love
عشق
هیچ وقت نتونستم بفهمم چیه..!
از هر کیم میپرسی یه جواب متفاوت میده..
یکی عشقو خلاصه میکنه تو اهمیت دادن و از خودگذشتگی
یکیم عشقو تو چشای یه نفر تو عمق لبخنداش پیدا کرده...
یکیم تو اوج افسردگی، عشق براش نور تو تاریکی شده..
خسته و کلافه دستامو بین موهام فرو بردم و لبخند عصبی زدم.
زیر لب غر زدم-احمقانه س..همه میگن عاشق شدن ولی هیچکی نمیدونه واقعا عشق چیه..
صدای ارومش تو گوشم پیچید-خسته نشدی از بس بهش فکر کردی؟؟؟
چشامو تو کاسه چرخوندم-اگه وجود داره پس چرا من حسش نمیکنم؟؟ کو پس اون عشقی که همه راجبش حرف میزنن؟؟
خندید-بیا فقط به این فکر کن که شاید هنوز نوبتت نرسیده.
تکونی روی تخت خوردم و سرمو به پایین تخت خم کردم-پس کی وقتم میرسه؟؟
توی عمق سیاهی زیر تخت فقط چشای نورانیش مشخص بود
دستاش کم کم به سمتم اومد.
انگشتامو قفل انگشتای کشیده ش کردم.
اروم گفت-چرا انقدر دنبالشی؟ عشق اون حس پروانه های تو شکم و اب شدن قند توی دلت و حس متوقف شدن زمان و حتی حرکت اسلوموشن طور باد بین موهات نیست.. عشق سختی با خودش داره.. درد داره..طرد شدن و فراموش شدن..
با تکون ارومی که به انگشتاش داد دستاشو رها کردم.
همچنان اروم منتظر موندم تا ادامه بده
-عشق، اولش داغه..مثل حس گرمای قهوه ی تو ماگت که برای اولین بار تجربه ش میکنی.. شیرینی شکر توش تلخی زندگیت رو میگیره..از خوردنش لذت میبری.البته ممکنه بخاطر خام بودنت زبونت رو هم بسوزونی ولی چون تجربه ی اولته سوختن زبونت هم برات دلنشین میشه..زمان برات زود میگذره ولی.. تهش به خودت میایی و میبینی که قهوه ت تموم شده.. ولی گرمی که هنوز روی ماگت مونده باعث میشه نتونی دل بکنی.. میمونی و هرچقد سرد تر میشه محکم تر انگشتاتو دورش قفل میکنی.. ولی تهش میبینی ط موندی و قهوه ایی که تموم شده و لیوانی که خیلی وقته سرد شده..البته خوشبینانه ترین حالت ممکنشه..
صداش خالی از احساس شد
انگار کلمات یخ زدن
-ممکنه طرد شی، ممکنه بمیری، ممکنه خودتو برای ادم اشتباهی از دست بدی..
نگاهمو به پنجره دادم
قطره های بارون خودشونو به شیشه ی پنجره میکوبوندن
اروم به سمت پنجره رفتم و باز کردنش راه رو برای هجوم قطره های آب به صورتم رو باز گذاشت.
نفس عمیقی کشیدم-ولی میگن اون شیرینی می ارزه به اون تلخی تهش، میگن..
حرفمو قطع کرد-تجربه نکردنش بهتر از تجربه کردنشه..
زانو هامو تو بغلم جمع کردم و اروم صداش زدم-بک؟
منتظر جوابش نموندم-چطوری مردی؟
سکوتش نشون میداد سوال خوبی نپرسیدم.
شایدم، داشت به گذشته ش فکر میکرد...!؟
بعد از یکی دو دقیقه لب باز کرد-میدونی سو، من هنوز متولد نشده بودم.دلیلی براش نداشتم. کنج تاریک و تنهای خودمو داشتم. اروم خزیده بودم تو لونه ی خودم. تا اینکه اون اومد..عشق.عشق کلید به دنیا اومدن بود. من نمیدونستم عشق چیه..اون برام نور وسط تاریکی بود..کم کم وابسته ش شدم. میگفت وقتی میخندم اونم ناخودآگاه لبخند میزنه. میگفت خوشحالیم دلیل خوشحالیش و ناراحتیم باعث ناراحتیش میشه.. میگفت وقتی باهامه انگار خوشبخت ترینه. اسمش رو گذاشته بود عشق..روزای خوبی بود. حسای خوبی بود. اولینامونو باهم تجربه کردیم..
