Miracle_ep3
چشمامو به سختی از هم باز کردم که همون لحظع درد وحشتناکی تو کل بدنم پیچید.
با دیدن اطرافم تازه یادم اومد چه اتفاقی افتاده.
به سختی و با ته مونده توانم خودمو از ماشین بیرون کشیدم.
کنترل اشک هام دست خودم نبود.
تمام تن و بدنم درد میکرد و حس میکردم گوشت تنم با هر تکون ریزی از هم باز میشن.
درد شدیدی توی پام حس میکردم و هر سرفه ای که میزدم درد رو تشدید میکرد.
به دودی که از ماشین به سمت اسمون سعود میکرد خیره بودم.
نمیدونم چقد از تصادف گذشته بود و کجا بودم.
ولی خلوت بودن جاده و جنگلای اطراف همه چیزو وحشتناک تر میکرد.
صدای گریه هام رو خفه تر کردم تا مبدا حیوونی توجهش بهم جلب شه ولی با دیدن خونریزی پام ته دلم خالی شد.
خون به اندازه کافی جذبشون میکرد و نیازی به صدا نبود.
نمیدونسم تا کی قرارع دووم بیارم و فقط اروم هق میزدم.
پاهای لرزون و زخمیم دیگه نمیتونست سر پا نگهم دارن و روی زمین افتادم.
صدایی توجهمو جلب کرد.
وحشت زده نفسم رو حبس کردم.
صدای شاخه ها و پاهایی که رو زمین کشیده میشد.
توی خودم مچاله شدم و به درد توجهی نکردم و منتظر فرشته ی مرگم که در قالب حیوون به سمتم میومد موندم.
هرچقد صدا نزدیک تر میشد ترسم بیشتر میشد و ضربان قلبم لحظه به لحظه بالاتر میرفت و وقتی حس کردم در نزدیک ترین فاصله ازم ایستاده چشمامو محکم بستم.
هر لحظه منتظر بودم تا چیزی بهم حمله ور شه ولی فقط صدای هینی شنیدم و با باز کردن چشمم مردی جوون در حال دویدن رو دیدم.
وقتی دستاشو روی صورتم حس کردم نفس لرزونمو اروم بیرون دادم و از هوش رفتم.
___________________________________________
درو اروم بستمو سمت اشپزخونه رفتم.
درحال اشپزی بود.
دستای ظریفش که با مهارت و ظرافت خاصی در گردش بود اخم کوچیکی که در اثر تمرکز روی صورتش جا خوش کرده بود.
گوشیمو در اوردم و عکسی از نیم رخش که کیوتی و جذابیت رو همزمان بازتاب میکرد گرفتم.
با خوردن فلش دوربین متوجه حضورم شد و سمتم برگشت.
شعله رو کم کرد.لبخندی زد و به سمتم اومد.اروم گونمو بوسید و به سمت اتاق هلم داد.
-لباساتو عوض کن الان اماده میشه.
وارد اتاق شدم و لباسامو با یه تیشرت و شلوار راحتی عوض کردم و به اشپزخونه رفتم.
وقتی وارد اشپزخونه شدم میز به قشنگ ترین و اشتها اور ترین شکل ممکن با غذا هایی که مطمئنا طعمی بهشتی داشت چیده شده بود.
تشکری کردم و شام تو سکوت خورده شد.
در حال جمع کردن بشقابا بودم که به حرف اومد-بلاخره تونستی ییشینگ رو ببینی؟؟؟
سری تکون دادم و بشقابا رو به سینک منتقل کردم:اره.مست کرده بود.
دست از تمیز کردن سفره برداشت:مست؟چرا؟
شونه ایی بالا انداختم:فکر نمیکنم اوضاع خوب بوده باشه.اولش که مجبورش کردم بخوابه به محض بیدار شدنش هم سوهو اومد دنبالش و بردش.
اهی کشید:از ته این ماجرا میترسم.
ظرفا رو شستم و دستامو خشک کردم.
سمتش رفتم و توی بغلم کشیدمش.
سرشو بالا اورد و تو چشام زل زد
انگار چیزی میخواست بگه ولی از گفتنش مطمئن نبود
+چیزی شده بک؟
سری تکون داد:میشه فردا دعوتشون کنیم اینجا.شاید وقتش شده یه چیزایی رو بگیم بهشون؟
سری تکون دادم و پیشونیش رو بوسیدم
-ممنون یول
بلندش کردم و برای حفظ تعادل مجبور شد پاهاشو دور کمرم حلقه کنه
روی موهامو بوسید
+شیطونی نکن ببک
لباشو اویزون کرد و از بالا زل زد بهم.
