The Beauty And The Best_3
"اه مرسی آجوما"
همونطور که سعی میکرد نفسای تندشو آروم کنه داد زد و دوتا بسته ی نودل آمادرو توی پلاستیکش انداخت و قبل از اینکه یه سکته ی قلبی نصیبش بشه نفس عمیقی کشید
دوباره شروع به دوییدن کرد و از آخرین نیروی باقی مونده توی پاهاش کار کشید...
امروز دیر بیدار شده بود و یجورایی عذاب وجدان گرفته بودش چون اون یه مریض زنده داشت و اصلنم دلش نمیخواست اون گشنه بمونه!
تا حالا انقدر از دیدن درمانگاهی که سالها با هزار زور و زحمت و قرض اجاره کرده بود خوشحال نشده بود و الان مثل یه مرغ پر کنده دنبال کلیدش میگشت و مثل همیشه باید کلی تمرکز میکرد تا یوقت اشتباهی کلید حیاط خونشو به اینجا نزنه و بدبخت بشه!
درو با یه هل باز کرد و آروم سرکی داخلش کشید!
چانیول با همون بالاتنه ی لختش روی مبل نشسته بود و گوشیشو جوری بالا گرفته بود تا یه آنتن پیدا کنه و بکهیون خودشو لعنت کرد که چرا توی کور ترین منطقه ی سئول اینجارو اجاره کرده!
"آنتن نمیده!"
با زمزمه گفت و صداش ک بخاطر دوییدن زیاد میلرزید از نظر خودش خجالت آور و البته مسخره بود!
پلاستیکو روی میز گذاشت و برای یه لحظه مثل احمقا فکر کرد اگه چانیولو به خونش میبرد خیلی راحت تر بود ولی خب اون پسر قطعا قبول نمیکرد و خودشم هنوز اطمینان کافی رو بهش نداشت!
درواقع میترسید همین الان پلیسا بریزن تو و به جرم همکاری با مجرم فراری دستگیرش کنن!
بازم از کارش پشیمون نبود...نمیتونست بزار یه نفر که ازش کمک خواسته بمیره!
با بیحوصلگی کاپشنشو از تنش بیرون کشید و موهای بهم ریختشو با یه دست مرتب کرد...با خمیازه آب جوشی که صبح با کلی هول آماده کرده بود و تمام راه اون فلاسک خجالت آورو توی دستش گرفته و میدویید برداشت و در نودلارو باز کرد و پوفی کشید!
آب جوشو توی هردوش به یه مقدار ریخت و درشونو بست تا بتونن پنج دقیقه دیگه بخورنش!
چانیول انگار اصلا از اینکه اینجا آنتن نمیده خوشحال نبود و اخمش کنار نمیرفت!
شایدم بخاطر درد پهلوش اخم کرده بود!
هرچی که بود بکهیون واقعا از این قیافش میترسید...انگار اون پسر میخواست هرلحظه بلند بشه و با یه بالش خفش کنه...
چشماشو از این فکرش چرخوند و پاپی سفید و فوق کوچولویی که ضعیف شده بودو از توی قفسش بیرون کشید و با لبخند نوازشش کرد و درحالی که روی تخت آهنی وسط اتاق که بخاطر راحت تر بودن چانیول جاشو به یه گوشه ی دیگه تغییر داده بود جاش میداد غر زد
"خیلی خب کوچولو...فک نمیکنم حالت بدتر شده باشه...ولی قیافت که اینو نشون نمیده...هرحال بهت گفتم که نباید کاهو بخوری...تو یه سگی نه یه خرگوش!"
چانیول از اینکه بکهیون داره با یه حیوون حرف میزنه پوزخندی زد و بیخیال پیدا کردن آنتن شد!
به مبل تکیه زد و مشغول تماشای بکهیون شد...این پسر واقعا عجیب بود!
نمیترسید که یوقت چانیول بلایی سرش بیاره؟یه غریبه رو توی مطبش راه داده بود و تا الان که هفت روز از اینجا اومدنش میگذشت هر صبح مثل یه مامان مهربون براش غذاهم میاورد!مسخره تر از این نمیشد...
بدون اینکه نگاهشو از فرد قدکوتاه گوشه ی اتاق بگیره اخم کرد
بکهیون یهو دست به کمر شد و چشماشو چرخوند
"تو نمیتونی روی من جیش کنی...کارت درست نیس!"
چانیول ناخودآگاه خندید و ندید که چطور چشمای گرد شده ی بکهیون سمتش چرخیدن...
