قسمت سی و هفتم

 

با کلافگی کاغذ و قلمی که قبلا از لوهان گرفته بودم و روی میز پرت کردم و بی حوصله به طرح نصفه نیمه ای که برای کت شلوار سوهوهیونگ کشیده بودم خیره شدم..

 

نگاهی به مونگی که بالاخره میتونست از اون اتاقه کوفتی بیاد بیرون و حالا عوض پریدن و دوییدن کناره من رومبل خوابیده بود انداختم..

 

حسابی تنبل شده بود..باید وقتایی که چانیول خونه نبود مجبورش میکردم تو حیاط بدوعه..

 

"اه لعنتی دارم به چی فکر میکنم"

 

با حرص سرمو بینه دستام فشار دادم و با خودم زمزمه کردم..

 

وقتی دوباره به مونگی نگاه کردم اونم داشت به من نگاه میکرد..

 

لبامو بهم فشار دادم:تو هم فکر میکنی باید بهش سر بزنم؟

 

مونگی بازم بهم خیره شد و این حتی اعصابمو بیشترم بهم ریخت..اون سگه لعنیت به چی فکر میکرد؟

 

"میدونم..بنظر کتک خورده بود و با توجه به مریضی ای که داره ممکنه براش خوب نباشه اما خودش گفت اگه دورش بپلکم سرمو میزنه..بعدم..اصلا به من چه؟"

 

حق به جانب به پاپی بیچاره خیره شدم و هردو برای لحظه ای بهم خیره موندیم تا بالاخره مونگی اروم پارس کرد..

 

"سگه لعنتی..فک کردی من میفهمم چی میگی ها؟"

 

اهی کشیدم و با کلافگی از روی مبل بلند شدم..به جهنم که گفته بود نرم تو اتاقش..اصلا دلم نمیخواست اون احمقه بیشعور فقط چون یه ادمه غده نفهمه بمیره..

 

وقتی من از این خراب شده رفتم هرغلطی میخواد بکنه.. اینکه کتک بخورم بهتره..پوففف..

 

موهامو بهم ریختم و با حرص پله هارو بالا رفتم..درب اتاق پارک چانیول درست مثله دهنه یه اژدها بنظر میرسید..کاملا اماده بلعیدنم بود..

 

اهی کشیدم و تقه ای به در زدم..

 

"اقای پارک"

 

مطمئنا صدام اونقدر اروم بود که نمیشنید..اه لعنتی..اهی کشیدم و درحالی که دستام از استرس میلرزید و گلوم خشک شده بود دره اتاق و باز کردم..

 

فقط چند قدم داخل شدم و با دیدن بدنه بیهوشه چانیول روی زمین هینی کشیدم و دستمو شوکه روی لبام فشار دادم..

 

"وای خدایا"

 

سریع به طرفش دوییدم و به بدبختی هیکله هشتاد کیلوییشو جابه جا کردم تا به پشت بخوابونمش..

 

بیهوش شده بود اما هنوز نفس میکشید..با اینکه یکباره دیگه هم چانیولو تو این موقعیت دیده بودم ولی به اندازه سریه اول دستو پام میلرزید و گیج بودم..

 

خدایا باید چکار میکردم؟احساس خفگی میکردم..محضه رضایه خدا من خودم بیمار محسوب میشدم..چندبار به صورتش ضربه زدم و صداش زدم ولی تکون نخورد..

 

بک:یا مسیح..این چرا تکون نمیخوره؟

 

با سرعتی که نمیدونستم از کجا اوردم به طرفه اتاقه سوهو دوییدم و درو به دیوار کوبیدم..اما حتی اون ضربه سنگینم باعث بیدار شدن سوهو نشد...

 

روی تخت نشستم و باشدت تکونش دادم..تو گوشش اسمشو فریاد زدم تا بالاخره تونست لای چشماشو باز کنه..

 

با استرس به چشمای گیج و خوابالودش نگاه کردم..انگار قرصای واقعا قوی ای مصرف میکرد..

 

"ه.هیونگ..چانیول..چانیول حالش بد شده من نمیدونم چکار کنم..توروخدا پاشو"

 

شقیقشو اروم ماساژ داد و روی تخت نیمخیز نشست..