****فلش بک****
-هی بک..چشاتو ببند..
سرمو کج کردم و لبامو جمع کردم و با نگاه سوالیم بهش خیره شدم
-فقط چشاتو ببند. یه هدیه برات دارم.
با شنیدن کلمه ی هدیه ذوق زده کاری که میخواست رو انجام دادم.
لحظه ایی بعد نرمی چیزی رو روی لب هام حس کردم.
یه لمس لطیف به لطافت مخمل گل برگ ها.
با فاصله گرفتنش چشامو باز کردم.
-این اسمش بوسه س. دیدم اونا اینطوری انجامش میدن.. میگفتن یه نوع ابراز احساسات عه
+خوشمزه ست.
با شنیدن این حرفم بلند بلند خندید..
****پایان فلش بک****
اولین بغل، اولین بوسه، اولین قدمامون روی چمنای سبز و اولین برف عمرم.. تک به تک کار هام اولین های زندگی کوتاهم بود..
یه مدت بعد
انگار خسته شده بود
بهونه میورد
دیگه نمیبوسید
دیگه بغلم نمیکرد
دیگه برام نمیخوند
دیگه برام حرف نمیزد
دیگه روی چمنا راه نمیرفتیم
دیگه باهم غذا نمیخوردیم
دیگه..
عشق کلید زندگی بود..
اون فقط ازم استفاده کرد تا بتونه متولد شه و وقتی دید دیگه به دردش نمیخورم منو دور انداخت..
****فلش بک****
اروم اروم قطره های شفاف روی گونه هام ریخت..
اونا بهش میگفتن اشک.
میگفتن وقتی قلبت میشکنه بجای خون ریزی داخلی، چشمات اب میده.
قطره اشکی روی دستام چکید.
رد اشکم محو شد
داشتم محو میشدم..
داشتم...
میمیردم.
نگاهم با ترس دور و برم میچرخید و دنبال چیزی بودم که قایم شم.
با دیدن تخت زیرش خزیدم و کم کم محو شدم..
****پایان فلش بک****
-سو. عشق ترسناکه. میبردت اون بالا بالا ها. بعد وقتی تازه داری معنی زندگی رو میچشی میکوبدت زمین..
+اگه مردنت با محو شدنته پس چطوری من میتونم لمست کنم؟
با آروم ترین و غمگین ترین لحنی که ازش سراغ داشتم گفت-چون هنوز متولد نشدی سو..
سرمو به پایین خم کردم-دوست دارم تجربه ش کنم.
کلافه پرید بهم-نمیفهمم چیش انقد برات مهمه ک بعد از این همه حرفام و شنیدن داستان زندگیم بازم میخوایی عشق رو تجربه کنی..؟!
اهی کشیدم.
اون نمیفهمید..
من باید تجربه ش میکردم
اونا میگفتن مهم تر از تلخی تهش، تجربه شیرینیشه..
نفس عمیقی کشیدم
خواستم پنجره رو ببندم که نگاهم به پنجره ی خونه ی رو به رو ایی افتاد..
چشمامون قفل هم شد.
مات و مبهوت خیره موندم.
اون... خیره کننده بود
لبخند محسور کننده ش
و موج موهای ریخته روی پیشونیش.
حسش میکردم
بک بهش میگفت نبض..
قلبم میزد..
و دستاتم کم کم رنگ میگرفت..
میتونسم حس کنم اون مجسمه زیبایی بی نقص هم داره متولد میشه..
با ذوق برگشتم و بک رو صدا زدم-هی بکککک من متولد شدممم. عشق.. بلاخره میتونم تجربه ش کنم..
صدایی نیومد
اروم نگاهمو زیر تخت بردم
ولی
کسی اونجا نبود..
عشق بدون تقاص نمیشه.. دیگه نمیتونستم ببینمش..
+خداحافظ بک..