Beauty And The Beast_9
"حوصلم سر رفت"
بکهیون با لحن آروم و پکرش گفت و باعث شد حواس چانیول که
با دقت و تمرکز روی میز وسط بار لم داده بود و توی گوشیش
میگشت جمع بشه و با عصبانیت جواب نق زدنای بکهیونو بده
"میگی چیکار کنم؟"
بک دستشو زیر چونش گذاشت و ساعدشو روی میز جا داد
"تو منو مثل یه مجسمه درنظر گرفتی؟حتی نمیزاری تا دسشویی
برم"
چانیول فقط دوباره سرشو توی گوشیش برگردوند و هومی گفت
"به من ربطی نداره اگه یکی از این چش چرونا گرفتنت و تا
آخرین نفس مجبورت کردن براشون ساک بزنی!"
بکهیون چهرشو سریع درهم کرد و لباشو روی هم فشرد و بعد
جوری که انگار هیچی از همجنس گرایی حالیش نیست گفت
"چرا باید این کار نفرت انگیزو ازم بخوان؟منم پسرم"
چانیول زیر چشمی نگاهی بهش انداخت و از اینکه انقدر این
موجود سادست احساس تاسف کرد
"فراموشش کن!"
پاشو روی میز گذاشت و تکیشو راحت تر به صندلی داد
بکهیون با چشم دنبال سوهو گشت تا حداقل بتونه با اون یکم
حرف بزنه و بعد از دو روز اینجا موندن دیوونه نشه!
چشماش با دیدن سوهو که جلوی در وایساده و سر چندتا بلندتر
از خودش داد میزنه برق زد!
"پیش سوهو هیونگ که میتونم برم؟"
چانیول شونشو بالا انداخت و بک با خوشحالی از جاش بلند شد و
سمت در رفت و وقتی کنار سوهو وایساد یهو با یه سکوت مواجه
شد که زیاد معنی قشنگی نمیداد
سوهو چندتا نفس عمیق کشید و لگدی به پای بزرگترین پسر زد
"برید از جلو چشام"
هردوتاشون تعظیمی کردن و با سرعت دور شدن و سوهو با یه
لبخند سمت بکهیون چرخید و موهاشو بهم ریخت
"چیزی میخوای؟"
بک سرشو تکون داد و دستاشو پشت سرش قفل کرد و بیشتر
وزنشو روی پاشنه ی پاش گذاشت
"حوصلم سر رفته هیونگ...راستش توی اون مهمونخونه که
بودم دوتا دوست پیدا کردم!میشه برم ببینمشون؟"
سوهو سرشو از روی شونه ی بک بالا آورد و به چانیول خیره
شد
"فک میکنی اجازه میده؟"
بک اخم کرد و دست به سینه شد
"چرا اجازه نده؟تقریبا بخاطر اونه که به این روز افتادم"
سوهو یکمی فکر کرد و سرشو تکون داد
بکهیون گفت تقریبا بخاطر اونه...ولی کاملا تقصیر چانیول بوده
که بک الان آوارست و هیچ خبری از زندگیش نداره
"شاید بتونی دوستاتو هم بیاری اینجا!"
نمیدونست چرا این پیشنهاد خطرناکو که مطمئنا با مخالفت کشنده
ی چانیول روبرو میشه رو داده
ولی دیدن قیافه ی خوشحال بک که بخاطر لبخند بزرگش چشماش
ریز شدن و دستاشو بهم میزنه بنظرش ارزششو داشت
--------
"چه بلایی سر اینجا اومده؟"
با لبای آویزون به اتاقای خالی و درای شکسته شده زل زد و
برای پیدا کردن حتی یه نفر حاظر بود همه چیشو بده
دختری که همیشه پشت میزش مینشست و بیحوصله بود دیگه
وجود نداشت و خبری از داد و هوارای عمه ی سهون و جونگده
نبود
حتی دیگه آدمایی که قبلا دیده بود هم رفت و امد نمیکردن و
اینجا انقدر خلوت و بهم ریخته بود که بک فکر کرد شاید زلزله
هشت ریشتری اومده
سوهو دستاشو توی جیباش کرد و با پاش ضربه ای به چوب
خاکی روبروش زد
"انگار اینجا دعوا شده!"