 

"چانیول؟مگه برگشته؟"

 

سرمو سریع تکون دادم:اره..فک کنم دعوا کرده صورتش زخمی بود لباساشم خاکی خولی بودن..هیونگ بیهوش شده..

 

"لعنتی حتی نمیزاره برسه و بعد دردسر درست کنه"

 

زیرلب فوش داد و خودشو به طرفه گوشیش که روی پاتختی بود کشید..

 

بک:هیونگ..من واقعا نمیدونم چکار کنم..

 

سوهو:اروم باش..برو پیشش سعی کن بهوش بیاریش ببین اگه جایه زخم داره ببندش اگه جایه زخمی نباشه چیزیش نمیشه نگران نباش..قرصاش تویه کشوی کناره تختشه اگه بهوش اومد بهش بده..بجنب منم با اورژانس تماس میگیرم..

 

سوهو بینه گیجی و هوشیاری تندتند برام توضیح داد و من دوباره با سرعت به اتاقه چانیول برگشتم..

 

کنارش زانو زدم و همونطور که شونه هاشو تکون میدادم تندتند اسمشو صدا کردم..

 

لای چشماش که باز شد نفسه راحتی کشیدم و دکمه های لباسشو باز کردم..همه جای بدنشو چک کردم اما جز چندتا کبودی خبری از بریدگی و زخم نبود..شاید پاهاش..

 

"فاک..واقعا فاک"

 

جیغی زدم و اسپریم و از جیبم بیرون اوردم..ازش استفاده کردم و وقتی نفسم برگشت خم شدم تا قرصای اون درازه بی عقل و بردارم که نگاهم به چشمای نیمه بازش افتاد که بهم خیره بودن..

 

چرا اینجوری بهم زل زده بود؟

 

"ه.هی..خوبی؟صدامو میشنوی؟جاییت زخمی شده؟"

 

تندتند سوالامو ازش پرسیدمو اون همونجوری بی حس بهم خیره شد..

 

"تو خلسس حالیش نمیشه چی میگی..قرصاشو دادی؟"

 

نگاهم به عقب برگشت..به سوهو که به چهارچوب در چنگ زده بود و به سختی سرپا ایستاده بود نگاهی انداختم..

 

حتی تعادلم نداشت..چشماش به شدت خمار بود..انگار قرار بود چندثانیه دیگه کاملا بیهوش بشه..

 

قرصو توی دهن چانیول گذاشتم و از بطریه کناره میز به زور تو دهنش اب ریختم..نگاهای خیره چانیول همچنان رو اعصابم بود..

 

"پس این امبولانس کی میرسه؟"

 

سوهو همونجا رو زمین نشست:الان میان..وقتی اومدن باهاشون برو..

 

"م.من؟"

 

با گیجی بهش خیره شدم که سرشو بالا پایین کرد..

 

"امبولانس فقط یه همراه میبره..منم که شرایطم ایجوریه چندساعت دیگه که اثر قرصا پرید میام پیشتون الان تو پیشش باشی بهتره..گوشیه چانیول دستت باشه بهت زنگ زدم جواب بدی"

 

سوهو نفسی گرفت و نامطمئن اداکه داد:اگه درست یادم باشه اسمه دکترش..شین سه کیونگه..اگه گروه خونیشو برای تزریق خواستن اوعه..اه..بقیشو دکترش میدونه خب؟"

 

یهویی با چشمای درشت شده به طرفه سوهو برگشتم:واقعااااااااااااا گروه خونیش اوعه؟منم اوعم که..

 

"چی؟"

 

سوهو با گیجی زمزمه کرد و من با خجالت بهش خیره شدم..تو این وضعیت چی داشتم میگفتم خدایا..

 

قبله اینکه بتونم چیزی بگم صدای امبولانس بلند شد..بالاخره اومده بودن..

 

*******************************************

 

"برات بستمش ولی باید بعدا بری ازمایش بدی..اون سگ ممکنه بیماری داشته باشه"

 

"اه..ب.بله ممنونم"

 

ووبین معذب زمزمه کرد و پیرمرد برگشت و به چن که همچنان تو فکر بود نگاه کرد..

