Pain_ep46
"خدای من مستر کیم..منور کردین قربان..چه عجب از این ورا"
سوهو با خنده روی کاناپه روبروی میز نشست:خودتو لوس نکن تو اصن هستی که من بخوام بیام؟همش تو راه و نیمه راهی..
رافائل با لبخند کنارش نشست:و اینم اصلا تقصیره موکل عزیزم نیست..
سوهو با شوک بهش خیره شد:یه جوری میگی انگار من تنها موکلتم..
رافائل شونه ای بالا انداخت:تنها موکلم که نیستی..ولی تنبل ترینشونی..همه کارات دسته منه که به غذا پختنتون برای مستر پارک برسین..
سوهو چشماشو با حرص نازک کرد:معلومه چند وقت ندیدیم هوس کتکامو کردی..
رافائل دستاشو با خنده بالا گرفت و از جا بلند شد:من تسلیمم خوبه؟چی میخوری بگم بیارن...
"بشین چیزی نمیخوام..میخواستم راجب یه چیزایی باهات صحبت کنم"
رافائل سری تکون داد و بدون حرفی دوباره نشست:بخاطر سفر اخر هفتته؟نگران نباش همه چی مرتبه..واقعا لازم بود قبل افتتاحیه جدید اونجا باشی..
سوهو با لبخنده معذبی تو جاش صاف شد:خب راستش..یه مشکلی هست..
رافائل با اخم بهش خیره شد..کاملا میتونست حدس بزنه چی میخواد بگه..
"خواهش میکنم سوهو..واقعا لازمه بری..درسته من وکیلتم اما..من که مالک نیستم بعدم انقدری که از تو حساب میبرن از من نمیبرن..همینجوری پروژه با یک ماه تاخیر انجام شده..واسه افتتاحیشم نمیخوای اونجا باشی؟
سوهو معذب پشت سرشو لمس کرد:نه برای افتتاحیه میرم اما..این یک ماهی که قرار بود زودتر برم..میخواستم ببینم ممکنه به تاخیر بندازمش یا نه..
رافائل همچنان با اخم بهش نگاه میکرد:نه نمیتونی..
"رافففففففف..این موضوع خیلی مهمه"
"باز چی شده؟پارک چانیول تصادف کرده؟خونریزی کرده؟زخم معده گرفته؟بهش حمله شده؟یا یه دوست پسر جاسوسه جدید پیدا کردی؟"
سوهو با ناراحتی بهش خیره شد:خیلی اشغالی..
رافائل کلافه خودشو جلو کشید:باشه من اشغال تو فرشته..تا کی میخوای بیوفتی دنبال مردم کیم سوهو؟دنبال چی هستی؟تشکر قدردانی؟پارک چانیول نیازی به تو نداره..اره یه موقعی داشت اما..الان که میبینیش کارش زیادی با جرم و جنایتاش گیره سرشم شلوغه..الان دردت چیه؟
"بیون بکهیون"
رافائل با حرص چشماشو چرخوند:این دیگه کدوم خریه؟
"یکی که باید بهش یه چیزی رو بگم..ینی مطمئن نیستم..اول..اول باید ببینم نظره چان چیه..ینی..خب راستش یکم پیچیدس..اما الان نمیتونم بیام..جدی میگم..انتظار تشکر ندارم اگه داشتم الان اینجا نمیموندم..به قول تو چانیول الان انقدر بد شده که دیگه نمیتونم کمکش کنم..اما..یه چیزی عوض شده حسش میکنم"
با گیجی زمزمه کرد و لباشو بین دندوناش فشرد..
"تو حتی نمیدونی چی میخوای"
سرشو پایین انداخت..راف راست میگفت..خودشم به چیزایی که میگفت شک داشت..حتی نمیدونست واقعا میخواد چکار کنه..
اول باید از حس چانیول مطمئن میشد و بعد..بعد باید چکار میکرد؟به بکهیون حقیقت رو میگفت؟
چه فرقی میکرد؟اونوقت رفتار های چانیول توجیح میشد؟بعد بکهیونم میتونست چانیولو دوست داشته باشه؟
واقعا چه برنامه ای داشت خودشم نمیدونست...
"تو راست میگی اما..الان باید اینجا بمونم..لازمه راف..فقط یک ماه دیگه..خواهش میکنم..هرچقدر میخوای سرم غر بزن..ولی قبول کن"
رافائل با کلافگی سری تکون داد و سمته میزش رفت:اینبار یه تعهد ازت میگیرم که اول ماه بعد با اولین پرواز به سمته ایتالیا پریده باشی..حتی اگه خبر مرگ منم اورده باشن باید بری..
