"واقعا...میخوای بری؟"

بدون اینکه نشون بده واقعا چقدر نگرانه و حتی قلبش احساس خوبی نداره گفت و خودشو مشغول نوشتن چیزی توی دفترچه کوچیکش نشون داد!

چانیول سر تکون داد و براش اهمیتی نداشت اگه بکهیون نبینه و جوابشو نگیره

دکمه آخر لباسشو بست و با همون صدای بم و دورگه از سکوت طولانی حواس بکهیونو به خودش جلب کرد

"بعدا باهات تسویه میکنم..."

سر بک با سرعت بالا اومد و توی چشماش خیره شد و بعد کم کم اخم کوچیکی کرد

"هیچ تسویه ای قرار نیست بکنی چانیول شی!"

چانیول میدونست بحث کردن با این نیم وجبی لجباز و البته تخس به هیچ جایی قرار نیست برسه پس فقط پوفی کرد و سمت در رفت

نگاه بکهیون به دستاش بود و انگار حاظر نمیشد سرشو بالا بگیره

چتریاش یکمی کوتاه تر شده بودن و میشد فهمید بلندیشون اذیتش میکرده و شاید حتی خودش با قیچی به جونشون افتاده

"هی..."

میخواست بخاطر اینکه اسم این پسرو یادش نمیاد یه مشت توی دیوار بزنه ولی سعی کرد آروم باشه

"لعنت...هی... فندوق!"

بک سرشو بالا گرفت و تند تند پلک زد

الان این پسر دراز بهش گفته بود فندوق؟

ته دلش حس عجیبی پیدا کرد ولی با بی تفاوتی لباشو جلو داد

چانیول کلافه دستی پشت موهاش کشید...هنوزم داشت سعی میکرد اسمشو یادش بیاد ولی مثل احمقا فقط وایساده بود و اخمش هرلحظه بیشتر میشد...

"دیگه هیچوقت به یه غریبه راه نده"

پوزخندی زد و بیرون رفت و بعد از باز کردن در هوای سردی رو به صورت بکهیون هدیه داد

بک دستشو زیر سرش گذاشت و برای چندلحظه بدون نفس کشیدن به در خیره شد و حتی قسم میخورد صدای قلبشو هم میشنوه!

درواقع باورش نمیشد دیگه چانیولی وجود نداره که بخاطرش صبحا با عجله بیدار بشه و درمانگاهشو تعطیل کنه و جواب هیچکدوم از تلفانشو نده!

دیگه نیازی نبود نگران راحتی جاش باشه و ازش خجالت بشه و هردفعه گوشاش قرمز بشن!

حالا به همین روتین قبلی زندگیش برگشته بود ولی با یه تغییر بزرگ که اونم فکر یه غریبه بود!

"هیووونگ!چطور تونستی منو نگران کنی؟"

دستای پسر روی میز فرود اومدن و بکهیون توی یه لحظه به خودش اومد و با ترس دستشو روی قلبش گذاشت

"چته احمق ترسوندیم"

کای از پشت شال گردنش نفس نفس میزد و انگار خیلی اعصابش خرد بود!

"تو...چت شده؟"

با تعجب پرسید و یجورایی فکر کرد بخاطر اونه که کای چنین حالی پیدا کرده و شبیه یه بوکسور سیصد کیلویی شده!

"چم شده؟تو نمیدونی؟چرا جواب پیاما و زنگامو نمیدی؟چیشده هیونگ؟"

بکهیون آه کشید و انگشت اشارشو به پیشونیه کای زد و یکمی فشار داد

"هیچی کایی...خب کارتو بگو...مطمئن شدی که زندم؟"

کای با حرص خندید و به حالت قهر روشو برگردوند

"چطور میتونی منو بغل نکنی؟"

بکهیون از این لوسی برادرش خندید و بعد سریع از جاش بلند شد و دستشو دور گردنش حلقه کرد و سرشو به سینش چسبوند

"آیگوووو تو لوسی!"

کای سرشو با تقلا از بین بازوهای بک بیرون کشید و نفسی گرفت

"البته که نیستم!خب حالا کارمو بهت میگم...نونا گفت هفته بعد برای مهمونی بری خونش..."