 

اما قبله اینکه بتونه چیزی بگه صدای ضربه های محکمی که به در کوبیده میشد همشونو از جا پروند..چن کانلا غریزی سریع اسلحه کشید و گارد دفاعی گرفت..

 

"نگران نباش شیومینه..این موقع از دانشگاه میاد"

 

پیرمرد با لبخنده ارومی رو بهش گفت و چن خجالت زده سری تکون داد و اسلحشو سرجاش گذاشت..

 

پیرمرد از اتاق بیرون رفت و چن تونست صداشو بشنوه وقتی  که داشت با شیومین صحبت میکرد..

 

ووبین:حالا چی میشه؟منظورم اینه با اون وسیله کوفتی چکار کنیم؟اه باورم نمیشه.. من ممکنه هاری بگیرم بخاطر اون تیکه اشغاله فاکی..

 

چن شونه ای بالا انداخت:اگه تویی که نمیگیری..فعلا هم باید صبرکنیم تا رئیس پارک باهامون تماس بگیره..لعنتی حتی نمیدونم حالش خوبه یا نه..

 

عصبی موهای بهم ریختشو بیشتر بهم ریخت و ووبین بی توجه به وضعیته چن ابمیوشو کوفت کرد..

 

"چن؟تو خوبی؟"

 

صدای شیومین بلندتر از حده معمول بود و چن برگشت و بهش خیره شد ولی چیزی نگفت..

 

ووبین:اه..اقای کیم..

 

ووبین با خوشحالی صداش زد و شیومین معذب بهش نگاه کرد:اه سلام..بهتری؟

 

ووبین سری تکون داد و شیومین جلو رفت:از بابابزرگم شنیدم که چی شده..بهتره فعلا همینجا بمونین با اینکه ادمه مشکوکی بیرون ندیدم ولی با این پای زخمی نمیتونین جایی برین..

 

چن:فکر نمیکنی باید باهام راجبه یه چیزایی حرف بزنی؟

 

شیومین گیج بهش خیره شد و چن با پوزخند بهش نگاه کرد:دقیقا کی برنامه داشتی بهم بگی از کدوم خانواده ای؟

 

"هیچوقت..من از اون خانواده بیرون زدم پس..دلیلی نداشت که بهت بگم..الان دیگه جزو اون خانواده نیستم"

 

شیومین سریع جواب داد و نگاهشو از چن گرفت..

 

چن با ناراحتیه مشهودی خندید:باهام روراست باش هیونگ..فکر میکردی اگه بدونم کی هستی ممکنه تحت فشار بزارمت یا بخاطره پوله خانوادت پاپیچت بشم..اره؟

 

شیومین سکوت کرد و چن ناباورانه پوزخند زد:پس واقعا اینطوری فکر میکردی..

 

"کم نبودن ادمایی که بخاطر موقعیت اجتماعیم نزدیکم شدن و بعد ترکم کردم..توهم میتونستی جزو اونا باشی..من نمیخواستم باهام باشی فقط چون فکر میکردی قراره یه ثروت نجومی از بالای من بهت برسه میخواستم بخاطر خودم دوستم داشته باشی"

 

چن:منو همچین ادمی شناختی؟

 

شیومین دست پاچه به چن خیره شد:من..من که تو رو نمیشناختم چن..فقط تصمیم گرفتم بهت حقیقتو نگم و بعدم که..بعدم که از خانواده اومدم بیرون پس دیگه چه فایده ای داشت که بهت بگم؟

 

چن اینبار با عصبانیت داد زد:فایده؟فایده؟داری باهام شوخی میکنی؟تو حتی به من تا این اندازه هم اعتماد نداشتی هیونگ..اصلا بگو ببینم واقعا یه هیونگی یا سنتم بهم دروغ گفتی؟برای اینکه یه موقع بهت بی احترامی نکنم هان؟با به همچین چیزی..اینطور که میبینم از تو بعید نیست.. 

 

"چن"

 

شیومین هم متقابلا داد زد..

