قسمت سی و ششم

حالشون خوبه..بهشون مسکن زدیم نگران نباشین..الان دارن براشون گچ میبندن یکم معطل میشین..

سهون با لبخند به دکتر خیره شد:مشکلی نیست..ممنون از لطفتون..

دکتر سری تکون داد و به اتاق بعدی رفت..

سهون بااخم برگشت و باحرص به کای و پدرش که با قیافه های مچاله شده ای بهم خیره بودن نگاه کرد..

"کی برنامه دارین جنگه چشمیتونو باهم تموم کنین؟"

سهون از لای دندوناش غرید ولی تو نگاه اون دو چیزی تغییرنکرد..

خدای من..چطور میتونست از این همه بچه کوچولو مراقبت کنه؟کریس پدرش و حالا کای..اون پسر چرا پاک قاطی کرده بود؟

داشت با یه پیرمرد سرو کله میزد؟بیخیال..

"خیله خب من میرم داروهای کریسو بگیرم اوکی؟لطف کنین تا میرم برمیگردم همو نکشین هوم؟"

سهون با لبخند رو به اون دو پرسید و کای بی حوصله چشماشو چرخوند:خب..

نگاهه سهون روی پدرش برگشت و مرد با نارضایتی کامل سرشو تکون داد..

سهون اهی کشید:خوبه..پس من میرم..بابا..تو خوبی؟

نگاهه نامطمئنی به پدرش کرد و مرد سرشو تکون داد:خوبم سهون..برو..

سهون سری تکون داد و ثانیه ای بعد بینه راهروهای درهم و شلوغه بیمارستان گم شده بود..

مینهوان و کای هرازگاهی زیرزیرکی بهم خیره میشدن وبعد با حرص از هم نگاه میگرفتن..

مینهوان هنوز بخاطر شنیدن حقیقت گیج بود و اگه میخواست روراست باشه انگار خیلیم تعجب نکرده بود فقط دلش میخواست اینا واقعی نباشه..

"مسخرس نه؟زنه رو برداشتی اوردی تو خونت کلی کمکش کردی بعد جنسه بنجل از اب دراومده..میدونی اینا بخاطر چیه؟اع بهتره بگیم بخاطره کیه نه؟"

کای به سمتش برگشت و مینهوان باحرص لباشو بهم فشرد..

چیزی که راجب این پسر عصبیش میکرد این بود که حق با اون بود..هر حرفی که میزد درست میگفت و همین به اندازه کافی رو اعصاب بود..

انقدری که بخواد یه مشت تو صورتش فرود بیاره..

"چرند نگو پسرجون من سن پدرتو دارم..بعد تو میخوای بهم درس زندگی بدی؟"

مینهون با پوزخند پرسید وکای نیشخند زد..

"درسته..شما و پدره من لنگه همین بلد نیستین به حرفه بقیه گوش بدین و فکر میکنین تو همه چی حق با شماست..با یه زنه دیگه ازدواج کردین اما به جای اینکه سعی کنین مراقب پسرتون باشین تا کم کم بتونه با شرایط کناربیاد تصمیم گرفتین هوای به بچه بی پدرو داشته باشین و سهونو ازخودتون دور کردین..هیچ فکرکردین اگه بجای اون تبعیضا اونم فقط از روی دلسوزی سعی میکردین این دوتابرادروبهم نزدیک کنین چقدرحالاهمه چی بهترمیشد؟"

مینهوان اهه کلافه ای کشید و نگاهشو از کای گرفت..

"تو چرا داری اینکارا رو میکنی؟میخوای باور کنم اینا نقشه بابات برای زدن مخ پسره من نیست؟"

کای پوزخند زد:پدرم؟کسی که منو از خونه پرت کرده بیرون چون میخواست زنه دوم بگیره ومن بهش اعتراض کردم؟منو سهون وقتی باهم اشنا شدیم که هیچکدوممون نمیدونست اون یکی از کدوم خانوادس..و درضمن من چندتا خواهره مجرد دارم و اگه قصده خاصی پشته پرده بود بابام حتما یکی از خواهرامو میفرستاد سراغه پسره شما نه پسره دختر بازه سرکششو..

کای با دیدن سهون که از دور بهشون نزدیک میشد اهی کشید و از جاش بلند شد..

"میخواین با من لجبازی کنین یا هرکس دیگه این حقیقته..شما چندساله پیش اشتباه کردین وکریسو به پسره خودتون ترجیح دادین حالا بعده گذشته اون همه مدت دوباره دارین اشتباه میکنین و اینبار دارین سعی میکنین با پایمال کردن حقه کریس از اون شرکت اشتباهاته گذشتتون در حقه سهونو جبران کنین..کریس الان طرفه شماست ولی وقتی پایه مادرش گیر بشه کسی نمیدونه میتونه طرفه کی باشه و سهون..اونم الان طرفه شماست اما امکانه جا زدنشم هست دخترتونم که تاجایی که من میدونم خیلی برای این بازی های کثیف بچس"

مینهوان با حالته بی حسی بهش خیره شد و کای بی حوصله دستاشو توجیبه شلوارش فرو کرد و اخم کرد..