"دعوا؟چرا باید دعوا بشه هیونگ؟"
با داد گفت و دندوناشو روی هم فشرد
اینجا تا روزی که بیرون بره عادی بود و همون اتفاقای همیشگی
توش میوفتاد
نمیدونست اما...شاید بخاطر اون بوده که این اتفاقا افتاده
شاید آدمایی که اون شب میخواستن بکشنش بازم دنبالش اومدن
ولی وقتی پیداش نکردن تصمیم گرفت ردی از خودشون بجا
بزارن
ولی اینا همش حدس بود
پس سعی کرد عذاب وجدان نگیره و با ذهنی که درگیر تر از
همیشه بود به خونه ی جدیدش برگرده و کل روزو توی اتاقش
سپری کنه تا شاید معجزه ای بشه و دوباره بتونه دوستاشو ببینه!
دستای مشت شدشو به سرش کوبید و قیافه ی بهت زده ی سوهو
رو از نظر گذروند
"متاسفم...اصلا نباید میومدم اینجا...میشه حالا بریم؟"
سوهو آروم سرشو تکون داد و دستشو دور گردن بکهیون حلقه
کرد تا یکم دلداریش بده
"مطمئن باش تقصیر تو نبوده...توی اینجور مهمونخونه های بی
در و پیکر همیشه دعواهای بزرگی راه میوفته!"
تلاشش واقعا ستودنی بود ولی بک هنوزم خودشو مقصر
میدونست
و حالا بعد از یک ساعت دوباره روی صندلی جلوی چانیول
نشسته بود و چونشو روی میز گذاشته بود...
ولی اینبار هیچ حرفی نمیزد و فقط اطرافو نگاه میکرد!
"چته فندوق؟"
چانیول بالاخره گوشیشو روی میز گذاشت و از پوزیشن خسته
کنندش دراومد
روی میز خم شد تا قیافه ی بکهیونو بهتر ببینه و بعد با ابروهای
بالا رفته دستاشو بهم گره زد و منتظر شد تا جوابی بهش داده
بشه
بک چشماشو بست و لباشو توی دهنش کشید
"هیچی..."
صداش گرفته بود و چانیول میتونست حدس بزنه دلیلش بغض
کوچیک توی گلوشه
میدونست چه اتفاقی برای اون مهمونخونه افتاده و شانش آورده
بودن که بک زودتر به اینجا اومده بود!
دستشو روی موهای بک کشید و با صدایی که خیلی عجیب آروم
و مطمئن بود زمزمه کرد
"گوش کن بکهیون...اگه قرار باشه با هر اتفاق دردناک و
کوچیکی که میوفته اینجوری بغض کنی تمام زندگیت نابود
میشه...پس فقط کاری کن که دیگه هیچکس جرات نکنه بهت
ضربه بزنه یا ناراحتت کنه...تو باید قوی باشی چون فقط آدمایی
که قوین میتونن یه زندگی خوب داشته باشن..."
بکهیون چشماشو باز کرد
اون جوری حرف میزد که انگار تمام تجربه های خودشو بازگو
میکنه و در این شکی نبود
میتونست روبروی نوناش بایسته و بگه هیچ خجالتی بخاطر
همجنسگراییش نداره
هیچ اهمیتی به نظر مردم نمیده و میخواد تا اخر عمرش راحت
زندگی کنه
اونوقت میتونست شوهرخواهر فوق احمقشو از خونه ی پدریش
بیرون کنه و درو روشون ببنده!
دماغشو بالا کشید و دستاشو زیر سرش گذاشت و به چشمای
چانیول خیره شد
"میدونی وقتی توی چشمات نگاه میکنم چی میبینم؟یه آدم با
روحیه ی حساس که خودشو خشن نشون میده!این حرفا رو فقط
اجوماهای مهربون میتونن بزنن چانیول شی!"