 

همش فکر میکردم تو هم به اندازه من برای این رابطه مشتاقی..دست دست کردنتو گذاشتم پای درساتو استرست یا هرچی ولی حالا..حالا میفهمم اون همه سست بودن بخاطر بی اعتمادی از جانب من بوده..تو حتی از اینکه من دوست دارمم مطمئن نبودی..مهم نیست چندبار بهت ثابت کردم حتی از حسه خودتم بهم مطمئن نیستی"

 

شیومین واقعا نمیدونست چی بگه..حق با چن بود و اون نمیتونست برای دفاع از خودش چیزی بگه..

 

اون ترسیده بود و با اینکه چن همیشه کنارش بود و هواشو داشت اما بازم نمیتونست یا اصلا نمیخواست که بهش اعتماد کنه..نمیتونست برای بار چندم شکست بخوره و درد بکشه و تنهایی باهاش کنار بیاد..چن حق داشت ازش دلگیر باشه..

 

اون حتی هنوز نمیدونست چن و دوست داره یا فقط بهش وابسته شده..

 

چن با دیدن سکوت شیومین با کلافگی به پیشونیش دستی کشید و با دیدن ووبین که همچنان به اون دو خیره بود به سمتش پرید..

 

"چه مرگته لعنتی؟"

 

"من که اصلا حرف نزدم"

 

ووبین به سرعت واکنش داد و باعث شد چن با عصبانیت اتاقو ترک کنه و به حیاط بره..

 

با رفتن چن شیومین که انگار پاهاش خالی کرده بودن..بی حس روی مبل وارفت و ووبین به وضعیت بهم ریخته بینشون نگاه کرد..جدا همه چی حسابی درهم شده بود..

 

***********************************************

 

 چند دقیقه ای میشد که چانیولو با برانکارد برده بودن..ازم گروه خونیشو پرسیدن و یک کیسه خون بهش تزریق کردن گفتن انگار بخاطر کم خونیش فشارشم افتاده و حالش بد شده..

 

تمام مدتی که چانیول بیهوش بود فرصت داشتم فرار کنم..میتونستم یه ماشین بگیرم و برم خونه..

 

تا چندساعت اینده چانیول بیهوش بود تا به خودش میومد وقت زیادی میبرد پس حتی ممکن بود بتونیم از شهرم خارج بشیم..

 

گوشیه چانیولو محکم تو دستم فشار دادم تا لحظه اخر فرارمو تو ذهنم تصور کردم..

 

نفسه لرزونمو بیرون دادم..این تنها فرصت بود..یه فرصت عالی..حالا داخل شهر بودم معلوم نبود کی دوباره میتونستم بیام سئول و از اون عمارت کوفتی دور بشم..

 

لبمو گاز گرفتم و به طرفه در خروج رفتم که صدای یکی از پرستارا بلند شد..

 

"هی اقا..شما همراه اقای پارک هستین؟"

 

لعنت به شانست..

 

اروم برگشتم و بهش خیره شدم:بله..

 

"لطفا بیاین داخل..فعلا میتونین اینجا بمونین دکترشون یه اتاق خصوصی گرفتن"

 

"اه..ممنون.."

 

لبخنده احمقانه ای زدم و دنبالش رفتم..

 

داخل اتاق زیادی دنج و گرم بنظر میرسید..چانیول روی تخت دراز کشیده بود و خانمی که حالا میدونستم دکترشه بالای سرش ایستاده بود و وضعیتشو چک میکرد..پرستاری که کناره من بود به طرفش رفت و دکتر یه چیزایی رو براش توضیح داد چون انگار پرستاره جدید بخش بود و هنوز چیز زیادی نمیدونست هرچند ظاهرش به شدت خونسرد بنظر میرسید..پرستار مشغوله وصل کردن سرم تقویتی شد وچشمای من با فکره سوزش اون سرمه لعنتی چین خورد..

 

داشتم به اونا نگاه میکردم که یهو پرستار دیگه ای پالتوی مشکی بلندی رو به سمتم گرفت..

 

پالتوی چانیول بود..

 

"اوه ممنون"

 

سریع تشکر کردم و اومدم از دسته پرستار بکشمش که محکم پالتورو چسبید..

 

با تعجب بهش نگاه کردم که باعث شد چشماشو تنگ کنه..