سوهو با لبخنده بزرگی به رافائل خیره شد و راف با دیدن قیافه بشاشش نتونست خودشو کنترل کنه و بهش نخنده..
"اشپز شخصی اقای پارک بودن و از صبح تا شب خوابیدن خیلی حال میده نه؟"
سوهو با خنده نگاهشو ازش گرفت:واقعا ازت ممنونم..اگه تورو نداشتم احتمالا تا الان ورشکسته میشدم..از زمانی که باهات اشنا شدم همه چی خیلی بهتره..
"خیله خب بسه باهام لاس نزن..میدونم هنوزم دوست پسره سابقتو دوس داری"
سوهو با چشمای درشت شده بهش خیره شد و رافائل با خنده نگاش کرد:چیه..خیلی مشخصه..
"میشه دقیق بگی از کجا مشخصه؟"
سوهو با گیجی خودشو بررسی کرد..
رافائل با خنده ارومی پرونده های دستشو بالا پایین کرد:هنوز مشکل خوابتو داری..زیر چشمات گود افتاده..از وقتی اون پسره ی چینی قالت گذاشته اینطوری شدی..اگه فراموشش کرده بودی الان اینطوری نبودی..
سوهو با اخم بهش نگاه کرد:اینطور نیست..دیگه بهش حسی ندارم همون موقعی که حقیقتو فهمیدمم نداشتم..فقط برای خودم و کلاه گشادی که سرم رفت متاسفم..اینکه یه زمانی واقعا عاشقش بودم و اون..
با پوزخند حرفشو کامل کرد:اون عوضی چطور به سادگیم میخندیده و به دروغ بهم حرفای قشنگ میزده..
رافائل نفسه عمیقی کشید و بعد پیدا کردن پرونده های مربوط به سوهو برگشت و کنارش نشست..
"اگه برای خودت متاسفی باید بشی همون کیم سوهوی قبل از اون پسر..با اینطوری زندگی کردنت..قرار نیست از تاسفت کم بشه..اینام بگیر ببر خونه فردا برام بیارشون"
سوهو اهی کشید و پوشه هارو از دسته راف بیرون کشید:اینا چی ان؟
"مدارکی که فقط امضای تو براشون نیازه..امضا کن و برام بیار قراره به جای تو من برم سفر..کارا که نمیشه رو هوا بمونه میشه؟"
سوهو با ذوق مشتی به شونه راف کوبید:خیلی مردی لعنتی..
"اره توهم خیلی پر قدرتی موکل عزیزم حس میکنم شونم در رفته"
با اغراق گفت و شونشو مالید..
"خب حالا که قراره برام یه سری کار انجام بدی..نظرت چیه فردا به مهمونی شام برادرم بیای؟اینجوری بالاخره میتونی با پارک چانیول افسانه ای هم اشنا بشی"
راف با تمسخر سری تکون داد:اره اره..چقدرم مشتاقم اون عوضی رو ببینم..
سوهو با اخم بهش خیره شد:هی..نمیتونی فقط بخاطر اینکه من هواشو دارم ازش متنفر باشی میدونم الان خیلی بدجنس شده..اما یه موقعی بچه خوبی بود..
"یه موقعی سو..یه موقعی"
راف با تاکید گفت و سوهو سرشو چرخوند:بیخیال..فقط بیا..
راف سری تکون داد:باشه..سعیمو میکنم..
"سعی نکن لعنتی..واقعا بیا..میرانم با خودت بیار"
راف چشماشو چرخوند:با اون چکار داری؟ سرش شلوغه..نمیاد میشناسیش که..
"بهش بگو یه مشتری پرفکت براش دارم هنوز از اون کارا میکنه مگه نه؟"
"اره الان چندسالی میشه سالن خودشو زده"
سوهو با لخند از جاش بلند شد:پس عالیه..زودتر بیاین چون باید یکی رو درست کنه بگو همه چی هم با خودش بیاره..یه کت شلواره شیک و گرونم تو مسیرت بگیر..وقتشو ندارم..
راف ابرویی بالا انداخت:الان تازه؟همیشه برای مهمونی ها زودتر از اینا اماده میشی..
