ربدوشامبرشو به تن کرد وبه آرومی در حموم روکه فکر میکرد جونگ خاب باشه بست..ولی با فرورفتن یک موجود نرم تو بغلش که حدس زدنش آسون بود بالا پرید.
سعی کرد با وجودجونگ تو بغلش چراغ اتاقو روشن کنه با روشن شدن فضای اتاق جونگ چشاشو بست وباز کرد تا به نور عادت کنه.از بینی خرسيش گرفت و کشید:مگه نگفتم بخابيي?!
با اخمي که ابروهاش و توهم کرده بود رو به جونگ غريد .از پایین به چشمای دديش زل زد وبا لباي آویزون لب زد:ولی من خابم نميادش!
جونگ رو از خودش جدا کرد و درحالی که موهاشو با حوله کوچکی خشک میکرد به سمت کمد لباساش رفت تا ربدوشامبرشو با تی شرت وشلوار راحتی عوض کنه و این درحالی بود که هر سمت میرفت جونگ عین اردک ربات واردنبالش میکرد.
:جونگ بيا بخاب فردا مگه مدرسه نداری تو?
:نوچ .شیطون ابروهاشو برای دديش بالا انداخت.
سهون پوشیدن لباساشو تموم کرد و مقابل جونگ ايستاد:نوچ??چرا اونوقت?
:نميرم.خودشم ایده ای نداشت با چه جراتی داره مقابل سهون سخنرانی میکنه.
به طرف جونگ قدم برمی داشت و جونگ ترسیده از آرامش دديش قدم آمده اش با جلو را با عقب رفتن تلافی میکرد طوری که با ندیدن تخت پشت سرش با کمر افتاد روش..وقتی سهون بالای سرش ایستاد و صدايي ازش نيومد طاقت خودشو از دست داد و نالید:آهه ددي اگه امشب قراره يکاري کنیم پس درنتیجه فردا رو نباید مدرسه برم دیگه.اما سهون خونسرد نظاره گر شيطونياي بيبيش بود:همم چه نتیجه گيريه خوبی ولی کی گفته قراره کاری کنیم?هوم?
با نیش گشاد جوابشو داد:من
سهون با دستش چند بارمحکم باسن جونگ زد:پاشو پاشو که دیر وقته منم خستم کلی کار دارم فردا.سعی کرد پتو رو از زیر جونگ بکشه بیرون ولی انگار بهش چسبیده بود
جونگ بار دیگه به حرف اومد:ياااا ددي???
سهون با شنیدن پارت اول جمله اش چشم غره ای بهش رفت وسيلي نه چندان محکمي به صورتش زدجونگ تمام مطلوميتشو بکار گرفت ومال گربه شرک زل زد بهش:دلتت میاد??بکهيوني هيونگ میگه سهوني تورو خیلی دوست داره ولی کوو?!من که نمی بینم.لباشو اويزون کرد طوری که دل سنگم آب میکرد درواقع سهون چندان هم بی میل نبود ولی ميخاست گاهي از زبون پسرکش بشنوه که بهش نیاز داره.آروم خم شد روش دستاشو کنار سرش ستون کرد تا وزنشو روي بدن نينيش نندازه خم شد و از لباش کام گرفت جونگ با حس هرم نفساي دديش روی صورتش تازه به خودش اومد وجواب بوسه هاشو داد بوسشون پر سروصدا وعميق بود طوری که صداشون توي اتاق پيچيده بود.
هردو با کشیدن دستاشون روی بدناي همدیگه همو مشتاق تر برای رابطه میکردند.
با پیشروی سهون به گردنش سرشو کج کرد تا فضای بیشتری برای اون تیکه گوشت داغ در اختیار بذاره.
سهون گازهاي ریزی ازش ميگرفتو بعد حاشونو با زبون ليس ميزد تا پسرکش دردش نیاد.جونگ دستاشو لای موهاي دديش کرده بود وبا هر دقيقه ای که می گذشت مست تر ميشد مست بوی سهون!
عشق و شهوت به مغزش غلبه کرده وقتی سهون از روش بلند شد حتی نای تکون خوردن نداشت با چشماش فقد کارای سهونو زیر نظر گرفته بود .
سهون با عجله دکمه های پيرهنشو باز کرد ودراخر دست به سمت کمربندش برد و شلوار و باکسرشو همزمان درآورد نگاه جونگ به ديک دديه جذابش افتاد که تحریک و برآمده شده بود آب دهنشو بی اختيار قورت دادسهون بعد کندن لباساي خودش لباساي جونگم درآورد روی زاونوش روی تخت ایستاد و از موهای جونگ گرفت و به سمت ديکش برد تا براش خيسش کنه.

جونگ با فهمیدن نیت سهون با کمال میل دهنشو باز کرد و کل اون تیکه گوشت داغو تو دهنش برد سهون هيسي از سر لذت کشيد 
پسرک شيطونش با ناز طوری که از اون پایین خیره به چشاش بود و صد البته که این کار خودش به تنهايي تا مرز جنون ميبردش کارشو انجام میداد.
سهون طاقت نیاورد و محکم سر جونگ و گرفت و تو دهنش تلمبه زد گاهيي اوق ميزد ولی سهون فراموش نمی کرد که گاهی فرصت نفس کشیدن بهش بده از دهنش کشید بیرون تا ارضا نشده از بازوان لاغر جونگين گرفت و ازش خاست داگي بشه .
جونگ با حس زبون گرم دديش روي سوراخش بی طاقت تر شد و با لحنی که توش نیاز موج میزد نالید:ددي توروخدا..دیگه بسه!
اما سهون کار خودشو میکرد زبونشو وارد سوراخش میکرد و در می آورد و اطرافش ميگردوند تا آماده ترش کنه.درد کشیدن بيبيش آخرین چیزی بود که ميخاست !