 

"تودوسته چانیولی؟"

 

"بله؟"

 

"میگم دوستشی؟تا حالا ندیده بودمت"

 

با تعجب بهش نگاه کردم..خب حالا بودم یا نبودم به تو چه الان؟

 

"اره دوستشم..حالا میشه ولش کنی"

 

با سر به پالتو اشاره کردم و اونم انگار بالاخره فضول دونش ارضا شده بود چون راضی شد پالتورو ول کنه..

 

پالتورو تا کردم و روی دستم انداختم..

 

"راست گفتی که دوستشی دیگه؟"

 

با حرص بهش خیره شدم..عجب ادمه سیریشی بوداااا الان پس فکر میکرد کی شم؟نامزدش؟اومدم بهش یه چیزی بگم که با صدای دکتر به سمتش برگشتم..

 

"شما همراهه اقای پارکی؟"

 

"بله"

 

سریع جواب دادم و دختری که تا الان داشت ازم بازجویی میکرد سریع از اتاق بیرون رفت..

 

دکتر لبخندی زد:نگران نباش حالا که به اون گفتی دوستشی کل بیمارستان خبردار میشن نیازی نیست دیگه به کسی جواب پس بدی..

 

گیج بهش خیره شدم..چیه این موضوع که من چه نسبتی با چانیول دارم انقدر مهم بود؟

 

دکتر به قیافه گیجم خندید:راستش چانیول بخاطر بیماریش از بچگیش میاد اینجا اگه نخواد از دکترا که برن خونش..خیلیا تو این بیمارستان میشناسنس ولی اون همیشه تنهاس..تو اولین همراهی هستی که چانیول با خودش اورده اینجا برای همین همه شوکه شدن و راجبت کنجکاوی میکنن..

 

لبخنده کوچیکی زدم و مودبانه سر تکون دادم:بله متوجهم..اشکالی نداره..الان حالش چطوره؟

 

"خوبه..فشارش افتاده بود یکمم خون از دست داده که به لطفه تو قبله اینکه من بیام بهش تزریق کردن..داروهاشو مرتب نمیخوره اگه دوستشی باید بیشتر حواست بهش باشه چون اگه همینطوری ادامه بده شرایطش بدترم میشه..همونطوری که میدونی این بیماری درمان نداره فقط باید باهاش مدارا کنی"

 

سری تکون دادم:بله..پس کی میتونیم بریم؟

 

"هروقت بیمار بیدار بشه..تو اتاق راحت باش اینجا خصوصیه پس کسی مزاحمتون نمیشه اگه کاری داشتی اسممو که میدونی من معمولا تو بخشم..فعلا"

 

سریع تعظیمی کردم و سه کیونگ و اون پرستارم بالاخره از اتاق بیرون رفتن..

 

واقعا دکتره جوونی بود شاید 36ساله..خیلیم مهربون و خوش رفتار بود..چانیول دخترای خوبی مثله این دور و برش داره و به جاش با انا قرار میزاره..خدای من..

 

با حرص به چهره ارومش نگاه کردم:واقعا بد سلیقه ای پارک..

 

نگاهم روی چین خوردگی های وسط پیشونیش میخ موند..حتی تو خوابم داشت اخم میکرد..احمقه روان پریش..

 

یاداوریه حرفه دکتر باعث شد مدته بیشتری بهش خیره بشم..برای چی انقدر تنهایی رو دوست داشت؟

 

بک:ینی حتی دوست دخترت یا سهون و سوهو هیونگم نمیتونستن باهات بیان؟تنهایی..خیلی سخته..

 

اروم زمزمه کردم و بعد از چند دقیقه بهش خیره شدن بالاخره به طرفه مبل رفتم..میتونستم تا وقتی که بهوش میاد استراحت کنم..

 

*******************************************

 کای به سهون که دورتر ازش به ماشینش تکیه داده بود و منتظرش بود نگاه کرد..

 

اهی کشید و با کلافگی زنگو فشرد..

 

چندثانیه بیشتر طول نکشید تا صدای بشاش خدمتکارشون توی گوشاش بپیچه..