"اه برای خودم نمیخوام..سایزشو برات پیام میکنم..مراقب خودتم باش لااقل تا یک ماه اینده"
راف با لبخند به مسیره رفتنش خیره شد:باشه..عوضی..
****************************************************************
"خدمتکارا رفتن؟"
جکسون با شوک تو جاش پرید و بهت زده به ابروهای بهم گره خورده رئیسش خیره شد..
"اع اع..بله..رفتن..یه چندساعتی میشه؟سلام"
چانیول سری تکون داد:علیک..کارا درست پیش رفتن؟
"نه...چی؟نه ینی بله"
چانیول با حرص چشماشو چرخوند:اخر نه یا بله؟
"بله..پیش رفت..اقای کیم با بکهیون همش حواسشون بود کارا درست پیش بره"
"بکهیون؟"
چانیول با اخمای قوی تری بهش خیره شد و جکسون گیج و درمونده سرشو تکون داد..
"مگه تازه بیست سالت نشده بود؟"
جکسون سرشو تکون داد:ب.بله..
"پس میشه بکهیون هیونگ"
جکسون نفسشو با گیجی بیرون داد:بله..بکهیون هیونگ..
چانیول سرشو تکونی داد و به سمته عمارت رفت:دفعه دیگه مراقب باش..اینجا به شکل حرف زدن خیلی اهمیت میدن..
جکسون تعظیم بلند بالایی کرد:بله رئیسسسسس..مراقبم رئیسسسسسسسس..منونننننرئییییییسسسسسسسس..
چانیول بالاخره داخل شد و با گیجی به فضای تاریک اطرافش نگاهی انداخت..
با کلافگی اه کشید..محیط بزرگه اطرافش با خالی شدن وسایل بزرگتر و خالی تر بنظر میرسید..
فردا قرار بود اینجا حسابی شلوغ بشه اما امشب..
زیادی سوت و کور بود..
کیفشو همونجور کنار در رها کرد و به طرفه اشپزخونه رفت..میخواست یه چیزی درست کنه..
اصلا حوصله خوابیدن نداشت..
بعضی وقتا فکر میکرد تا کی میتونی تنها زندگی کنه؟شاید فقط باید خونشو کوچیک تر میکرد تا کمتر احساس تنهایی کنه..سن بالا رفتنم دردای خودشو داشت..
چندتا بسته ماکارانی از کابینت بیرون کشید و به سمته گاز رفت که با دیدن قابلمه روش هنگ کرد..
فکر میکرد سوهو قرار نیست تا فردا شب بیاد خونه..پس اینا چی بود؟
با باز کردن در قابلمه و پیچیدن بوی سس خامه و دیدن حجم زیاد غذا چند لحظه ماتش برد...
نکنه امشبم مهمونی داده بود و خبر نداشت؟
با گیجی شونه ای بالا انداخت و زیر گازو روشن کرد یه سیبم برداشت که تا گرم شدن غذا ته بندی کنه..
خواست به اتاقش بره که با دیدن جسم مچاله شده روی مبل ایستاد..
"بکهیون؟"
باشک زمزمه کرد و به ارومی نزدیکش شد..با مشخص شدن چهرش اه کشید..البته که بکهیون بود..
"برای چی همیشه جایی غیر از اتاقت خوابت میبره؟"
به ارومی از بکهیونه غرق خواب پرسید و با گذاشتن سیبش روی میز شیشه ای جلوتر رفت..
هیچی رو خودش ننداخته بود و جمع شدن بدنش نشون میداد سردش شده..پوفی کشید و خواست بیدارش کنه اما بعد فکر کرد بکهیون امروز خیلی کار کرده..
تقریبا همه چی درست و طبق برنامه پیش رفته بود و حتی بنظر میرسید غذا هم اماده کرده..
لازم نبود خیلیم تلخ گوشت بشه مگه نه..
پس فقط شونه ای بالا انداخت و با انداختن دستاش زیر گردن و پاهای بکهیون بالا کشیدن تا به اتاقش ببرش..
"از قصدی این کارو میکنی؟خوشت میاد ازم سواری بگیری نه؟"
با حرص چشماشو تنگ کرد و به جلو خیره شد..
بکهیون اخم ریزی کرد خوردن نفسای چانو به گردنش حس کرده بود و این یکم عجیب بود..
چانیول به طرفه اتاق بکهیون رفت و بک با حس تکون خوردن و معلق بودنش حتی بیشتر اخم کرد..یه چیزی طبیعی نبود..انقدر تکون تکون..چرا حس میکرد سواره شتر شده؟
با گیجی چشماشو باز کرد و با دیدن خط فک تیزی درست مقابل چشماش لباشو غنچه کرد..