نیشخندی زدم:من تازه شام خوردم ولی چرا حس میکنم باز گشنم شد؟؟؟؟
گوشه لباشو به دندون گرفت و اروم خندید.
____________________________________________
روی تخت دراز کشیده بودم و به اتفاقات اخیر فکر میکردم.
اینده از هر موقع دیگه ایی برام مبهم تر به نظر میرسید.چی میشد اگه یه معجزه ایی رخ میداد و همه چی عوض میشد.
نفس عمیقی کشیدم و چشامو محکم رو هم بستم تا جلوی ریزش اشکامو بگیرم.
هرچقد بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر خودمو عاجز تر میدیدم.
گوشیمو برداشتم تا با مامانم تماس بگیرم و ببینم دستور جدیدش چیه.شاید اون میتونست درستش کنه.
روی شمارش نگه داشتم ولی نمیدونستم باید زنگ بزنم یا واقعا دیگه ته خط بود و باید بیخیال میشدم و میذاشتم همه چی تموم بشه.
شاید خودخواهی بود و باید به ییشینگ هم فرصت میدادم.دو سال زمان زیادیه برا سپری کردن با کسی که دل خوشی ازش نداری.
نچی کردم و برگشتم به پیامی که ازش دریافت کرده بودم.
چند دقیقه ایی قفلش بودم که یهو چیزی به نظرم عجیب جلوه کرد.
شماره ایی که ازش پیام اومده بود به شدت اشنا بود.
چانیول
پیش اون چیکار میکرد؟
اون لحن...
به شدت از جا پریدم.
درسته مدت کمی بود که باهم اشنا شده بودین ولی تمام جاهایی که میرفت و تمام عادت هاش رو از بر بودم..
و الان بدون حتی یک درصد خطا میتونستم حدس بزنم کجاست.
سوار ماشینم شدم و به سمت پارکی که سال پیش وقتی باهم دعوا کرده بودیم رفته بود روندم.
حداقل از بابت اینکه چانیول باهاشه خیالم راحت بود ولی باز هم اون مست کرده بود.و حالت مستیش اصلا چیز جالبی نبود.
کابوساش تو حالت مستی تشدید میشد و این ترسناک تر و نگران کننده تر از هرچیز دیگه بود.
سرعتمو بیشتر کردم
نمیدونستم چطوری ولی تو سریع ترین حالت ممکن خودمو به پارک رسوندم.
لازم نبود زیاد بگردم چون اونا تو دیدرسم بودن.
سریع خودمو بالا سرشون رسوندم
نفس اسوده ایی کشیدم.
لی با دیدنم اخمی کرد
-اینجا چیکار میکنی فرشته عذاب من؟
قبل از من چان لب باز کرد:بهتره بری خونه.
نگاه سردی به چان انداخت.
ولی چان با قاطعیت تکرار کرد:برو
چشم چرخوند و بلند شد
از چان تشکر کردم و راه افتادم و لی هم پشت سرم اومد.
بدون حرفی صندلی جلو نشست و نگاهشو به بیرون دوخت.
سر جام نشستم و سرمو روی فرمون گذاشتم:انقد نگرانم نکن.ترسیدم باز کابوس دیده باشی.صد بار میگم مست نکن.
با بغض چشم دوختم بهش که حالا نگاه ناخواناشو روی صورتم میچرخوند.
اروم جلو اومد و بغلم کرد.
خشکم زد
به معنای واقعی خشکم زد.
-خوبم.گریه نکن.
این یه خواب بود؟
عقب کشید و انگشت اشارشو زیر چونه م برد-انقد بدم که با یه بغل اینطوری تعجب کردی؟
اروم و مسخ شده سر تکون دادم.
-خب حقت بوده.تو زندگیمو جهنم کردی فرشته ی رونده شده.
ته دلم خالی شد.
تلخندی به خوش خیالیم زدم.
منو باش.فکر میکردم معجزه ایی شده و عوض شده.
ماشینو روشن کردم و بدون هیچ حرفی به سمت خونه م روندم.
اونم نگاهشو دوباره به سمت بیرون داد.