 

"بله؟"

 

کای لبخنده بزرگی زد:منم اجوما..میشه درو باز کنی؟

 

چندلحظه سکوت شد و لبخنده کای کم کم از روی صورتش رنگ باخت:ا.اجوما؟نشناختی؟

 

صدای گذاشتن ایفن بلند بود و اینبار کای گیج جلوی در ایستاده بود..

 

لبشو گاز گرفت و دوباره زنگه درو فشرد..دستاش برخلاف چندثانیه پیش میلرزید..

 

اینبار کسی ایفن و برنداشت و کای با چشمایی که حالا پر شده بودن با مشت به در کوبید..

 

"این دره لعنتی رو باز کن..هی..بازش کن..عوضی..بازش کن لعنتی میخوام مامانمو ببینم..بازش کنننننننننننننننننننن"

 

پشته هم به در مشت و لگد میکوبید و داد میزد..از شدت عصبانیت میلرزید..

 

فقط میخواست مادرشو ببینه..پدرش حق نداشت اونو از مادرش جدا کنه..اون زن جز کای هیچکسو نداشت..داشت تنبیه میشد چون میخواست حق مادرشو از پدرش بگیره؟فقط چون با دوهمسریه پدرش مخالفت کرده بود؟اونم با دختری که قبلا از خودش حامله بوده؟

 

این دیگه چه شرایطه تخمی ای بود؟

 

مشته بعدیش توسط سهون گرفته شد و کای با حرص پسش زد:ولم کن..روانی..

 

سهون با همون حالت بی حس همیشگیش بهش خیره شد:داری دستاتو میشکنی..بعد به من میگی روانی؟

 

کای عصبی سرش فریاد زد:اره..تو روانی ای..بخاطره توعه تخمیه که الان تو این شرایطم وگرنه..

 

"وگرنه الان کناره مادرخونده عزیزت که از قضا دوست دختره باردارتم بوده کنارهم دوره یه میز نشسته بودین و ناهار میخوردین"

 

سهون هم متقابلا داد زد و کای خفه شد..حق با اون بود..

 

"این دیگه چه زندگیه گوهیه که توش گیر افتادم"

 

سهون:بیا بریم..اینجا بودن و فکر کردن راجب گوه بودن زندگیت برات فایده ای نداره..

 

کای با ناامیدی به سهون خیره شد..انگار حق با اون بود ولی قبل از اینکه بتونه به سهون چیزی بگه درب عمارت به روشون باز شد و کای با چشمایی که برق میزدن به زنه پشت در خیره شد..

 

"ا.اجوماااا فکر کردم قرار نیست درو باز کنین"

 

زن لبخنده خجالت زده ای زد و کنار رفت:بیاین داخل..راستش..پدرتون باهاتون کار داره..تو اتاقش منتظرتونه..

 

لبخنده کای روی صورتش ماسید..پدرش معمولا این وقته روز خونه نبود..

 

"اگه نمیخوای بری مجبور نیستی کای..میتونیم بریم خونمون..فراموشش کن"

 

سهون اروم کناره گوشش زمزمه کرد و کای با لبخند بهش خیره شد:حالا اون اشغالدونی شد خونمون؟

 

سهونم از حرفی که زده بود تعجب کرد و خندید:خب..ما حالا همخونه محسوب میشیم..

 

کای سری تکون داد و لبخند زد:بازم باید برم..اون به هرحال پدرمه..درست مثله تو نه؟مهم نیست پدرت کی باشه و چی کار کنه اخرش مجبوری باهاشون کنار بیای..

 

سهون اهی کشید و سرشو تکون داد:اگه اذیتت کرد..اونجا نمون باشه؟بیا بیرون..باهم..باهم درستش میکنیم..تو خیلی بهم کمک کردی..بخاطره تو پدرم هنوز زندس..کریس حالش خوبه و شاید..شاید بتونم بعده مدت ها رابطمونو خوب کنم..هرجوری باشه حاظرم کمکت کنم رو من حساب کن باشه؟

 

کای سری تکون داد و درحالی که حسه مرگ و داشت داخل شد..

 

فایده فرار کردن از پدرش چی بود؟بالاخره که باید باهم رودررو میشدن وباهم راجبه خیلی چیزا حرف میزدن..

 

*****************************************************

 

بکهیون تقریبا خوابش برده بود که با صدای گوشی با شدت از جا پرید..پالتوی چانیولو کنار زد و سریع از جاش بلند شد..