"چه شتر خوش استایلی"
صداش اروم و گرفته بود اما جوری نبود که چانیول نشنوه پس با گیجی سرشو پایین اورد و با دیدن چشمای بازه بکهیون هنگ ایستاد..
بکهیونم با دیدن چهره چانیول شوکه شد و چشماش خیلی یهویی تغییر سایز دادن..
"اق.اقای پارک؟شما..وای خدا"
با گیجی پاهاشو محکم تکون داد تا مثلا بلند بشه که بخاطر سست شدن چانیول تعادلشو از دست داد و از همون ارتفاع با کمر روی زمین افتاد..
"دارین چکار میکنینننننننننننننن؟"
بکهیون با حرص داد زد و با غرغر خودشو روی زمین کشید..
چانیول هنگ بهش خیره شد و خواست جلو بره تا کمک کنه اما بلافاصله به خودش اومد و سیخ ایستاد..
"از روی مبل افتادی..به من چه"
بکهیون با ابروهای گره خورده به اطراف نگاه کرد:وسط راهرو مبل کجا بود..اخخخخخخخخخخخخ کمرممممممممم..انگار از برج نامسان پرت شدم پایین خدااااا..
چانیول اب دهنشو قورت داد و به کولی بازی های بکهیون خیره شد..اشکالی نداشت..اشکالی نداشت..
"بیا..جنبه محبت نداری دیگه..گفتم بیدارت نکنم ببین چقدر بی جنبه ای تو خواب جفتک میزنی این میشه..واقعا که"
بکهیون با حرص از پایین بهش نگاه کرد:داری شوخی میکنییییییییییییییی؟تو که زورشو نداری واسه چی بلندم میکنی که اینجور بشه؟فقط یکم پامو تکون دادمممم..
چانیول با حرص دستاشو به کمرش زد:اععععع واقعا؟تو هم اگه جای من بودی و به محض پایین اوردن سرت با قیافه یه جوجه اردک زشت مواجه میشدی که با چشای پف کردش بهت خیرس هول میشدی جناب..من زور ندارم؟میتونم تا خوده سئول کولت کنم..اون دفعه که ماشین خاموش شد و یادت رفته؟کی کولت کرد؟
بکهیون چشماشو بهم فشرد و جیغ زد:اصلا تو دیگه کمک نکن..
"بااااشه"
چانیول درحالی که پاهاشو محکم مثل بچه ها رو زمین میکوبید به طرفه سیب گاز زدش روی میز رفت..
بکهیون لباشو بهم فشرد و پوفی کشید..
"خب حالا لوس نشو..ممنون میخواستی بیدارم نکنی هوففففف"
چانیول با تموم قیضش به سیب دستش گاز زد و بکهیون با دیدن رفتارای بچگونش خندید..
"باشه دیگه ببخشید تقصیره قیافه منه هول شدی..چرا سیب میخوری؟شام امادس"
چانیول چشماشو چرخوند و با دهن پر غرغر کرد:سریعم خودمونی میشه..
بکهیونم متقابلا چشماشو چرخوند و از روی زمین بلند شد:باشه..شام امادس اقای پارک..میل دارین بیارم بخورین؟
"نمیخواد مودب باشی اونم انقدر مصنوعی"
چانیول با غرغر گفت و بکهیون با خنده شونه ای بالا انداخت:هرجور راحتی..
خمیازه بزرگی کشید و با پشت دستاش پلکاشو مالید..
چانیول به قیافه مچاله شدش پوزخند زد:چرا سر جات نمیخوابی؟
"میخواستم برم ولی خوابم برد..اصلا یادم نمیاد چجوری..ساعت چنده؟"
"دوازده"
چانیول کوتاه گفت و بکهیون با بهت تو جاش پرید:چییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟لعنت به من..
چانیول با چشمای گشاد شده دوییدن بکهیون به سمته اشپزخونه رو دنبال کرد و گاز بزرگی به سیب دستش زد..
"چرا همچین میکنی؟انتظار نداشتی انقدر خوابیده باشی؟"
بکهیون با استرس بشقابی برداشت و به طرفه قابلمه پاستا رفت:نه..از ظهر هیچی به اقای پارک ندادم..خدایا اصلا سر نزدم..