پایان فلش بک
قطره اشکی دیگر از چشمش پايين ريخت با هر خاطره ای که به از خاطرش رد میشد به پايان های مشترکی ميرسيد که مثل پتک کوبیده میشد تو سرش.
درد دادن به عشقش .
با به یاد آوردن چیزی از جاش پريد و با استينش اشکاشو پاک کرد.
دراتاق زیر شيرووني به ضرب باز شد از بس گریه کرده بود اشکی برای ريختن نمانده بود .با حس بوي عطر آشنا تپش قلب گرفت با شنیدن صداش از جاش پريد .سهون دستاشو جای احتمالي پریز برق رو ديوار کشید تا پيداش کرد .
بعد روشن شدن اتاق چشمش به صورت اشکی جونگ افتاد که از بس گریه کرده بود چشماش قرمز و پف کرده بودند.
چشماي درحال گردش سهون روی تنش رعشه به تنش مينداخت خاطرات خوبی از این خيره شدنها نداشت .خودشو بیشتر جمع کرد و سعی کرد تا جای ممکن به چشاي وحشيه فرشته مرگش نگاه نکنه.
فرشته مرگ کفري از حالتاي جونگ خودشو بهش رسوند از موهاش محکم گرفت و کشید عااخي از میان لبان جونگ خارج شد..
فرشته مرگش غريد:صدات درنياد.
بلافاصله بعد دستورش شکارش و روی مبل کهنه اتاق خم کرد دستاشو با کراواتش بست .
بی صدا اشک ميريخت و چه بد که حال عشقش به حالش نميسوخت !
شلوار و باکسر جونگ رو به پایین کشید و به ضرب واردش کرد.
با وارد شدن يهويي سهون نفسش برای چند ثانیه رفت و اشکاي بیش از پیش شروع به باریدن کردند.
ضربه هاشو پی درپی میزد و توجهی به التماساي پسر زيريش نداشت.
:تو روخدا بسه سهوناا..سهوناا غلط کردم
با سيلي که خورد به يکباره خفه شد:گفتم بمیر بدبختتت..صدات درنياد.
نای حرف زدن نداشت حتی در آن لحظه هم  ميخواست اطاعت کنه حتی اگه دستور عشقش مرگ خودش باشه.
درد روحيش بیشتر از درد جسميش بود.سهون تمام تلاششو میکرد که هرچی در توان داره به کار بندازه تا جایی که پسر زيريشو تا مرز مردن و زنده شدن پیش ببره.
با حس مايع داغي فهمید خون ریزی کرده در آن لحظه کم اهمیت ترین مسئله برای سهوني بود که دیوانه وار ضربه میزد.
بعد ارضا شدنش از جونگ کشید بیرون و حالا کام سهون وخونش باهم قاطی شده بودند و صحنه ای منزجر کننده برای سهون به نمايش بود.
:گمشو خودتو تمیز کن حالمو بهم ميزني.
"چش..شم.با لکنت ناشی از ترس ودرد اطاعت کرد.سهون همه این کارهارو میکرد تا لذت ببینه از آسیب دیدن ودرد کشیدن پسرکش ولی چرا هرکاری میکرد هیچ حسی بهش القا نميشد?!
لباساشو پوشید و بدون این که برگرده ببینه زنده اس یا مرده از اونجا خارج شد.
به طرف تراس رفت تا بلکه با سيگار کشیدن یکم خودشو آروم کنه که با دیدن چانيول که پشت به اون درحال سيگار کشيدنه جا خورد.آروم به طرفش قدم برداشت:فک کردم الان باید کنار همسر عزیزت باشی .سیگار برگ گرون قيمتشو با فندک روشن کرد.نیم نگاهيي به چهره عصبی سهون کرد:بکهيون خسته بود ،خابيد..
سهون نذاشت حرفشو ادامه بده وخودش ادامه داد:وتو دلت خاست سیگار بکشی تا آروم شی.

"آره.
سهون پرسيد:وچرا حالت بد بوده?
باز چانيول خاست جوابشو بده که سهون خودش جواب داد:چون التماس کردناي دادلشت برای این که کاري باهاش نداشته باشم حالتو بد کرده.
منتظر بود مثل همیشه از نسبت دادن جونگين بهش عصبی بشه و سرش داد بزنه اون بدبخت داداشش نیست ولی چانيول بی رمق تر از این حرفا بود لااقل برای امشب!
سرشو آروم به تاييد حرفاي سهون تکون داد.
سهون پک عمیقی به سيگارش زد:خوبه لااقلش در این مورد با هم تفاهم داریم!
با هر قدم برداشتن درد بدي به تمام بدنش منتقل میشد و باعث ميشد اخماش توهم بره فحشي به خودشو زندگی نکبت بارش داد.با هر زحمتی بود خودشو از طبقه سوم به دوم رسوند با یه دست کمرشو گرفته وبا دست ديگش ديوارو تا تعادلش بهم نخوره وپخش زمين نشه.
با کشیده شدن ناگهاني موهاش فریادی از سر درد کشید که نتيجش کشيده اي بود که سمت چپ صورتشو قرمز کرد.
:صداتو ببر.
بغضش گرفته بود:هي..يونگگ??
مثل کسی که فکر میکنه يکيو داره که ازش حمایت کنه 
مثل کسی که فکر میکنه میتونه پناه بياره همون قدر بی حامی همون قدر بی پناه  با تمام مظلومیت لب زد.
هيونگ بی رحمش در حمومو باز کردو با بی رحمی پرتش کرد زمين .
درو محکم بروش بست و تنهاش گذاشت.
مثل مادرش،پدرش،سهونش وخدا!