"سهون پسره خوبیه..اون جزوه معدود ادمایه که روش قسم میخورم هنوز کثیف نشده..هنوز مثله امسال پدرم یا من یا شما نشده..خواهش میکنم یکم فکر کنین و کاره درستو کنین حتی اگه زمانه زیادی ندارین..یکبارم که شده تصمیم درستی بگیرین"

دستاشو داخله جیبه شلواره لیش کرد و بی توجه به صدای قدم های سهون که خیلی نزدیک به نظر میرسید به طرفه خروجی بیمارستان رفت..

سهون با رسیدن به پدرش متعجب به پشته کای که درحاله دور شدن ازشون بود نگاه کرد..

"کجا رفت؟"

مینهوان اهی کشید و عصای دستشو جا به جا کرد:چیزی نگفت..

"بابا شما که.."

مینهوان حرصی به سهون پرید:من اصلا چیزی بهش نگفتم..

سهون اهی کشید و پدرش با دیدن حالته اشفتش بهش خیره شد..

"میخوای بری برو دنبالش من پیشه کریس هستم تموم بشه باهات تماس میگیرم"

سهون شوکه به پدرش خیره شد و مرد کلافه باعصای چوبیش به پاکت داروها چنگ زد و اهسته به طرفه اتاقی که کریسو برده بودن رفت..

"برو دیگه مگه نمیخواستی بری دنبالش؟شمادوتا واقعا چه مرگتونه؟"

پیرمرد زیرلب با حرص زمزمه کرد و درو محکم تو صورته سهون بست..

سهون پوفی کشید و با حرص به طرفه دربه خروجی بیمارستان دویید..

اون پسره احمق هیچی همراهش نداشت..نه پول نه گوشی نه حتی لباس درست حسابی..سهون کاملا به این اعتقاد داشت که اون پسرحتی مغزشم همراهه خودش حمل نمیکنه..

هرلحظه ممکن بود یه کاری دستش بده و تو این وضعیت این دیگه ته بدشانسی بود..

پس فقط میتونست بدوئه و ته قلبش امیدداشته باشه که میتونه پیداش کنه..

********************************************

"تو دردسر افتادیم..بدجوری تو دردسر افتادیم"

ووبین با ترس نالید و چانیول بهش چشم غره رفت..واقعا خودشو درک نمیکرد..از اول هدفش از اوردن این منگله بزدل چی بوده؟

چن:میگی چکار کنیم چان؟امکان نداره بتونیم به ماشینا برسیم اینجا هم بمونیم پیدامون میکنن..

چن اروم زمزمه کرد و چانیول کفری شقیقه هاشو ماساژ داد..

چانیول میدونست که اینجا حومه شهره..تقریبا پایین شهر بود پراز ساختمونای سیمانی و خونه های کوچیک و زشته قدیمی..

اونجارو بلد نبود..کوچه ها باریک تودر تو و حتی گاهی بنبست بودن و چانیول میترسید یه گوشه گیرشون بندازن و به رگبار ببندنشون..

اون لحظه تنها کاری که تونستن بکنن این بود که از اون کلیسا بزنن بیرون و حالا پشته یه ماشین قراضه وسط یه کوچه خاکی گیر افتاده بودن..

چانیول میدونست اون پیرمرد دیوونه بیخیالشون نشده..اون روانی خوب میدونست ممکن نیست بتونن از اونجا برن..

صدای پارسه سگای لعنتیش..دیر یا زود جاشون لو میرفت..

چن اینبار با التماس صداش زد:چان..توروخدا یه چیزی بگو..

"از هم جدامیشیم"

چانیول بعد از لحظه ای مکث با صدای ارومی رو به چن گفت و چشمای پسره جوون تر گرد شد..

چن شوکه:چی؟یعنی چی از هم جدا میشیم؟جداشیم که چی بشه؟

چانیول با عصبانیت و نگرانی بهش خیره شد..

"اینجوری ردمونو نمیتونن بگیرن بالاخره دنباله یکیمون میان و بهت قول میدم که دنباله منن..اون پیری تا کیرشو تو حلقم فرو نکنه بیخیال نمیشه"

دیسکو به طرفه چن گرفت..

"پس دسته تو باشه امن تره"

چن به مچش چسبید:ولت نمیکنم..

چانیول لبخنده کوتاهی زد:قرارنیست چیزی بشه..با لی تماس میگیرم..

چن بهش خیره شد:ببین..میدونم خوشت نمیاد ولی خونه دوست پسرم همین اطرافه..

چان:خوبه پس برین اونجا تا فردا صبر کنین بعد برگردین..

چن اه کشید:نه چان منظورم این بود که توهم باهامون بیای..

چان:رده منو زدن چن..اینا مافیان یادت رفته؟اگه باهاتون بیام پیدامون میکنن بعدم میریزن تو خونه دوست پسرت..میخوای همه باهم به گا بریم؟

چن باناراحتی نگاش کرد..نمیتونست جونه شیومینو به خطر بندازه ولی چانیولم..

چان با دیدن تعللش لبخند زد..همونطور که میدونست چن زیادی رو دوست پسرش حساس بود..

"من از پسه خودم برمیام..شما برین"

کوتاه گفت و گوشیشو از جیبه پشته شلوارش خارج کرد..

