو هل داد و پسر کوچیک که با تصور برخورد دوبارش با در آسانسور جیغ نچندان مردونه ای کشیده بود دستشو جلوی صورتش گرفت!
چانیول با تاسف توی اتاقک خفه کننده اومد و دکمه ی هم کفو زد
بکهیون پایین لباسشو صاف کرد و نیشخندی تحویل خودش داد
"چیه بابایی؟کار بدی کردم؟"
چانیول شونشو با بی تفاوتی بالا انداخت و دستاشو منتظر،توی جیباش فرو برد
"چرا قرار نمیزاری؟دخترای خوبی هستن که میتونی باهاشون باشی!"
بک زانوهاشو مالید و با صداقت محض،جملشو گفت
زیاد دوست نداشت قیمشو با کسی شریک بشه،ولی چانیول نمیتونست تا اخر عمر تنها بمونه
وقتی چیزی بجز سکوت نصیبش نشد نفس عمیقی کشید
"میدونم برات شریک زندگی خوبیم...ولی تو به یه همسر واقعی نیاز..."
"بکهیون!"
چانیول بی صدا خندید و سرشو به دو طرف تکون داد
"بحث مزخرفیو شروع کردی..من نمیخوام با کسی قرار بزارم...و فکر میکنم،تو نیاز به یه مامان نداری!"
"فکر کردی اگه ازدواج کنی به اون زنیکه میگم مامان؟فقط نونا صداش میزنم!"
بک با عصبانیت و تهدیدوار گفت و وقتی آسانسور از حرکت ایستاد با قدمای بلندی بیرون رفت و دست به سینه شد
"هه مامان!به همین خیال بمون...مطمئن باش اون زنیکه ی عفریته رو اگه بیشتر از یه متر بهت نزدیک بشه از کون آویزون میکنم!"
چانیول که توی جیبش دنبال کلید بود لبخندی زد و قفل ماشینو زد
"باشه پرنسس...حالا حرف زدن تموم کن و برو تو ماشین!"
بکهیون سرشو بالا آورد و با حس بوی عطر تلخ چانیول چشماشو بست
میتونست هوای خنکی که لابه لای گردنش حرکت میکنه رو حس کنه
و چی بهتر از عمیقا تنفس کردن عطر قیمش...؟
چشماشو باز کرد و چانیول که بهش خیره شده بود فورا نگاهشو گرفت و در کمک رانندرو براش باز کرد
تمام سکوتی که سعی میکرد نشکنتش فقط بخاطر افکارش بود
اون نمیخواست بکهیون چیزی درمورد فکراش بفهمه
و حتی در مورد احساساتش
پس فقط اخمی تحویل پسر کوچیکتر داد و روشو برگردوند
همه چیز درست میشد...
اهمیتی نداره...
"اوم یول..."
بکهیون با شیشه بازی میکرد و حتی حاظر نبود به چانیول نگاه کنه
"هوم؟"
ماشین که روشن شد بک پاهاشو توی شکمش جمع کرد و به در تکیه داد،جوری که موهاش بهم ریخته شد
"برای رفتن به پاریس مطمئنی؟"
"ما حرف زدیم!"
"میدونم ولی...ولی..."
چانیول دستشو که روی دنده خشک شده بود سمت صورت بکهیون برد و زیر چونشو بدون نگاه کردن بهش،گرفت
"میدونم حست چیه بک...ولی ما مجبوریم...مطمئن باش بهت بد نمیگذره..."
بکهیون دست چانیولو کنار زد و سرشو تکون داد
نمیخواست از سئول بره
اون حتی انگلیسی هم بلد نبود!
فقط در حد یه گفتگوی ساده...
