2021 ماه چهارم_زمان حال

دستی روی جلد چرمی و کهنه ی کتاب کشیدم و اروم و با احتیاط بازش کردم، کاغذ های کاهیش اونو قدیمی تر از چیزی که بود نشون میداد.

به یاد روزی که پیداش کردم افتادم. 

 

2021 ماه سوم.

همونطور که وسایلم رو داخل کوله م جا میدادم نگاهی به شیومین انداختم. کسل تر از همیشه به نظر می‌رسید.

سری تکون دادم:پکری..

کوله ش رو روی دوشش درست کرد:بابام هنوز خونه نیومده.

کوله رو روی دوشم انداختم و کنار شیومین وایستادم و دستمو روی شونه ش انداختم:هیونگ بابات خیلی ادم شجاع و قویه، پیداش میشه. نترس.

به آرومی سر تکون داد. حس کردم حرف زدن بی فایدس پس فقط قدم به قدم همراهیش کردم. 

جایی نزدیک مدرسه بودیم که متوجه ی دو نفر شدیم که درحال دعوا بودن. درواقع یکی درحال کتک خوردن بود. 

حس احمقانه ی ابر قهرمانی و فضولیم مانع ازین میشد که فقط دست روی دست بزارم و بیخیال ازین صحنه بگذرم. کوله م رو به شیومین دادم و به سمت اون دو نفر دویدم.

تو لحظات اخر شخصی که درحال کتک زدن پسر ریزه میزه بود متوجه حضورم شد. و پا به فرار گذاشت.

وقتی بهش رسیدم خم شدم تا وضیتش رو چک کنم.

سرش رو بالا اورد و من تونستم متوجه ی نگاه طلایی رنگ و عجیبش بشم. برای لحظه ایی نفس کشیدن رو فراموش کردم و محو اون طلای خالص توی چشماش شدم.

با پرت شدن چیزی بغلم تازه به خودم اومدم. یه کتاب؟ 

اب دهنم رو به سختی قورت دادم.

اروم به سمتی که شیومین وایستاده بود نگاه درمونده و متعجبم رو انداختم. انگار اون هم دست کمی از من نداشت.

با برگشتن نگاهم متوجه شدم پسر ریز نقش از جاش بلند شده و سعی در فرار داره.

دنبالش دویدم ولی با سرعتی که بنظر ازش بعید بود ازم دور شد.

نمیدونم چقد دنبالش کردم ولی جایی که به نیزاری که تا به حال ندیده بودمش ختم میشد گمش کردم.

توانی برام نمونده بود و نفس نفس میزدم.

همونطور که روی زانو خم شده بودم و نفس های عمیقی می‌کشیدم به این فکر می‌کردم که کجا غیب شد و از اون مهم تر، کجا بودم؟ و چطور باید بر می‌گشتم خونه؟

سرمو بلند کردم و سعی کردم قدمی به جلو بردارم که دستی رو شونم نشست.

با ترس به عقب برگشتم و با دیدن شیومین جایی پشت سرم نفسی از سر آسودگی کشیدم.

-خوبی؟ دو ساعته تو فکری. چیزیت شده؟

با تعجب بهش خیره شدم.

لحظه ای بعد با تعجب بیشتر نگاهی به دور و اطرافم انداختم . جایی نزدیک مدرسه بودم.

چه اتفاقی داشت میوفتاد؟ اون پسر چیشد؟ نیزار؟

با لکنتی که نمیدونسم از کجا اومده گفتم:او اون ..اونجا..بود.. 

با گیجی پرسید:چی کجا بود؟ 

با داد گفتم:اون پسره اینجا بود. داشت کتک می‌خورد.

اروم تر ادامه دادم :بعدش دنبالش رفتم، نیزار. یه نیزار هم اونجا بود. کتاب..کتابه کو؟

دستای شیومین رو گشتم..ولی چیزی نبود.روی زمین هم چیزی نبود.

شیومین دستی به پیشونیم کشید:نه تبم نداری. بیا برگردیم، فردا هم میام دنبالت بریم بازی.

همینطور که دستم رو میکشید ادامه داد:امیدوارم بابا قبل از بازیم خودشو برسونه...

دیگه نمیشنیدم چی میگفت..سرجام وایستادم. و شیو هم که دستامو گرفته بود به تبعیت ازم وایساد.

خیلی اروم و شمرده سعی کردم بهش توضیح بدم:من دیدم. دیدمشون که دعوا میکردن. رفتم کمکش. اون یه کتاب بهم داد، فرار کرد، و من رفتم دنبالش. تا نیزار دنبالش رفتم....

شیو وسط حرفم پرید:کدوم پسر کدوم نیزار؟ تو دو ساعت قفل شده بودی و هرچی صدات میکردم جواب نمیدادی.

راست میگفت. کدوم نیزار؟من اون نیزار رو هیچ وقت ندیده بودم.اینجا نیزار نداشتیم.

سری به طرفین تکون داد:خیالاتی شدی. بیا بریم..من اونجا پیشت بودم. همچین اتفاقایی نیوفتاد.

دوباره دستامو گرفت و من رو دنبال خودش کشید.

 

2021 ماه چهارم _حال

 

اونجا شروع همه چی بود.. و روز بعدش هم مامانم میگفت برای ساعت های طولانی خونه نبودم.

و از همون شب کابوس هام هم شروع شد.

سمت گوشیم رفتم.

مطمئن نبودم باید چیکار کنم. گیج شده بودم و به معنای واقعی کلمه میترسیدم.

شروع کردم به تایپ کردن:خبری از بابات نشد!؟

و ارسالش کردم.

لازم نبود زیاد منتظر بمونم. اون هیچ وقت زود نمیخوابید. و هر موقع پیام میدادی جوابتو میداد

:تا الان منتظرم. هنوزم نیومده. تو چی؟ تونستی چیزی بفهمی؟

نگاهمو سمت کتاب چرخوندم.

لبامو گاز گرفتم :حتی نمیدونم به چه زبونی نوشته شده. فقط میدونم باید اون نیزار رو پیدا کنم.

گوشی رو کناری گذاشتم و دوباره کتاب رو برداشتم. خواستم روی میز عسلی بزارمش که از دستم افتاد. هوفی کشیدم و کلافه از گوشه ی تخت خم شدم و برداشتمش.

با افتادن تیکه کاغذی روی زمین با تعجب به سمتش هجوم بردم که باعث شد با سر بیوفتم زمین.

تا به حال متوجه ش نشده بودم.

صدای گوشیم بلند شد.

همچنان که با دستم گوشی رو برمی‌داشتم، با دست دیگه م کاغذ رو باز کردم.

:یا شاید اون پسر بچه رو. شاید از مدرسه خودمون باشه.

لبامو به جلو دادم و فکر کردم. مدرسه خودمون؟ ممکن نبود. من تا به حال اونو ندیده بودم.

:نه. اون از مدرسه ی ما نبود. مطمئنم.

نگاهم رو به کاغذ دادم. شبیه مختصات بود.

کمی فکر کردم که با چیزی که به ذهنم اومد سریع برای شیومین نوشتم:فردا باید بریم جایی.