چن چند لحظه کوتاه نگاهشو بینه دیسکو و چانیول که تو گوشیش مشغول بود چرخوند و در حال تسلیم شده اه کشید..

"بریم ووبین"

رو به پسره ترسیده پشتش زمزمه کرد و هردو با اخرین سرعت داخله کوچه ها محو شدن..

چانیول که تقریبا خیالش از بابت دیسک راحت شده بود از پشته ماشین بیون زد و سعی کرد از صدای سگا فاصله بگیره..

تماسو با لی برقرار کرد و با پیچیدن صدای خوابالود لی نیشخند زد..

"ساعت دوازده ظهر خوابی سرکار؟"

لی با حرص زیرلب فوش داد و خودشو بابت اینکه اون روز تصمیم گرفت پا بزاره تو زندگیه فاکیه پارک چانیول و پسرداییه کوفتیش لعنت کرد..

"اره چون صبحه زود رسیدم کره..چه مرگته؟"

چانیول:گیرافتادم..اومدم دزدی از یکی از اعضای مافیا..اگه تا نیم ساعت دیگه نیای دنبالم به فاک رفتم..

لی پوزخند زد:رفتی از دزدا دزدی کنی؟بچه زرنگ شدی..کدوم قبرستونی حالا؟

صداهای لعنتی داشتن نزدیکو نزدیکتر میشدن..

چان:نمیدونم برات لوکیشن میفرستم..

گوشیشو پایین اورد و سریع از طریق مکان یابه گوشیش برای لی لوکیشن فرستاد..لی با دیدنش سوت زد..

لی:نزدیکی که..ببین..همینجوری مستقیم بیای یه چهار راه میبینی..همونجا واستا..وای فاتم خاموش نکن که اگه منحرف شدی گمت نکنم..دارم میام..

چانیول سرعته قدماشو بیشتر کرد..لااقل الان یه مقصده کوفتی داشت..

____________________________________________________

ووبین:پس چرا باز نمیکنه؟

چن با حرص به سمته ووبین برگشت و فوش داد:چون حتما خونه نیست لعنتی..

ووبین با استرس به دو طرفه کوچه خلوت نگاهی کرد و ناله زد..

ووبین:تا گیر نیوفتادیم برام قلاب بگیر بپرم اونور دیوار خودم درو باز کنم..

چن با حرص نگاش کرد:من برا تویه غول تشن قلاب بگیرم؟خودت بگیر..

ووبین با حرص چشماشو  چرخوند و همونطور که دستاشو قلاب میکرد به چن اشاره کرد..

"خیله خب بپر بالا"

چن معطل نکرد با یه حرکت از روی دسته ووبین تمامه وزنشو بالای دیوار انداخت و مکث کرد..

"صدارو میشنوی؟"

ووبین با شک بهش خیره شد..پارسه سگا انگار درست بیخه گوششون بود..

چن تفنگشو اماده کرد و ووبین که هنوز اونور دیوار گرفتار بود با وحشت داد زد..

"اول منو بکش بالاحروم زاده"

"صبرکن الان درو باز میکنم"

چن اروم گفت اما ووبین دوباره در جوابش فرایاد زد:وقت نداریییمممم..از همین جابکشم بالا..

چن دستشو به سمتش دراز کرد و ووبین با بدبختی خودشو روی دیوار کشید..

چن به سختی ووبین و کشید اما اون لعنتی زیادی سنگین بود..

با صدای فریاد و تقلای ووبین چن شوکه به پایین نگاه کرد..سگه لعنتی پای ووبینو گاز گرفته بود و میکشید..

ووبین از ته دلش نعره میزد و چن میدونست الانه که بریزن سرشون..اون دیسکه لعنتی..باید دسته خوده چانیول میموند..

ووبینو با شدت بیشتر کشید اما اون سگ انگار قرار نبود پاشو ول کنه و فریاد های ووبینم دیگه بیش از حد رو اعصاب شده بود..

همونطور که با یه دست اون بی عرضه فاکی رو چسبیده بود تفنگشو از پشته کمریش بیرون کشید..

"پام..پ.پام..."

ووبین با وحشت فریاد زد و چن شلیک کرد..

سگه بیچاره با ناله روی زمین افتاد و چن دیگه معطل نموند تا ببینه با اون حیوون چکار کرده..

حتی اگه سگه اون لعنتیا بود بازم خودش اربابشو انتخاب نکرده بود..اون فقط یه حیوون بود..

اهی کشید و بالاخره ووبینو بالا کشید اما شدتشون انقدر زیاد بود که هردو از روی دیوار به پشت داخل حیاط خونه افتادن و چشمای چن بخاطر درد شونش سیاهی رفت..

محضه رضای فاک اون غول تشن روش افتاده بود..

"ای پام..ای..پ.پامممم..پا.."

چن به سمتش شیرجه زد و درحالی که بازوش تیر میکشید دهنه کوفتیشو چسبید..

داشت مثله خر عر میزد و الان بود که اون لعنتیا برسن و جفتشونو به فاک بدن..

ووبین تقلا کرد اما با صدای قدم های محکم و پارسه سگای دیگه که درست اونطرف دیوار بودن خودش خفه شد..