چطور باید اونجارو به عنوان محل زندگی جدیدش تحمل میکرد؟
ولی تنها خوبی این اتفاق چانیول بود
حداقل اون باهاش میموند
***
"چجوری دوتا پسر بچه دار میشن؟"
بکهیون با خیره شدن به صفحه ی روشن تلوزیون گفت و چانیول که روی مبل ولو شده و سرش توی گوشیش بود لحظه ای با تعجب حرکت انگشتاشو متوقف کرد
"چی داری میگی بکهیون؟"
بکهیون لباشو آویزون کرد و به شکم روی زمین دراز کشید
"اخه اینا بچه دار شدن..."
چانیول به صفحه تلوزیون نگاهی انداخت و چشماشو با کلافگی بست
"مردا بچه دار نمیشن...این شبکه رو نگا نکن"
بکهیون با یه دست دنبال کنترل گشت و وقتی پیداش نکرد مطمئن شد قراره چانیول تلوزیونو خاموش کنه
پس آهی کشید و از جاش بلند شد
نگاهی به اطراف که بخاطر خاموش بودن برقا تاریک شده بود انداخت و کنار پای چانیول که شبکه رو عوض میکرد نشست
"کی قراره بریم؟"
"آخر هفته!"
چانیول دوباره سرشو توی گوشیش کرد و بکهیون بی حوصله تر از همیشه داشت انیمیشن میدید!
محض رضای خدا اون 18 سالش بود
ولی...
"زوتوپیا!!"
جیغ کشید و چانیول که دیگه واقعا داشت تمام صبرشو از دست میداد با شدت بازوی بکهیونو سمت خودش کشید و پسر کوچیتر با بی دفاع ترین حالت ممکن توی بغلش افتاد و با سرعت خودشو بالا کشید تا بدناشون بهم برخورد نکنه!
چانیول گوشیشو کنار گذاشت و ابروهاشو بالا انداخت
"نمیای بغلم؟"
بکهیون دستاشو کنار بدن چانیول گذاشت و پلک زد
"بغلت...؟"
با صدای آرومی گفت و لحظه ی بعد دستاشو شل کرد و سرش روی سینه ی چانیول فرود اومد
واقعا نمیدونست چرا داره میلرزه
چرا هوا انقدر گرم شد و چرا قلبش داره از سوزش مسخره ای آتیش میگیره
چانیول دستشو پشت گردن بکهیون گذاشت و آروم نوازشش کرد
خیلی وقت بود که چان دیگه بغلش نمیکرد و موهاشو بهم نمیریخت ولی حالا بعد مدت ها بکهیون داشت حس میکرد آرومه
پاهای چانیول دور کمرش حلقه شد و بکهیون خودشو بالا کشوند تا جایی که لباش به خط فک چانیول برخورد کرد و باعث خندش شد
"بک"
"بله"
دست چانیول پایین تر رفت و روی کمر بک قرار گفت و بعد ادامه داد
"قول بده اگه هر اتفاقی افتاد بمونی!"
بکهیون سرشو بالا گرفت و با گیجی به نیمرخ چانیول خیره شد
"چیشده یول؟"
"هیچی"
زمزمه کرد و با گرفتن شونه های بکهیون خواست وزنشو از روی خودش برداره که بک محکم خودشو گرفت و از بالا به صورت چانیول زل زد
"نمیدونم چیشده ولی...من...همیشه پیشت میمونم...قول میدم!"
خم شد و با بوسیدن گونه ی نرم چانیول ته دلش احساس قلقلک کرد و بعد از روش بلند شد و لبخندی زد
"فکر کنم باید برم بخوابم!شب بخیر بابایی!"
چانیول سری تکون داد و توی جاش نشست
بکهیون توی تاریکی سمت اتاقش قدم برداشت و آروم غر زد
"الان میخورم تو دیوار و ضایع میشم!"
چشماشو چرخوند و با لمس کردن دستگیره ی در نفس راحتی کشید و توی اتاقش که بخاطر پنجره ی کنار تخت و نور ماه از همه جا روشن تر بود پرید
قلبش هنوز داشت تند میزد و وقتی بدنش نرمیه تختو حس کرد حتی بیشتر لرزید
چه مرگش بود؟
پارک چانیول فقط قیم عزیزش بود نه چیز دیگه ای
باید قبول میکرد
هرچقدرم عاشقش میشد بازم قرار نبود اتفاقی بینشون بیوفته
اون پسر 28 ساله شاید حتی به بکهیون فکرم نمیکرد!