بکهیون آروم لبخندشو جمع کرد

"چی؟"

"هیونگ...باور کن اون نگرانته و البته خیلیم دوست داره...همیشه حالتو میپرسه و منتظره تو یبار به دیدنش بیای!"

کای با جدیت گفت و بعد سریع سمت در خروجی دویید

"باید برم هیونگ!هفته بعد میبینمت..."

هردوتا دستاشو با سرعت تکون داد و بای بای کرد و بعد بکهیون همونطور که داد میزد"ندو میخوری زمین"براش دستی تکون داد!

واقعا نوناش خواسته بود به خونش بره؟

این یه اتفاق فوق العاده خوشایند بود که بعد از سال ها داشت تجربش میکرد

بعد از اینکه نایون بهش گفته بود که دیگه داداشی به اسمش نداره و دلیلشم فقط تفاوته بکهیون با بقیه بود همیشه بهش فکر میکرد و هنوزم با اینحال عاشقش بود!اون بهترین نونای دنیارو داشت

-

"اوه من استرس دارم...استرس دارممم"

آخرین نگاهشو به هدیه ی توی دستش که یه شکلات گرون قیمت بود و با کلی افتخار خریده بود انداخت و ناله ای از سرما کرد

"نونا خوشش میاد؟اون شوهر احمقش چی؟"

زیر لبی زمزمه کرد و برای بار دوم دستشو روی زنگ در فشرد

صدای برخورد کفشای پاشنه بلندی از توی خونه شنیده شد و بکهیون گرمای شدیدی رو پشتش احساس کرد

در باز شد و بعد قیافه ی خندون نوناش پیدا شد که یه آرایش ملیح داشت و مثل همیشه زیبا بود

بک منتظر بود تا بهش خوش آمد گفته بشه و حتی نایون بغلش کنه و بگه چقدر دلتنگشه ولی لبخند دختر کم کم محو شد

"اینجا چه غلطی میکنی؟"

بکهیون جاخورد!انتظار نداشت اینجوری باهاش برخورد بشه اونم وقتی خودش دعوت...کای!!!

یه قدم عقب رفت و لبخند ترسیده ای زد

"نو...نونا...متاسفم...کای گفت که..."

نایون داد بلندی زد و هل محکمی به بکهیون داد

"گمشو...من نونات نیستم...تو به چه حقی با کای حرف زدی؟چرا اومدی اینجا؟"

گرمی پشت کمرش حالا توی قلبش بود و انگار داشت تک تک عضلاتشو میسوزوند و خاکستر میکرد

با من من سرشو پایین انداخت و سعی کرد بیشتر از این داد نایونو درنیاره...

"کیه عزیزم؟"

مرد قد بلند و عضله ای که شوهر نایون بود پشت در اومد و با دیدن پسر ریزه میزه ای که خودشو توی یه کاپشن بزرگ حبس کرده اخماشو درهم کشید

"این اینجا چه گوهی میخوره؟"

نایون شونشو بالا انداخت و با تحقیر نگاهی به بسته ی توی دست بک انداخت

"من دعوتش نکردم جونگهو!"

جونگهو شونه ی نایونو گرفت و عقب کشیدش

"برو داخل به مهمونا برس منم اینو میفرستم بره!"

بکهیون میخواست فرار کنه!انقد تحقیر شده بود ولی پاهاش هیچ نایی نداشتن...نمیتونست دوباره این حرفارو تحمل کنه...فقط چون هموفوبیای لعنتی داشت و طرد شده بود!

جونگهو جلو اومد و درو بست

"برو پی کارت...چی میخوای؟"

بکهیون سرشو بالا آورد و آروم بسترو سمت جونگهو گرفت

"من...این برای...نوناست!"

جونگهو بسته رو گرفت و به سینه ی بک فشاری آورد و سعی کرد عقب بزنتش و البته موفق هم بود

"حالا برو...ما آبرو داریم!"

بکهیون سرشو تند تند تکون داد و با بغض عقب عقب رفت و تا جایی که میتونست دویید تا دور بشه

جونگهو قبل از ورود به خونه بسته رو توی سطل زباله جلوی در انداخت و اخم کرد

"ما نیازی به هدیه هاش نداریم"

• Part 5

تند تند پشت دستاشو روی صورتش کشید و اشکاشو پاک کرد

"مگه...دستم بهت...نرسه...کایی"

با هق هق گفت و دماغشو بالا کشید و از سرما خودشو بغل گرفت!