"لعنتی..مرده..کجا رفتن؟"

"باید زودتر میومدیم حتما گرفته بودیمشون..زخمیشون کرده..ببین..نمیتونن زیاد دور بشن بجنبببببب"

"جس بیا..جسسسسس"

مرد با صدای بلند فریاد زد و سگه بیچاره پارس کرد..چن نفسشو حبس کرده بود..میترسید صدای نفساشونم بشنون..اون سگه لعنتی..امیدوار بود بی خیالشون بشه..

صدای پارسش بلندتر شد و یکی از مردا با حرص فریاد زد..

"چه مرگش شده؟"

"جفتش مرده..میخوای برات برقصه؟بکشش بریم"

"بیا جس راه بیوفت یه کاری برای اونم میکنیم..بجنب دختر"

سگ با صدای بلندتر به سمته دیوار پارس کرد اما اون دو مرد رفتارشو پای بی قراریش بخاطر مرگه جفتش گذاشتن..به زور کشیدنش و انگار بالاخره اون سگ تسلیم شد..

صدای قدم هاشون مثله اولی که اومدن محکم بود اما کم کم دور میشد..

وقتی به اندازه کافی دورشدن چن با کلافگی دستشو برداشت و با نفرت زمزمه کرد..

"بخاطره توعه کثافت..یه سگو کشتم"

چشمای ووبین درشت شد:داشت منو میکشت..میخواستی چکار کنی؟تو سره من شلیک کنی به جای یه سگ؟

چن میخواست بهش بگه که اون سگ از اون لعنتیه ترسو صدبرابر باارزش تر بود اما چیزی نگفت..

با عصبانیت جلو پای درحال خونریزی ووبین که رد دندونای روش تا استخونش فرو رفته بود نشست و پاچشو بالا داد..

با حرص کناره پیرهنشو پاره کرد و دوره مچش پیچوند..

ووبین مثله بچه ها ناله میزد و چن واقعا داشت تحملش میکرد..کی این احمقو بادیگارد کرده بود؟این حتی نمیتونست کونشو بشوره..

صدای انداختن کلید چن و ووبین رو شوکه کرد..چن با استرس به در خیره شد..

در باز شد و چهره ی پیرمردی کم کم نمایان شد..

چن با پیرمردی که کمتر از دوبار باهاش رودررو شده بود مواجه شد..پدربزرگه شیو؟چرا حالا؟

پیرمرد شوکه به اون دو خیره شد و پلاستیکای دستشو روی زمین رها کرد..

"کیم..ووبین؟"

مرد سوالی به ووبین خیره شد و چشمای چن گرد شد..پدربزرگه دوست پسرش الان نباید اسمه اونو زیرلب تکرار میکرد؟

"اق.اقای کیم.."

ووبین شوکه به پیرمرد خیره شد و مرد با لبخند درو بست و به سمتشون اومد..

چن سریع توضیح داد..

"من معذرت میخوام ما مجبور شدیم..میدونم الان حتما نگران شدین ولی ما فقط.."

"بادیگاردین..میدونم"

پیرمرد اروم جمله چن رو کامل کرد و لبخند زد و چن با نگرانی سر تکون داد..

چن:ب.بله..

پیرمرد به پای زخمی ووبین خیره شد..

"اون سگه بیچاره رو شما کشتین؟"

چن با ناراحتی سری تکون داد و مرد دستش به شونش کشید..

"دوست پسر اومینی..درست نمیگم؟"

چن با سرتایید کرد و مرد به داخل خونه اشاره کرد..

"دوستتو ببر داخل تا این سگو دفن کنم و بیام..شیو دانشگاهه..شاید تا دوسه ساعت دیگه برسه تا اون موقع باید مراقب دوستت باشیم"

چن سری تکون داد و مرد با فشاره دیگه  ای که به شونه چن اورد به کناره حیاط رفت تا وسیله ای برای دفن کردن سگ پیدا کنه..

چن زیره بغله ووبین و چسبید و بلندش کرد..

ووبین شوکه بهش خیره شد:دوست پسرت پسره خانواده کیمه؟شوخی میکنی؟

چن هنگ پلک زد..

"چرا چرند میگی؟"

"چرند چیه این یارو موسس شرکت های خانواده کیمه..وقتی تازه بادیگار شده بودم برای همین مرد کار میکردم..مگه با نوش قرار نمیزاری؟کیم مین سوک.."

ووبین تندتند حرف زد و چن انقدری ذهنش درگیر بود که نمیتونست بهش بگه چیشده عر زدنو یادت رفته و الان خوب شدیو وراجی میکنی..

پس رازه شیو همین بود؟اینکه از یه خانواده سرشناش و پولداره و ..چرا به چن نگفته بود؟چون لیاقتشو نداشته و هم سطحش نبوده یا حتی..

اخمای چن حتی با فکرشم توهم رفت..

شایدم چون فکر میکرد اگه به چن بگه یه بچه پولداره چن بخاطر پولش عاشقش میشه و باهاش میمونه..نه خودش..

پوفی کشید و عصبی ووبین و دنباله خودش کشید..