سریع قابلمه رو با یه دست بلند کرد و روی اپن گذاشت..
مقدار زیادی پاستا رو داخل بشقاب کشید اما لحظه اخر با بی حواسی انگشتشو برای پاک کردن لبه قابلمه دورش کشید و صدای لجز پوستش همراه شد با صدای دادش که حتی چانیولی که از اولم زیر نظرش گرفته بودو از جا پروند..
با صدای بلندی قابلمه رو روی اپن رها کرد و چانیول هنگ بهش خیره شد..
"چیکار کردی؟"
بکهیون همونطوری که دستشو چسبیده بود لبه پایینشو بینه دندوناش فشارد داد:ه.هیچی هوففف..
"دستتو سوزوندی؟"
چانیول با اخم بهش که همچنان سرجاش ایستاده بود خیره شد و بکهیون بعد تکون دادن سرش نفسی گرفت:هوم..
سریع با دسته سالمش یه چنگال برداشت و داخل بشقاب گذاشت..
"هی چکار میکنی؟دستتو بگیر زیر اب تاول میزنه"
چانیول با عصبانیت سرش غر زد و بکهیون بی توجه مقداری شیر روی پاستا ریخت..
"چیزی نشد چانیول شی..غذا گرم شده بشین بخور"
خواست بره که چانیول با حرص سیبشو روی میز ول کرد و با گام های بلندی به طرفش رفت..
"چرا گوش به حرف نمیدی؟دستت تاول بزنه خوبه؟یه دقیقه بگیرش زیر اب..بده من"
با اخم بشقابو از دستش کشید وروی اپن گذاشت و با گرفتن مچش دستشو کامل زیر اب سرد گرفت..
بکهیون از سرمای اب هیس کشید..
"بیا..الان این کاری داشت؟"
بکهیون با گیجی به مچه دستش که همچنان بینه دستای چانیول بود خیره شد و اب دهنشو با صدا قورت داد..
چانیول که تازه فهمیده بود چکار کرده سریع دستشو رها کرد و قدمی به عقب برداشت..
"اهم خب..شاید دیگه تاول نزنه"
بکهیون لباشو بهم فشرد و بدون بالا اوردن سرش اروم شیر ابو بست..
"هوممم ممنون"
به انگشته اشارش که کامل قرمز شده بود خیره شد و چانیول با کلافگی موهای پشته سرشو لمس کرد..
"ام خب.."
بکهیون نفسه عمیقی کشید و بشقابه روی اپنو برداشت:من برم غذای اقای پارکو بدم..
با لبخنده احمقانه ای رو به چانیول که هنوزم از حرکت خودش تو شوک بود گفت و خواست بره که چانیول دوباره بشقابو از دستش کشید..
"نمیخواد..میتونه یکم دیگه هم منتظر بمونه"
بکهیون با اخم بهش نگاه کرد..مثلا پدرش بود..
"تا الانم خیلی منتظر موندن"
چانیول بی توجه به غرغر بکهیون به سمته قابلمه رفت:بشین غذاتو بخور بعد میری بهش میدی..
بکهیون با اخم دست به سینه شد:من اصلا گرسنم نیست..
صدای قور عجیبی که از معدش بلند شد باعث شد چشماشو با حرص بهم فشار بده..
این معده لعنتی کمربسته بود اونو جلوی چانیول به شیک ترین روش ممکن قهوه ای کنه..
چانیول لبخنده کوچیکی زد و مشغول کشیدن پاستا شد:کاملا مشخص بود..
بکهیون با حرص لباشو بهم فشرد:جدی میگم..واقعا گشنم نیستا..
صدای دوباره معده لعنتیش باعث شد با شدت بدون توجه به اینکه اون لعنتی عضوی از بدنه خودشه با قدرت بهش مشت بزنه و از شدته ضربه خودش تو جاش ایستاده خم بشه..
"این معده..خراب شده"
چانیول با خنده ای که به وضوح رو لباش مشخص بود و ظرفه پاستا برگشت و روی صندلی نشست..
"خراب نشده فقط از مغزت فرمان میگیره به جای زبونت..بشین غذاتو بخور"
بکهیون بعد از یه دعوای درونی با معدش لخ لخ کنان به سمته صندلی رفت و روبروی چانیول نشست..
"شیر نمیخوری؟"
چانیول سرشو به علامت منفی تکون داد و بکهیون تو سکوت برای خودش شیر ریخت..