فکر میکرد اگه پیش نوناش برگرده اون ازش استقبال میکنه ولی درست همون لحظه ای که تمام رویاهاش داشت به حقیقت میپویست یهو همه چیز خراب شد و مثل یه آدم شکست خورده داشت به ساختمون درمانگاهش برمیگشت تا کیف پول لعنت شدشو برداره!

خودشو روی مبل انداخت و سرشو توی کوسن فشرد

هنوزم دلش میخواست گریه کنه ولی فعلا باید برمیگشت خونه و اگه میتونست بخوابه!

آهی کشید و کیف پولو توی جیبش جا داد تا حداقل سر راهش یه بیسکوییت بخره و مجبور نباشه تا صبح صدای نارضایتی شکمشو بشنوه...

کلاه بافتنی سفیدشو روی سرش گذاشت و تا پیشونیش پایین کشید...

 با آرامشی که از سر گریه ی زیاد پیدا کرده بود آه کشید ولی توی یه لحظه صدای شکستن شیشه ی در و پنجره ها باعث شد دادی بزنه و توی جاش عقب بره!

به آدمایی که با زور توی مطبش اومده بودن و داشتن همه جارو بهم میریختن خیره شد و ناله ای از ترس کرد!

اونقدر هول شده بود که حتی نمیدونست چجوری باید نفسشو بیرون بده و ضربان قلبشو که حالا با شدت میزد کنترل کنه!

مردی که از همه بزرگتر بنظر میومد سمتش رفت و قبل از اینکه بک بتونه وضعیتو تحلیل کنه گردنشو گرفت و با شدت فشرد

نفسش حبس شد و سوزشش توی گلوش به تمام بدنش نفوذ کرد و حتی نتونست دستاشو بالا بیاره و برای دفاع از خودش ضربه ای به اون مرد بزنه!

تقریبا سه برابر بکهیون بود و به راحتی میتونست دخلشو بیاره!

چنگی به دست مرد زد ولی اون جوری بکهیونو سمت میز پرت کرد که کمر لاغرش محکم به لبه میز خورد و داد بلندشو درآورد

اگه شانس میاورد فقط یدونه از مهره های کمرش میشکست و قطع نخاع نمیشد!

روی زانوش خم شد و نگاهی به در انداخت...ده قدم باهاش فاصله داشت و میتونست فرار کنه ولی انگار مرد ذهنشو خوند و زودتر یقشو گرفت و بالا کشیدش

مشت محکمی زیر چونش زد و بکهیون وقتی مزه ی اهنی خونو حس کرد نزدیک بود بالا بیاره!

با درد صورتشو درهم کرد...تار میدید و دیگه قوایی براش باقی نمونده بود!اینکه یه پسر پوست استخونی کوتوله باشی اصلا چیز جالب و بدرد بخوری نیست!

گردن و کمرش میسوخت و انگار با گدازه ی داغ میخواستن ذوبش کنن!

مرد با زانوش لگدی به شکمش زد و بک درحالی که دهنشو برای گرفتن اکسیژن باز کرده بود روی زمین افتاد و دادی زد!

قطره ی اشکی که از سر ناتوانیش بود روی گونش ریخت و باعث شد بیشتر بترسه!

دست مرد از دور گردنش باز شد و بعد صدای مشت محکمی اومد که به احتمال زیاد صدای شکستن یه قسمت استخونی و فوق مهم بدن بود!

سرشو همونطور که تقلای هوا میکرد بالا آورد و با دیدن پسر آشنایی پوزخند زد!

چانیول محکم مردو روی زمین انداخت و لگدی به کتفش زد!

بقیه ی کسایی که اونجا بودن سعی میکرد بهش حمله کنن ولی هیچکدوم جراتی نداشتن تا این ریسکو به جون بخرن!

چانیول بدون هیچ رحمی لگدای محکمی به جمجه و دنده های مرد میزد و بکهیون اونقدر گیج بود که نمیدونست اون لحظه چی گفته که چان به سمتش چرخیده و اخم کرده!

