خب..اول از همه میخوام خودمو معرفی کنم،کیم جونگین..

پسریم که زندگیه پر خطری میخواد،ماجراجویانه و هیجان انگیز..پر شور و هیجان،کلمه ی نرمال تو لغات من وجود نداره گرچه که خودم معتقدم خیلی نرمالم.

اهل عشق و حال کردن بی غید و شرط،میخوام زندگی رو بفهمم و با تمام وجود زندگی کنم.

پیش دوستام برم،خوش بگذرونم..هر روز یک اتفاق مهیج رو تجربه کنم.

و البته،عاشق جلب توجه و خودنماییم..گرچه که نظرای دیگران پَچیزی برام اهمیت نداره!

قبل از اومدن پیامک قبولی روی صفحه ی گوشیم..

کتابای زیادی درباره ی روح ها و ارواح خونده بودم،اینطوری نیست که بگم نمیترسم..بر عکس..خیلی میترسم،و چون خیلی میترسم دوست دارم ماجراجویی کنم.

اونقدر ترسناکه که الان ساعت 2:34دقیقه شب،در حالی که دارم بیوگرافیمو تو سایت معرفی از خود مینویسم به خودم میلرزم.

ملقب به کیم کای هستم و دوست دارم با همه دوست باشم.نظرای بقیه برام مهم نیست ولی نمیذارم کسی به عقایدم بی احترامی کنه..

تا وقتی دعوا نشه دعوا نمیکنم بحثی نشه بحث نمیکنم ، من کیم کای هستم! لیدر تکمیل کننده ی گروه!

 

بعد از نوشتن آخرین خط..کش و قوسی به کمرم دادم و روی کاناپه ولو شدم.

بیوگرافی تو سایت معرفی از شکارچیان ارواح،هنگ روح گیری..و...هر چیزی که میشد اسمش رو روش گذاشت.گرچه که مطمئن بودم اسم داره ولی حتی یادم نمیومد.

خب حتی گاهی وقتا فکر میکنم که شاید همش مسخره بازی باشه و خطری در کمین نباشه..در هر صورت که میدونم فکر مسخرس.

راستش دوست شدن با این پسرا سخت از چیزی که فکر میکردمه!

اگه ازشون سوالی بپرسی جواب میدن ولی اگه حرف نزنی،...

حتی اگه تا صبحم جلوشون بشینی و ساکت باشی نگاهتم نمیکنن..

و خب بدترین قسمت ماجرا اینجاست،اهل زود بیدار شدن نیستم و واقعا حس و حالشو ندارم.

+میتونم بشینم؟

با شنیدن صدایی سرمو بالا گرفتم و با دیدن بیون بکهیون مو نقره ای،کنار رفتم.

راستش بکیهون اثتثنا بود و باهام حرف میزد.

+اومممم جالبه اصلا نمیترسی لیدر 

-معلومه که نمیترسم،از چی باید بترسم؟

+واوو..دوست دارم موقع انجام کار ببینمت.

-به نظرم حرف زدن با شما پسرا سخت تر از روح گیریه..اگه تو این کار موفق باشم مشکلی نیست.

از حرف خودم خندم گرفت و خیره به بکهیونی که اونم داشت میخندید پرسیدم:

- احیانا نمیخواین شام بخورین؟ نکنه مثل آیدولا میرین کمپانی؟ گروهی میخورین؟

+نه بابا،هر کی خواست میره کمپانی میخوره..هر کی خواست واسه خودش میگیره و هرکیم که خواست بدون شام میخوابه..الانم که دیگه واسه شام خوردن دیره،البته از نظر من

-حتی فکرشم وحشتناکه

یه شب بدون شام..نهه

*بکهیون میشه سیم کارتمو پس بدی؟

با شنیدن صدای شخص دیگه ای سرمو بالا آوردم و به همون پسر مو مشکیه قد بلند خیره شدم..صداش خیلی باحال و البته کمی بم بود.

+یااا بیخیال سهون..الان اصلا حوصلشو ندارم

*باشه پس..بدون که دیگه گوشیت رو نمیبینی

این رو گفت و بدون توجه به جیغ و دادای بکهیون، و حتی بدون کوچیک ترین توجهی به من..به سمت گوشیه بکهیون که روی میز بود رفت.

 

پس حداقل تونستم اسمشو بفهمم،سهون!