"برای چی انقدر زیاد درست کردی؟میخواستی یه مجلسو غذا بدی؟"
چانیول با تعجب به قابلمه بزرگ روی گاز اشاره کرد و بکهیون با لبخنده احمقانه ای سرشو تکون داد..
"نه اخه تا حالا برای تعداد زیاد غذا درست نکرده بودم..از دستم در رفت"
چانیول ابرویی بالا انداخت:تعداد زیاد؟
بکهیون بعد پر کردن دهنش با پاستا سری تکون داد:هوممم..بادیگاردا خودمون..خدمتکارایی که امروز اومدنم بودن..
قاشق بعدی رو قبل از تموم شدن قاشق قبلی تو دهنش چپوند و چانیول با لبای کج شده بهش خیره شد..
"برای همشون درست کردی؟میتونستین غذا سفارش بدین"
بکهیون سرشو به دو طرف تکون داد و با خوردن لیوان اب جلوش دهنشو خالی کرد..
"اروم تر بخور..خوب شد گرسنت نبود وگرنه منم میخوردی الان"
چانیول با چشمای گشاد شده بهش نگاه کرد و بالاخره اولین چنگال پاستارو داخل دهنش گذاشت..
بکهیون با خنده سری تکون داد:خب من که میخواستم برای شما و اقای پارک درست کنم..چون نباید غذای بیرونی بخورین خوب نیس..گفتم یکم بیشتر بگیرم بقیه هم بخورن..چطوره خوب شده؟
دوباره دهنشو تا حدی که لپاش باد کنن پر کرد و سرشو پایین انداخت تا چانیول دوباره دستش نندازه..
چانیول با جوییدن غذا سری تکون داد:هوم خوشمزس..
بکهیون با تعجب سرشو بالا اورد و با همون چشای هنگ و لپای پف کرده درحالی که خامه همه جای لبش پخش شده بود به چانیول خیره شد..
چان تا سرشو بالا اورد و بکهیونو با اون قیافه دید به سرفه افتاد:اه تمیز بخور..
بکهیون سریع سرشو پایین انداخت وزبونشو روی لباش کشید:ببخشید..عادت ندارم ازم تعریف کنی..
لبخنده محوی زد که از چشم چانیول دور نموند و چانم ناخواسته لبخند زد..
"دستپختت کلا خوبه"
بکهیون سری تکون داد:به غذای هیونگ که نمیرسه..
"شوخی میکنی؟اون سراشپز بین المللیه..دوتا دستور پخت جهانی به نام خودش داره معلومه به اون نمیرسی"
چانیول سریع از هیونگش دفاع کرد و بک با خنده نکاش کرد..
"خب حالا..چه غیرتی هم میشه رو هیونگش"
چانیول لبخنده کوچیکی زد و بالاخره چند لقمه تو سکوت خورده شد..
هردو زیر چشمی بهم نگاه میکردن و در کمال تعجب چندبار که باهم چشم تو چشم شدن چانیول به بکهیون لبخند زده بود و بکهیون مطمئن بود که اگه الان از روی مبل پرت بشه پایین و بفهمه تمام اینا خواب بوده اصلا تعجب نمیکنه..
"من جمعشون میکنم"
بکهیون خم شد تا قبل چانیول بشقابشو برداره که چانیول از جاش بلند شد:من جمع میکنم تو برو غذاشو بده..
لبای بکهیون دوباره به سمته پایین خم شدن..چرا نمیگفت بره غذای پدرشو بده؟اون مرده بیچاره که روی تخت افتاده بود و این همه ثروت برای چانیول گذاشته بود پس چرا اینجوری نادیدش میگرفت؟
"من اینارو جمع میکنم میشورم..اممم"
چند لحظه مکث کرد و با دیدن نگاه منتظر چانیول نفسه عمیقی کشید:خب چرا..ینی خب..میخوای غذای اقای پارکو بدی تا من اینجارو جمع کنم؟
بکهیون درحالی که حس میکرد یه قلوه سنگ و از قلوش پایین فرستاده تا اینو بگه نامطمئن به چانیول خیره شد و چانیول با اخم صندلیشو عقب کشید..
"نه نمیخوام..اینارم جمع کن برو بخواب"
بکهیون گوشه لبشو گاز گرفت و قبل اینکه چانیول از اشپزخونه بیرون بره سمتش رفت..
"ازم عصبانی نشو...ببخشید"
چانیول بدون برگشتن هوفی کشید:عصبانی نیستم..شب بخیر..