چندتا از ادمای اونجا با سرعت بیرون رفتن و چند نفر باقی مونده دودل بودن که با چانیول دربیوفتن یا جونشونو نجات بدن!

ولی درآخر با خودشون کنار اومدن و فهمیدن زندگی کردن خیلی مهم تره!

حالا فقط چانیول بکهیون و یه جنازه ی نیمه هوشیار وسط مطب بودن و سطح سرامیکی پر از خون شده بود!

بکهیون سعی کرد ازجاش بلند بشه ولی ناتوانیش اجازه نداد...

فقط داد بلندی زد و با صدای لرزونش گفت

"ولش...ولش کن..."

حتی نمیدونست کی اینطوری گریش گرفته و هق هق میزنه...فقط میدونست دیگه نمیخواد اینجا باشه و درواقع میترسید!

چانیول بالاخره دست برداشت و با یه نگاه خشمگین به بکهیون زل زد و کنارش اومد ولی برعکس قیافه ی ترسناکش با صدای ارومی گفت

"میتونی بلند شی؟"

بکهیون به بازوهای چانیول چنگ زد و سعی نکرد کمتر گریه کنه...

چانیول هوفی کشید و دستشو پشت کمر بکهیون کشید

"آروم باش...تموم شد...گریه نکن"

بکهیون انگار نمیشنید و چانیول دیگه اونقدر بلد نبود وقتی یه نفر داره جلوش زار میزنه چیکار باید بکنه!

زیر بازوهای بکهیونو گرفت و بلندش کرد

"بیا بریم...اینا ولت نمیکنن!"

پاهای بک میلرزید و فقط با تکیه دادن به چانیول میتونست خودشو نگه داره

"اینا...کی بودن..."

همین چندلحظه پیش داشت خفه میشد و حالا جوری آرامش به وجودش برگشته بود که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده!

چانیول قدماشو تند تر کرد و بدن سنگین شده ی بکهیونو بیرون از درمانگاه کشید!

"چیزی درباره مافیای خیابونی شنیدی؟"

بکهیون با تردید به نیمرخ چانیول نگاه کرد و سرشو به دو طرف تکون داد

چان به یه ماشین رسید و با کلافگی در کمک رانندرو باز کرد

"سوار شو..."

"ک...کجا؟"

چانیول دستاشو از زیر بازوی بک آزاد کرد و با اخم جواب داد

"میخوای زنده بمونی یا نه؟"

بکهیون دماغ قرمز شدشو بالا کشید و با تقلا توی ماشین نشست!

چانیول نگاهی به اطراف انداخت،انگار منتظر بود سر و کله ی کسی یا چیزی پیدا بشه که شاید پلیس بود!

با عجله توی ماشین نشست و خیلی یهویی دنده رو آزاد کرد و گاز داد

"اینایی که میخواستن بکشنت همونایی بودن که..."

"که سعی کردن تورو..."

چانیول نگاهشو از جاده گرفت و به بکهیون داد و بعد دوباره به روبرو خیره شد

"ردمو تا مطبت زدن...شاید فکر کردن تو یکی از اعضای خانوادمی و اینجوری خواستن منو بکشونن پیش خودشون...انگار برات دردسر درست کردم"

پوزخند زد و بکهیون که با یه دست گردنشو نوازش میکرد با خجالت سرشو با دو طرف تکون داد

چانیول بیشتر گاز داد و از آیینه نگاهی به عقب انداخت

بکهیون گلوشو صاف کرد

"حالا...کجا میریم؟"

چانیول پنجره هارو کمی پایین کشید تا گرمای خفه کننده ی ماشینو از بین ببره

"یجایی که پیدات نکنن"

"چرا؟چرا کمکم میکنی؟"

"چون تو نجاتم دادی...دوس ندارم دینی به گردنم باشه!"

بکهیون آه کوتاهی کشید و حس کرد دنده هاش مثل یه چاقوی تیز تصمیم دارن ریه هاشو پاره کنن

چقدر احمق بود که فکر میکرد چانیول نگرانش شده یا یه همچین چیزی

"تو از کجا فهمیدی میخوان بکشنم؟"

چانیول موهاشو با تکون دادن سرش کنار زد و با اخم جواب داد

"چون...من رئیسشونم!"