 

تماسو برقرار کرد وتا جایی که تونست از تخته چانیول دور شد..رو به دیوار ایستاد و نفسشو بیرون داد..

 

"بله هیونگ؟"

 

"بکی..هنوز بیمارستانین؟"

 

"بله چانیول هنوز بیهوشه..بهتری؟"

 

"اه خوبم خوبم خدایا..مغزم داشت میپوکید..امروز واقعا فاجعه بود..حالش چطوره؟"

 

"دکترش که گفت خوبه فقط باید مرتب قرصاشو بخوره..سرمش که تموم بشه میتونیم بریم"

 

"خیله خب همونجا بمونین..الان خودم میام دنبالتون"

 

"باشه هیونگ منتظرم"

 

"لازم نیست بیاد"

 

چانیول با صدای بلندی اعلام کرد و بکهیون با تعجب برگشت..

 

"ام..چی؟"

 

چانیول با حرص بهش نگاه کرد:کری تو؟میگم بهش بگو نمیخواد بیاد اینجا..

 

بکهیون سریع برگشت و نگاهشو از چان گرفت..

 

"چیزی شده بک؟"

 

"هیونگ چانیول شی میگه نمیخواد بیای؟"

 

سوهو با تعجب داد زد:چی؟بیدار شده؟گوشیو بده بهش..

 

بکهیون به طرفه چانیول که به تخت تکیه داده بود رفت و تلفنو به سمتش گرفت..

 

چانیول بعد از انداختن نگاهه غضب الودی به بک که اصلا معلوم نبود دلیلش چیه گوشیو از دستش کشید..انگار عادت کرده بود هروقت بکهیونو میبینه قیافه بگیره..

 

"بله هیونگ خوبم..لازم نیست بیای"

 

.............

 

"اصرار نکن دیگه حالم خوبه خودمم بلدم خودمو مرخص کنم نمیخواد بیای بمون پیشه لوهان..اون بادیگارد جدیده..اه اسمش چی بود.."

 

بکهیون با لبخند جواب داد:جکسون..

 

چان سریع بشکن زد:اوه اره جکسون..اونو بفرست بیاد دنبالم..باید برم شرکت..وای هیونگ میگم خوبم دیگه حالم خوبه میبینی که دارم حرف میزنم..قطع میکنم فعلا..

 

به محضه قطع شدن تلفن چانیول به سمته بکهیون برگشت..

 

"تو اسمه اون پسره رو از کجا میدونی؟"

 

بکهیون با تعجب پلک زد:ه.همینجوری..

 

چانیول با نیشخند بهش خیره شد:اره..همینجوری..با بادیگاردا هم لاس میزنی؟

 

بکهیون کلافه اهی کشید..دوباره شروع کرده بود..

 

با دراز شدن دسته چانیول به سمتش با تعجب بهش نگاه کرد..اون که گوشیشو بهش پس داده بود..

 

"چکار کنم؟"

 

چانیول با اخم نگاش کرد:میگم ظرفیت مخت تا چه حده؟پالتومو بده"

 

اهان..پالتو..

 

بکهیون سریع به طرفه مبل رفت و پالتورو برداشت و به طرفه چانیول گرفت..

 

چانیول با همون اخمای درهم پالتورو وارسی کرد:نکنه وقتی خواب بودی اینو انداختی روت هان؟

 

بکهیون با اخم نگاش کرد:سرد بود منم همینو داشتم..میگی چکار کنم؟

 

چانیول ناباورانه بهش خیره شد:چکار کنی؟اصلا قیمته این پالتورو میدونی؟کله وجودت انقدر نمی ارزه اخه بدبخت..با اجازه کی انداختیش روت؟هاننننننننن؟زبون درازی هم میکنی؟

 

تیکه اخر حرفش انقدر بلند بود که بکهیون شک داشت پرستارای بیرون اتاق نشنیده باشن و بکهیون ناخواسته تو خودش جمع شده..

 

دلش نمیخواست تو اون بیمارستانم تحقیر بشه پس فقط سری تکون داد:باشه..ببخشید باید اجازه میگرفتم..