بکهیون با نگرانی سمتش رفت و قبل رفتنش استین کتشو چسبید:عصبانی ای دیگه..ببین..به من ربطی نداره خب؟نباید دخالت میکردم ببخشید ولی..ولی امشب خوب بودیم..ینی ببین..یه مدته..فک کنم داریم باهم راه میایم..ینی منظورم اینه که..ما که با هم دشمن خونی نیستیم..
خنده بزرگی کرد و با دیدن اخمای درهم چانیول دستشو عقب شید و سرشو پایین انداخت:خب باشه..شایدم هستیم..من نمیدونم فقط میگم..میگم میتونم باهم دیگه مثل دوتا ادم بالغ رفتار کنیم و به نظر میاد هرچقدرم بد و زشت و رو مخ باشم..خب داری تحملم میکنی و درگیریمون کمتر شده..فقط نمیخوام الان که میری تو اتاقت فردا صبح پاشی و باز یه ورژن دیگه از خودتو بهم نشون بدی..
موهاشو که دیگه شبیه بوته گوجه شده بود بهم ریخت و با کلافگی عقب رفت..
"خوب بخوابی..قرصاتم گذاشتم رو میز قبل خواب بخور..شب بخیر"
بدون نگاهی به چانیول سمته اشپزخونه برگشت و بالاخره با شنیدن صدای کفشای چان روی سرامیکا با کلافگی سرشو به سنگای سفید اپن کوبید..
"اخه به تو چه بیون بکهیون هان؟به تو چههههههههههههه؟"
************************************************
"اوه نونا..خیلی خوشمزه شده"
بکهیون درحالی که تمام دستاشو لبشو خامه ای کرده بود از کاپ کیکای مینی تعریف کرد و دختری که چندساعت از اشناییشون بیشتر نمیگذشت با خوشحالی بهش نگاه کرد..
"جدا خوب شده؟"
بکیهون با ذوق سری تکون داد و خواست یکی دیگه برداره که دختره دیگه ای با حرص روی دستش کوید:هی اینا برا مهموناستا..
بکهیون با لبای جمع شده به دختر جوون تر نگاه کرد:خب من باید مزه کنم دیگه..
"مزه کردی..پاشو از حوضه ما برو بیرون تا تموم اینجارو نخوردی بدو"
دختر بعدی درحالی که دستاش خیس بود به سمتش اومد و دستاشو تو صورت بکهیون تکوند:پیشته بدووو..
بکهیون با ناراحتی عقب رفت و به سه تا دختری که از صبح زود درگیر درست کردن مخلفات و دسر برای مهمونی بودن نگاه کرد..
"پس همه چی مرتبه؟"
"اره تو نباشی ناخونک بزنی مرتب ترم میشه..برو دیگه"
دخترا بلند خندیدن و بکهیون با غرغر از اشپزخونه بیرون اومد..
این همه لطف کرده بود نظر داده بود این بود دستمزدش..
به سالن خالی که زمینش از تمیزی برق میزد نگاه کرد..شب قرار بود حسابی شلوغ بشه و یه عالمه دختر پسر جوون وسط اون سالن برقصن..
اهی کشید و شونه ای بالا انداخت:بیخیال بکهیون تو هم جوونی..
با دیدن مرده سیاه پوستی که پشته درب شیشه ای ایستاده بود با تعجب جلو رفت و مرد با لبخنده عمیقی جلو اومد و اغراق امیز تعظیم کرد..
"شما برای چی اینجایین؟"
بکهیون با گیجی پرسید و مرد با لهجه غلیظی که اصلا قابل تشخیص نبود جواب داد..
بکهیون چشماشو با گیجی تنگ کرد:هاع؟
مرد دوباره حرفشو تکرار کرد و اینبار بکهیون تونست متوجه کلمه اقای پارک از بین صحبتاش بشه..
"اوع با اقای پارک کار دارین؟پارک چانیول؟"
مرد با لبخنده بزرگی سرشو تندتند تکون داد و بکهیون بازم با گیجی نگاش کرد:خب چکارش دارین؟
مرد ناامیدانه به بکهیون نگاه کرد و خواست دوباره توضیح بده که صدای بلند چانیول از بالای پله ها باعث شد هردو به سمتش بچرخن..
بکهیون به چانیول که داخل ست ورزشی مشکی رنگش زیادی عضله ای دیده میشد مبهوت نگاه کرد..