"هی بگو دیگه..واقعا داری با پسره ارشد همچین خانواده ای قرار میزاری؟کی تونستی انقدر شاخ بشی لعنتی؟"

"خفه شو..به تو ربطی نداره"

چن بهش پرید و ووبین با دادش ساکت شد..به هرحال بالاخره که میفهمید..

*****************************************************

"فاک بهش..اینجا کدوم قبرستونه؟"

چانیول با حرص زیرلب غرید و به دوییدن ادامه داد..تنها چیزی که نمیخواست یه جای زخم رو بدنش بود تا به طور کل به فاکش بده پس سرعتشو بیشتر کرد..

مکثی کرد و به اطراف خیره شد..کوچه های تنگ و تو در توی لعنتی..مطمئن بود گم شده..

اونجا اصلا شبیه جایی که لی راجبش بهش گفته بود نبود..و فاک بهش..انگار فقط داشت دور خودش میچرخید..

گوشیشو از جیبش در اورد و شماره لی رو گرفت..به نفعش بود خودشو هرچه سریعتر برسونه..

صدای بوقه تلفن پیچید اما قبله اینکه لی بتونه جواب تماسشو بده صدای بلنده گلوله درست از کناره گوشش گذشت..

وحشت زده برگشت و با دیدن یکی از افراده اون مردکه پیر کلافه پوفی کشید..عالیه..دارن بهش شلیک میکنن..

"اینجاست..اون حروم زاده اینجاست بیاین"

فوشی زیرلب داد و شروع به دوییدن کرد اما به خوبی صدای داد و فریادای اون لعنتی رو میشنید..قرار بود انقدر تخمی بمیره؟

به طرفه یکی از کوچه های تاریک و خرابه دویید تا شاید گمش کنن..

اما وقتی به اخرای کوچه رسید متوجه شد که اون کوچه لعنتی بن بسته..مسیری که رفته بود و برگشت اما خیلی دیر شده بود..چهارتا مرده هیکلی جلوی کوچه ایستاده بودن و چانیول مسیری که برگشته بود و عقب عقب رفت..

انگار گیر افتاده بود و تفنگی که پشته کمریش قایم کرده بود هم قرار نبود به کارش بیاد..

هر چهار مرد بهش نزدیک شدن و چانیول با حرص بهشون خیره شد..

""اون دیسکه لعنتی رو رد کن بیاد..ماهم در عوض سعی میکنیم باهات مهربون باشیم لعنتی"

یکی از مردا با صدای کنترل شده ای گفت و چانیول پوزخند زد..

اون لعنتیا به محضه گرفتن دیسک یه گلوله تو سرش خالی میکردن و تمام..

یکی دیگه از مردا که از پوزخنده مسخره ی چانیول عصبی شده بود به سمتش یورش برد و چان فقط تونست دستشو برای محفظت از خودش بالا بگیره..

مرد روش افتاد و روزمین غلتوندش و چانیول با تمام زورش با پاش به شکمه مرد کوبید و روی سینش نشست..

چندتا مشته محکم تو صورتش کوبید که یکی دیگه از افراده اون لعنتی روش پرید و اینبار مشتش صدای فکشو بلند کرد..

اون لعنتیا زیادی غول بودن خودشم میدونست نمیتونه کاری از پیش ببره فقط میتونست تا رسیدن لی تقلا کنه..

با ضربه پایی که به معدش خورد چشماش سیاهی رفت اما تو همون شرایط پای مرد و کشید و اونم کناره خودش پخشه زمین کرد..

یکی دیگشون به سمتش اومد و قبله اینکه بتونه خوشو از روی زمین جمع کنه رگباره لگد بود که به تک تک نقاط بدنش میخورد..

تنها راهی که داشت این بود که با دستاش از نقاط حیاتیش دفاع کنه اما وقتی هر چهارنفرشون به سمتش اومدن و شروع به کتک زدنش کردن اینکار دیگه خیلیم اسون نبود..

بالاخره وقتی نفساش سنگین شد اون لعنتیا عقب کشیدن..همونطور که فکرشو میکرد قرار نبود بکشنش..

"ولش کنین داره میمیره..هی تو بگردش ببین دیسکو کجاش گذاشته"

مردی که همون اول کار از چانیول مشت خروده بود با یه دست بینیه درحاله خونریزیشو چسبید و با دسته دیگه مشغوله شماره گرفتن شد..

چانیول میدونست داره به بقیه خبر میده و تا چند دقیقه دیگه حتی اگه لی با کله نیروهای پلیسم بیاد نمیتونه نجاتش بده اما جون هیچ کاری رو نداشت..

تاق باز روی زمین افتاه بود از لای چشمای نیمه بازش میتونست متوجه دستایی بشه که همه جای بدنشو دنباله اون دیسکه لعنتی لمس کردن..

تلفنش به یه سمت شوت شده و اسلحه پشته کمریش به طرفه دیگه..

"اینجا نیست"

مردی که داشت وارسیش میکرد گیج داد زد..

"یعنی چی نیست؟چکارش کردی حروم زاده؟"

همون مرده مشت خورده با شنیدن حرفه همکارش به سمته چانیول حمله کردو یقشو از دو طرف گرفت و کشید..

کمره چانیول به سمته بالا خم شد..سرش رو گردنش سنگینی میکرد..مزه خون تو دهنش حالشو بهم میزد..