 

سرشو پایین انداخت..الان برای چیزی که توش مقصرم نبود عذرخواهی کرده بود..عالیه بیون بکهیون انگار واقعا داری به این شرایط عادت میکنی..تبریک میگم پسر..

 

اخمی کرد و سرشو بالا گرفت اما متوجه شد که چانیول همچنان داره بهش نگاه میکنه..نه با اخم و حالتای عجیب غریب..فقط داشت خیلی عادی نگاش میکرد و این واقعا عجیب بود..

 

بکهیون دستشو روی گونش کشید:چیزی..روی صورتمه؟

 

اخمای چانیول دوباره درهم شد و بکهیون مطمئن شد اون لعنتی به صداش حساسیت داره..

 

"نه داشتم به عمقه زشت بودنت پی میبردم..واقعا چطور انقدر زشتی؟"

 

بکهیون پوکر بهش خیره شد..حالا درسته خلیم خوشگل نبود ولی به این وحشتناکی ای که چانیول میگفتم نبود..همیشه همه بهش میگفتن خیلی کیوت و بامزس..

 

"من خیلیم خوبم..چشای جنابالیه که مشکل داره وگرنه همه بهم میگن قیافه بامزه ای دارم"

 

چانیول پوزخند زد:اینکه بهت میگن قیافت شبیه دلقکاس خوشحالت میکنه؟اصلا میدونی چیه؟از این به بعد باید یه جور خاصی صدات کنم که بهت بیاد اممم..

 

دستشو زیره چونش گذاشت و ادای فکر کردنو در اورد..با گیجی بهش خیره شدم از کی تاحالا انقدر خوش نمک شده بود؟نکنه بهش سرم اشتباهی زده بودن هان؟

 

مردکه یالغوز..

 

چانیول بشکنی زد و خندید:اره..از این به بعد فیونا صدات میکنم..

 

"فی.فیونا؟"

 

چانیول با غرور سری تکون داد:اره..همون پرنسسه تو کارتونه شرک که شبا تبدیل به یه دیو زشت میشد..

 

ناباورانه بهش نگاه کردم و اینبار دیگه واقعا سرش داد زدم:داری میگی من شبا شبیه دیو میشم؟

 

"نه..تو همیشه همونجوری شبیه دیوی..روز و شب نداره که"

 

با حرص بهش خیره شدم و چندبار با عصبانیت نفس عمیق کشیدم..

 

قشنگ معلوم بود داره از عصبانیت و حرص خوردن من ذوق مرگ میشه و روحش درحال ارضا شدنه..

 

مردکه مریض روانی..

 

"محضه اطلاعت اقا..من خیلیم اوکیم همه لازم نیست مثله جنابالی یه قده بلند و هیکل کول با یه عالمه عضله و فیسه جذاب و خفن داشته باشن که خوب بنظر بیان..من با این دنبه های گوگولی و صورت کیوتم برای خیلیا خیلیم خواستیم فهمیدی؟"

 

با حرص تو صورتش داد زدم و وقتی بهش نگاه کردم داشت با یه لبخنده عمیق نگام میکرد..

 

"ها چیه؟"

 

بهش پریدم و اون به لبخندش ادامه داد:نمیدونستم انقدر چشمتو گرفتم..قد بلند صورت جذاب..هیکله کول و عضله ای..دیگه چی؟میخوای شوگر ددیت باشم بیبی کیوت؟

 

با حرفاش یک لحظه فکر کردم دارم به جنون میرسم..با عصبانیت گوشامو که میدونستم حالا سرخ شدن گرفتم و بیرون رفتم..

 

"میرم دکترتو خبر کنم بیاد سرمتو بکشه..بی ادب"

 

از اتاق بیرون زدم و خودمو با بدبختی به در و دیوار کوبیدم..اه خدای من..

 

اون حرفا واقعا از دهن من بیرون اومدن؟خدایا اخه چرا باید انقدر ازش تعریف کنم؟اخه پسر یکمم خود دار باش..هوففففففففففف..

 

با بیچارگی ناله زدم:اه لعنتی..

 

تا رسیدن به پرستارا خودمو لعنت دادم..اون عوضی داشت منو دست مینداخت؟