"چقدر سوال پیچش کردی بک..ایشون استایلیستمه..جان بیا بالا"
مرد لبخنده بزرگه دیگه ای زد و کیفه فلزی و چند طبقه دستشو تو بغلش گرفت و تقریبا به سمته چانیول پرواز کرد..
چاینول با نیم نگاهی به کله پره بکهیون پوفی کشید و از پله ها بالا رفت..
چن:هی بک..اب دهنت راه افتاده پسر..
چن با تعجب به بکهیون که بی هدف به جای قبلی چانیول خیره بود گفت و بک با تاسف برای خودش اب دهنشو قورت داد و دهنشو بست..
"اون خیلی..خیلیییی"
دستاشو تکون داد و سرشو خم کرد:خیلی عضله ایه..اگه گازش بگیرم دندونام تو عضله هاش گیر میکنه؟
با گیجی با خودش زمزمه کرد وچن بعد دیدن درگیریش فقط با تاسف سری تکون داد و از اونجا رفت..
"واه واقعا..خدا چرا من انقدر دنبه داده؟"
با گیجی لپشو تو دستش فشرد و سری با تاسف تکون داد..واقعا چرا بیون؟
همین پنج دقیقه پیش انقدر کیکای اشپزخونه رو لمبوندی که پرتت کردن بیرون حالا میپرسی چرا؟
"از فردا رژیم میگیرم"
سری تکون داد و خواست بره که با باز شدن دوباره درهای شیشه ای برگشت و اینبار با دیدن سوهو با ذوق به طرفش رفت..
"هیونگگگگگگگگگگگگگگ..کجا بودی؟"
سوهو با خنده به پشتش کوبید:رفتم یکم کارامو انجام دادم..میبینم که سرت شلوغ بوده..
بکهیون خنده ای کرد:هوممم همه چی داره خوب پیش میره..دیگه میتونی مستر پارتی صدام کنی..اوع ایشون..
بکهیون سریع تعظیم کرد و مردی که پشته سوهو وارد شده بود معذب در جواب لبخند زد..
هنوزم نمیتونست این فرهنگه تعظیم کردنه کره ای هارو درک کنه..
بکهیون صاف شد و بالبخنده کوچیکی به مرد خیره شد که چند لحظه ای رافائل رو کور کرد..خدایا اون خیلی زیبا بود..
"اع بکهیون ایشون رافائلن..وکیل من..راف ایشون بکهیونن باهم راحت باشین"
بکهیون با لبخنده بزرگی دستشو بالا اورد:های..
راف بعد خندیدن به لحنه کیوتش سر تکون داد:من کره ای رو خیلی روون بلدم بکهیون شی..
بکهیون خجالت زده موهاشو بهم ریخت:اه خب..امروز دارم خارجی های زیادی رو میبینم..بکهیون صدام کنین..بشینین تا یچی بیارم بخورین..
"راستش بکی کارای واجب تر داریم..سرت خلوته؟"
بکهیون با تعجب به سوهو خیره شد:اره..برای چی؟
"خدای من...این اونی بود که میگفتی استایلمه؟لعنتییییی این خیلی خوبه اومممممممم میتونم خیلی کارا باهاش کنم..سکسی؟اه شایدم فانتزی هوم؟خودت چطوری دوست داری؟"
دختره پرحرفی که دوتا ساک بزرگ و دنباله خودشه کشیده بود جلو اومد و بی معطلی مشغول برانداز کردن بکهیون و چرخیدن دورش شد..
برخلاف لهجش اعتماد به نفس زیادی برای پر حرفی داشت..
بکهیون با تعجب به چرخیدن دختر دورش خیره شد:اینجا چه خبره؟
"اوپا..این بد تیکه ایه..خدایا به هرچی فکر میکنم بهش میاد..اه باید بهم میگفتی قراره انقدر خوب باشههههه"
راف با تاسف به دیوونه بازی های خواهرش خیره شد و سوهو با تاسف سری براش تکون داد..
"اینجوری رفتار کنی فکر میکنه یه تختت کمه دختر اروم بگیر"
راف اروم بهش گفت و دخترک با ذوق درحالی که به قیافه شوک زده بکهیون لبخند میزد جلو رفت:تو بک درسته؟منم میرانم استایلیستم..امروز قراره یه بیون بکهیون جدیدو ملاقات کنی پسر..
بکهیون فقط تونست با گیجی به قیافه های عجیب غریب اون سه تا خیره بشه..
"من؟"