اب دهنه خونیشو پرت کرد و با نیشخند به مرد خیره شد:حتی اگه بکشیمم..بهت نمیگم..

مرد با عصبانیت مشته بعدیو تو صورتش فرود اورد و چان بی جون دوباره پخشه زمین شد..

"این لعنتیا کی میرسن؟"سردستشون با صدای بلند فریاد زد..

"دارن میان..مجبور شدن برگردن طرفه ماشینا"مرده دیگه با استرس تندتند جواب داد..

"بلندش کنین میبریمش سره کوچه..تا اون موقع میرسن"

دو نفر از مردا به طرفه چانیول رفتن و با گرفتن زیر بازوش بلندش کردن..

چانیول کمی تقلا کرد اما برای نجات دادن خودش زیادی ضعیف شده بود..

سره کوچه که رسیدن سره پایین افتادش بالا اومد و با چشمای تنگ شده به اطراف خیره شد..لی لعنتی برای چی نمیومد؟؟

"یه مدت که مهمونمون بشی جایه دیسکم یادت میاد..اون نیشخنده لعنتیتم از روی صورتت محو میشه"

مرد با لحنه پر از تمسخری گفت و نگاهه چانیول به سمتش برگشت..اون حروم زاده..بهتر بود که دیگه هیچوقت نبینش وگرنه حتما فکشو خورد میکرد..

با صدای بلنده بوقه ماشینی نگاهه همه به عقب چرخید و قبله اینکه کسی بتونه به خودش بیاد ماشین با سرعت نور از جلوشون رد شده بود و دومردی که جلوش بودنو زیر کرده و به یه طرف پرت کرده بود..

چانیول با دیدن وضعیت فهمید که اون راننده نشی قطعا لی پس هرجوری بود یکی از دستاشو بیرون کشید و به سمته مردی که طرفه راستشو چسبیده بود یورش برد و با بیرون کشیدن اسلحش مغزشو پخشه زمین کرد..

نگاهش به عقب برگشت..

مرده دیگه درحالی که با تفنگش نشونش گرفته بود در برابر چشمای گشاد شدش زیره ماشین رفت..

اون لعنتی دنده عقب گرفته بود و چانیول به میزان گشاد بودن لعنتیش فوش داد..

اون عوضی حتی از ماشینشم پیاده نشده بود..

"بپر بالا..الانه که همشون بریزن سرمون"

لی با پایین کشیدن شیشه ماشین سرش فریاد زد و چان نفهمید چجوریو با چه جونی اما خودشو داخل ماشین پرتاب کرد و لی با اخرین سرعتش رانندگی کرد..

"خودتو به فاک دادی ها؟مافیا؟لعنت بهت..بنظره خودت زیادی جوگیر نشدی؟"

لی سرش داد زد و چانیول با خستگی و کوفتگی مشغوله بررسی تمام نقاط بدنش شد..

"دارم باتوعه حروم زاده حرف میزنم..هیچ میفهمی داشتی خودتو به کشتن میدادی؟"

لی اینبار بلندتر ازقبل سرش داد زد و چانیول خسته و عصبی بلندتر از خودش فریاد زد...

"اره عوضی میفهمممممممممممم..حالا خفه شوووووووووووووو"

لی چیزی نگفت و چان وقتی دید خبری از جای زخم روی بدنش نیست با اسودگی نفسشو بیرون داد..

تنها جایی که امشب دلش نمیخواست بره بیمارستان بود..اونم برای چندتا زخمه سطحی که برای بچه ها بود اما به راحتی میتونست اونو به کشتن بده..

ولی خداروشکرهیچی نبود فقط کبودی و کوفتگی داشت و صورتش..خودش میتونست به راحتی بدونه دیدنم بگه تا چه حد ورم کرده و کبود شده..

لی زیرچشمی بهش نگاه کرد..خودشو بخاطر داد و فریادا سرزنش کرد..به هرحال تا یه بخشی تقصیره خودش بود که چانیول به اونجا رسیده بود..

"خوبی؟"

"خوبم"

چانیول کوتاه جواب داد و با دستمال خونه گوشه لبشو تمیز کرد..

لی:بریم بیمارستان..بدجوری زدنت..قیافت داغونه..

چانیول سرشو بی حوصله تکون داد:نمیخواد..حالم خوبه..یکم مشت و مال بود..

لی زیرچشمی بهش نگاه کرد و چیزی نگفت..البته که فقط یکم مشت و مال بوده ولی قضیه برای چانیول فرق میکرد..اون لعنتی مریض بود و چه دلش میخواست و چه نمیخواست..

این موضوع اونو نسبت به خیلی از ادمای دیگه ی هم سطحش ضعیف میکرد..

اون لعنتیم باید یاد میگرفت با ضعفاش کنار بیاد و قبولشون کنه اما انگار بیشتر ترجیح میداد باهاشون مبارزه کنه..

لی نفسشو با کلافگی بیرون داد و اخرین تلاششو کرد:اگه سوهو اینجوری ببینتت..

چان بینه حرفش پرید:سوهو جونت قرار نیست ببینم..منم خوبم و هیچیم نیست پس مثله بچه یتیما بهم نگاه نکن..فقط ببرم خونه ی لعنتیه خودم..