هرچی که بود...حس اون دستا روی بدنش باعث میشد فکر کنه مهمه...!
چقدر حالش خوب بود
خوب تر از همیشه
***
"تکلیف بکهیون چی میشه؟"
نامجون زمزمه کرد و صداش با پیچیدن باد توی گوش چانیول همزمان شد
چان که با تیشرت نازکش روی پله ها نشسته و به شونه ی نامجون تکیه میداد سیگارشو از بین لباش برداشت
"نمیدونم!شاید اگه پلیس بفهمه قیم کسیم حقشو ازم بگیره..."
نامجون سری تکون داد و موهاشو کنار زد
تاریکی شب داشت زیادتر میشد و این بیشتر هردوشونو به مرز خوابالودگی میکشوند
"پس نباید لو بری!"
"همین الانشم که لو رفتم بخاطر حماقتای جهیونه!"
نامجون لبخند لوسی زد
"واقعا؟میخوای اینکه خودت نتونستی بدون اینکه کسی بفهمه،جنساتو از گمرک بیرون بکشی رو بندازی تقصیر جهیون؟"
"خفه شو!"
چانیول با تهدید گفت و سیگار تموم شدشو دور انداخت
"از جونگین چخبر؟"
نامجون پیشونیشو نوازش کرد و لبای غنچه شدشو خط کرد
"شنیدم از زندان آزاد شده!اگه خواستی تو پاریس ببینیش به خونه پدریش زنگ بزن..."
چانیول سری تکون داد و ساعدشو روی پاهاش گذاشت و کمی جلو خم شد
"مسئله اینه دیگه نمیخوام هیچکدومشون ازم دور باشن!کافیه حواسم بهشون نباشه و تمام زندگیم لو بره...و فکر کن چی میشه؟"
شونشو بالا انداخت و نامجون که در تایید حرفش نفس عمیقی کشیده بود به خنده افتاد
"واقعا نمیدونم اگه تو نبودی چه بلایی سر باند میومد!کای مثل احمقا چند کیلو جنسو با هواپیما آورده بود و تعجبیم نداشت که دستگیرش کنن!"
چانیول با یادآوری احمقانگی کار کای چشماشو روی هم فشرد
"واقعا امیدوار بودم حکمش اعدام باشه"
آهی کشید و زمزمه کرد
"بهتره برم!بکهیون بیدار شه و ببینه نیستم جیغ جیغ میکنه!"
نامجون خندید و از جاش بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت
"دیروقت شد پدر نمونه!امیدوارم زیاد سخت نگیری!بعدا میبینمت!"
دستشو توی جیبش کرد و چانیول چشماشو به آرومی بست و باز کرد
با دور شدن نامجون فورا پله هارو بالا رفت و درو باز کرد
گیج شده بود
نمیتونست درک کنه امکان داره بکهیونو ازش بگیرن
اون پسر بچه چانیولو به خودش عادت داده بود!
میخواست ازش محافظت کنه!
شاید اگه از اول قبول نمیکرد که ضمانت بکهیونو بگیره مجبور نمیشد استرس از دست دادنشو داشته باشه
انقدر احمق بود که هنوزم به بکهیون نگفته بود کار اصلیش چیه و مطمئن بود امکان داره باعث نفرت بک نسبت به خودش بشه
یه مرد 30 ساله چطور تمام افکارش به یه پسر بچه ختم میشد
اخمی کرد و روی کاناپه ولو شد
هرچقدر این مدت اهمیت داده بود دیگه بسه
"لعنتی"
زمزمه کرد و اهی کشید و بعد وقتی چشماش بخاطر خستگی روی هم افتاد تمام افکارش خاموش شد