I am....39
کای
بدون توجه به پلاستیک آشغال پخش شده روی زمین،و سهونی که از تعجب و بهت جلوی در میخ شده بود..با سرعت باور نکردنی ای از روی پله ها بالا رفتم و در یک حرکت خودمو داخل خونه پرت کردم.
هوففففف،این دیگه چه پیشنهادی بود لعنتی؟؟؟؟؟
خداایاااا من الان باید کمپانی باشم.!!
بعد از کمی این پا و اون پا کردن بالاخره گوشیمو از توی جیب شلوارم در آوردم و شماره ی جانی رو گرفتم.
و خوشبختانه بعد از چند تا بوق جواب داد.
-الو..جانی میشه به منیجر بگی من یه ذره دیر تر میام؟
*الو؟سلام هیونگ..دقیقا چقدر دیر تر؟
-آهه...دو ساعت
*چییییی؟؟؟؟ من بگم کای عضو گروه exo-k دو ساعت دیر تر میاد؟؟ چرا خودت زنگ نمیزنی؟؟
-یااا جانیا تو رو خدا..ببین من تا حالا تو عمرم به کسی التماس نکردم،نهه صبر کن چرا کردم،به مامان و بابام التماس کردم خخ
*هوففف..باشه
-مرسی جانییی جوننن
بدون انتظار برای شنیدن جوابی،گوشیو خاموش کردم و روی میز انداختم.پس حالا که دو ساعت اینجا زندانیم،بهتره گیم بازی کنم.خخ
سوهو
کریس بعد از نیم نگاهی به من بخاری ماشین رو بلند تر کرد و آه کلافه ای کشید.
+هی سوهو..من تو آب پریدم،من لباسامو در آوردم..من با دستام شن هارو کنار زدم..تو چرا سرما خوردی؟ تو که فقط یه بیل برداشتی و مثل یک مرغ دریایی یه کنار واستادی
همونطور که دماغمو میکشیدم بالا و انگشتامو آروم تکون میدادم اخمی کردم و کمی تو صندلیم جا به جا شدم.
-هوی کریس وو فن..خیلی رو داریا،منوپرت کردی تو آب..مجبورم کردی لباسمو در بیارم بهت بدم و لباس خیس خودتو بهم دادی،بیلو چند بار کوبیدی تو سرم و کلی هم دعوام کردی،در آخر جورابامو هم از پام در آوردی فقط به خاطر اینکه یه وقت سرما نخوری..اگه تب و لرز کردم و نتونستم تو کنسرتا اجرا کنم تقصیر توعه..یاااا تازه به خاطر تو نمیتونم فنامو بقل کنم.
نیشخندی زد و سرعتشو بیشترکرد.
+یعنی بقل کردن فنای سوسولت اینقدر برات مهمه؟ یا کمک به یه خون آشام عالی؟ مم شایدم یکم وحشی ولی خوش قیافه و معرکه
-هه من یه تاره موی فنامو با تو عوض نمیکنم.
فکر کنم تو بحث برنده شدم چون دیگه چیزی نگفت و فقط به جلو نگاه کرد.احساس برنده بودن میکردم ولی این احساس طولی نکشید تا وقتی که دوباره شروع کرد به حرف زدن.
+مم سوهو..فکر کنم من اولین نفری بودم که بوست کردم نه؟ واووو پس بوسه ی اولت به وسیله ی یک خون آشام همه چیز تموم بوده..هوممم جالبه
آهی کشیدم و بی توجه به سردرد وحشتناکم سرمو کوبیدم به پنجره ی ماشین.چرا همیشه تو زندگی چیزایی هستن که باعث شسکت و عصبانیت من میشن؟
کای
با صدای زنگ خونه و باختنم تو بازی، هوفی از روی حرص کشیدم و بی توجه به کسی که پشت در بود درو باز کردم.
با دیدن سورا لبامو بی حرکت تکون دادم ولی بعد به خودم اومدم و از جلوی در رفتم کنار.
-اوه سورا شی..خوش اومدی
پوزخند هیستریکی ای زد و درو پشت سرش بست.
+سورا شی..؟؟ حالا شدم سورا شی؟
خواستم جوابشو بدم ولی با یاد آوری سهون ناگهان پوست صورتم سفید شد.
-پ..پس سهون چیشد؟ تو سهونو ندیدی؟
+سهون..مگه اومده بود اینجا ؟
پ..پس یعنی..سهون سورا رو دیده؟