چانیول با لحنی که بیشتر شبیه التماس بود داد زد و لی با کلافگی سری تکون داد..

به هرحال اون احمق قرارنبود به حرفش گوش بده و بره بیمارستان..

وقتی سوهو میدیدش حتما خودش مجبورش میکرد که بره..اون رگه خوابشو بهتر بلد بود..

********************************************

"هی داری کجا میری؟کیم کای؟هی صدامو نمیشنویییییی؟"

سهون تندتند پشته سرش داد میزد و میدویید و کای نمیدونست دقیقا چجوری باید بهش بفهمونه حوصلشو نداره..

قدماشو سریع تر کرد و بی توجه به دادای سهون به راهش ادامه داد اما چندثانیه بعد دسته سهون روی شونش بود و اونو به طرفه خودش میکشید..

"مگه صدامو نمیشنوی که میری؟"

سهون با چشمای تنگ شده بهش خیره شد و کای گیج بهش نگاه کرد..دقیقا چجوری بهش رسیده بود؟

سهون با حرص تکونش داد:یاااااا کجا میرفتی؟

چشمای کای دوباره به حالت پوکر خودشون برگشتن و دسته سهونو از روی شونش پس زد:بکش کنار ببینم..مگه بابامی که برای رفت و امدم بهت گزارش بدم؟دنبالم نیا..

نگاهشو از سهون گرفت و به راهش ادامه داد اما سهون چندثانیه بعد داشت کنارش قدم میزد..

اول تعجب کرد و بعد با حرص ایستاد:کجای دنبالم نیا برات غیرقابل فهم بود؟بگو تا برات بازش کنم عوضی..

سهون رو بهش لبخند زد و شونشو بالا انداخت:هرجا بری منم میام..هرجوری دلت میخواد برام بازش کن..قرار نیست تنها بری..

کای:شاید بخوام برم بمیرم..تو وکیل وصیمی؟برو کنار بزار باد بیاد باو مسخره کرده منو..کله دیروزو دنباله کارای جنابالی بودم الان دارم میرم دنباله بدبختیای خودم..چیه مثله چیز افتادی دنبالم؟

سهون:اخه تو که نه پول داری نه جایی رو داری بری..بزار باهات بیام دیگه..

کای چشماشوچرخوند:میخوام برم مامانمو ببینم..پول میخوام چکا؟

سهون ابرویی بالا انداخت:مگه بابات میزاره؟

کای:مگه میخوام اموالشو بکشم بالا؟میخوام برم مامانمو ببینم با اون چکار دارم اصلا؟

سهون:بازم نمیزاره..

کای:تو فک کن میخوام برم التماسش کنم بزاره..خوب شد؟حالا برو رد کارت..

کای خواست بره که سهون جلوش پیچید و کای اینبار با عصبانیت بهش پرید:چه گیری دادیا سیریش..بهت میگم برو رده...

"قووووووووووووررر"

با پیچیدن صدای معدش شوکه نگاهشو پایین اورد و سهون از یهویی ساکت شدنش با بدجنسی خندید..

"با شکم گشنه میخوای بری؟"

"گشنم نیستتتتتتتت"

کای با تخسی داد زد و سهون حق به جانب بهش خیره شد..

"اها..پس اون صدای معده عمع من بود که اومد هان؟"

کای با حرص بهش خیره شد و سهون که دیگه تقریبا به بچه بازی های اون احمق عادت کرده بود چشماشو چرخوند..

"از صبحه دیروز هیچی نخوردی مگه نه؟خونه که نبودی پولم که نداشتی..مگه نگفتی باهم رفیقیم؟این چه چجور رفاقته مسخره ایه که تو همش سازه خودتو میزنی؟"

کای اخم کرد:الان داری مثله بابابزرگا نصیحتم میکنی؟

سهون:تو اینجوری فکر کن..بیا بریم..

"نخوام بیام باید کی رو ببینم اخه؟"

"منو"

سهون دسته کایو گرفتو بی توجه به غرغراش دنباله خودش کشوندش..

____________________________________________________

بکهیون با نگرانی به ساعت خیره شد..

لوهان چندساعتی میشد که با جکسون برای خرید رفته بود و سوهو هنوز از خواب بیدار نشده بود..

اون قرصارو دکتر تجویز کرده بود؟عادی بود که تا این موقع خواب باشه و بیدارم نشه؟

اهی کشید و با دلشوره ای که تو دلش افتاده بود اخرین نگاهو به اقای پارک که اروم خوابیده بود انداخت و از اتاق بیرون رفت..

از پله ها بالا رفت..بهتر بود به سوهو یه سر بزنه حتی اگه بعدش بخاطر بیدار کردنش دعواش میکرد..

به وسطه پله ها که رسید صدای بستن درب از پایین بلند شد پس با تعجب به عقب برگشت..

سوهو بیدار شده بود و پایین رفته بود؟یا شایدم لوهان برگشته بود؟

با تعجب چند پله رو پایین اومد که با قامته بلند چانیول روبرو شد..اما با دیدنش فقط چشماش درشت تر شد..

چرا قیافش..کتک خورده بود؟

همونجور با تعجب بهش خیره بود که چانیول بی حوصله پله هارو به سختی بالا رفت و جلوش ایستاد..

"ننت بهت یاد نداده وقتی یکی رو میبینی بهش سلام کنی؟اع یادم نبود تو که ننه ای نداشتی نه؟"

بکهیون اهی کشید..پارک چانیول چه زخمی چه غیر زخمی چه بی حال چه باحال..زبونش یکمم شیرین نمیشد..

"سلام"

اروم زمزمه کرد و چانیول بدون حرف چندلحظه تو صورتش خیره شد..نمیخواست حاضرجوابی کنه؟بهتر..اصلا حوصلشو نداشت..

سری تکون داد که صدای بکهیون بلند شد..

"صورتت..بنظر..خب بنظر زخمی شدی..چیزی میخوای برات بیارم؟"

چانیول با ابروهای بالا انداخته به بکهیونی که سرشو پایین انداخته بود و با ناخونای دستش ور میرفت خیره شد..

"دوروز نبودم..صحبت کردنم یادت شده؟فعلات جمع نمیشه؟"

بکهیون اهه کلافه ای کشید..اصلا نمیدونست چرا داره با این دیوونه روانی حرف میزنه..اخه به تو چه چیزی میخواد یا نه..مگه خودش بهت نگفته بود دیگه خدمتکارش نیستی؟اخه مگه تو فضولی؟مگه بیکاری؟خوشت میاد هی بهت تیکه بندازه تحقیرت کنه؟

"چیزی میخواین براتون بیارم؟"

جوری که چانیول دوست داشت سوالشو پرسید و چانیول با نیشخند بهش خیره شد..

"اره..خبره مرگتو"

چانیول بی حس زمزمه کرد و بکهیون چشماشو بهم فشرد..بیا بیون بکهیون اینم جوابت..خوشحال باش..

"ریختتو نبینم..پاتو تو اتاقم بزاری مردی..فهمیدی؟حالا گمشو"

چانیول بیحوصله بهش طعنه زد و از کنارش رد شد که بکهیون دستشو چسبید..

"زخمی شدی"

چانیول به اتصال انگشتای بکهیون دوره بازوش خیره شد و دندون قروچه کرد..

بکهیون سریع متوجه شد و دستشو عقب کشید..

"منظورم اینه..دارویی دکتری..اگه چیزیت بشه.."

"چیزیم نمیشهههه..انقدر دخالت نکن و ازم حرف نکش..هنوز انرژی برای زدن تو یکی دارم پس خفه شو"

چانیول با صدای بلند اینبار تو صورتش داد زد و بکهیون بازم سرشو بالا نیاوردو حرفی نزد..

از یه طرف داشت به خودش فوش میداد که چرا داره این سوالا رو ازش میپرسه و نگرانشه و از یه طرف..واقعا نگران بود..اون هموفیلی داشت و کتک خورده بود..اگه چیزیش میشد..

اونطوریم که دستشو دوره شکمش حلقه کرده بود مشخص بود درد داره..پس چرا الکی لجبازی میکرد و فقط یه بیمارستان کوفتی نمیرفت؟ دوست داشت بمیره؟

"من فقط میگ.."

"تو فقط خفه شو..اخه به تو چه ربط داره من چمه؟لطف کن و سرتو از کونه من بکش بیرون بیون"

بکهیون بهش نگاه کرد..دوباره لفظه بیون..دیگه دستش اومده بود که چانیول فقط وقتایی که میخواد اوجه تنفرش ازشو نشون بده از فامیلیش استفاده میکنه..

چانیول بی توجه بهش اروم اروم به طرفه اتاقش رفت و وقتی صدای بهم خوردن دربه اتاقش تو خونه پیچید..بکهیون فهمید که اون روانیه احمق به اتاقش رسیده..

اهی کشید و کلافه موهاشو بهم ریخت..

عالیه..حالا علاوه بر سوهو هیونگ باید نگرانه اون پارک چانیوله عوضی هم میشد که یه موقع نمیره..

با حرص مسیری که اومده بود و برگشت و به طرفه اشپزخونه رفت تا با یه چیزی معده بیچارشو سر و سامون بده..

به قوله چانیول..به اون چه ربطی داشت چرا زودتر برگشته و چرا اصلا زخمیه؟یا اصلا به اون چه که خوبه یا نه؟

سری تکون داد و بی حوصله دره یخچالو باز کرد..

اما با دیدن بطری اب ناخواسته یاده قرصای چانیول افتاد..خودش قرصاشو میخورد دیگه..

مگه قبله اینکه اون بیاد تو خونش چکار میکرد؟

تازگیا یه درس از زندگی گرفته بود..اونم این بود که محبت کردن به بعضیا دقیقا مثله تکون دادن پارچه قرمز جلوگاوه..اخر اولش شاخ میخوری پس اصلا لازم نیست محبت کنی..

پارک چانیول دقیقا همون گاوی بود که همه چی رو پارچه قرمز میدید و بکهیونم همون گاوچرونه بدبختی بود که هرجورفکر میکرد نمیتونست بیخیاله اون گاوه لعنتی بشه..

اینم قسمته اون بود دیگه..