سرشو به دو طرف تکون داد و دستی لای موهاش کشید
"واقعا داره با یه حیوون حرف میزنی؟"
بکهیون پاپی رو برداشت و قبل از اینکه جوابی بده اونو توی قفسش برگردوند
"آره خب...اینایی که اینجا موندن وضعشون زیاد خوب نبوده به همین خاطر من یه مدت بهشون عادت کردم و وقتی یکیشون میره دلم واقعا براش تنگ میشه...مسخرست؟"
با نگاه خجالتی ای سمت چانیول چرخید و لب پایینشو توی دهنش کشید
قطعا چانیول نمیتونست احساسات لطیف یه دامپزشکو خدشه دار کنه ولی همونطور که لبخندش پاک میشد و چشمای بی حسش دوباره خمار میشدن سر تکون داد!
بکهیون بی هیچ حرفی فقط سرفه ای کرد و اگه بیست و پنج سالش نبود قطعا گریه میکرد...
دوتا لیوان نودلیتو بعد از درآوردن دستکشش برداشت و کنار چانیول نشست و بدون اینکه بهش نگاه کنه لیوانو روی پاش گذاشت و اصلا به قیافه ی چان که از داغی زیاد درهم شد ریکشنی نشون نداد!
ناراحت نشده بود ولی اینکه واقعا یه نگاه تاسف بار تحویلش دادن دردناک بود...
دوتا چاپستیک توی پلاستیکو بیرون کشید و چانیول خیلی زود لیوان کاغذی رو برداشت تا بیشتر نسوزه!
چاپستیکو گرفت و پوزخندی زد
"ناراحت شدی دکتر؟واقعا کارت بچگونس...حرف زدن با یه مشت توله سگ..."
شونشو بالا انداخت و همین میزان اهمیتش به این قضیرو نشون داد!
بک چاپستیکو توی دهنش گذاشت و پلک زد
"وقتی آدم تنها باشه مجبوره با یکی حرف بزنه..."
چانیول لحظه ای مکث کرد و بعد همونطور که از رشتش میخورد گفت
"فکر نمیکردم تنها زندگی کنی...اونم پسری به ابعاد تو..."
بکهیون جاخورد!انقدر واضح به کوچولو بودنش اشاره شده بود و هیچی نمیتونست بگه...درواقع فقط جلوی چانیول خفه شده بود...اگه هرکس دیگه ای بود یه مشت مهمونش میکرد
"ولی من واقعا میتونم از خودم مراقبت کنم و هیچ ربطی به ابعاد نداره چانیول شی..."
سریع چتری هاشو کنار زد و ظرف دست نخورده ی نودلشو روی عسلی کنار میز گذاشت و بلند شد
"و حالا اگه تیکه انداختنات تموم شده واقعا میخوام یکمی به کارای لعنتیم برسم!"
به دماغش چینی داد و با حرص ناشی از حرفای اون پسر یه قدم برداشت که چانیول سریع لیوانو زمین گذاشت و دستشو گرفت و جوری محکم بکهیونو روی پاهاش کشیدش که بک تقریبا مطمئن شد شونش نیاز به یه دوره ی درمانی طولانی داره!
سعی کرد از روی رون پای چانیول بلند بشه که حتی دستش محکمتر گرفته شد و مجبورش کرد بشینه!
"از خودت مراقبت کن"
"چ...چی؟"
بکهیون متعجب پرسید و سرشو برگردوند
حس نفسای سنگین چانیول به گردنش داشت روانیش میکرد
چانیول نیشخند تمسخر آمیزی زد و دست بکهیونو ول کرد و پسر کوچیکتر سریع از جاش بلند شد
"داری چیکار میکنی؟"
اخم ساختگی ای کرده بود و به وضوح این ارامش کوفتی چانیول داشت روی مخش میرفت
"گفتی میتونی از خودت مراقبت کنی...اگه میتونستی پس چرا به یه آدم تیرخورده مسلح که هیچ امیدی به پاک بودنش نیست و حتی ممکنه هزارتا خلاف کرده باشه ک تو حتی فکرشم نمیتونی بکنی جا دادی و حتی سعی کرد زنده نگهش داری؟چطور انقدر احمقی؟به همین سادگی به همه اعتماد میکنی و میزاری ازت سواستفاده بشه؟فکر کن من یه جانی بودم...اونوقت چی؟بازم برام نودل لعنتی میخریدی و میزاشتی اینجا بمونم؟"
حرفای چانیول مثل یه تیر به قلبش خورد!اون راست میگفت...چطور انقدر ساده اعتماد کرده بود؟دستاشو آروم مشت کرد و سرشو پایین انداخت جوری که چتریاش جلوی صورتشو گرفتن
صداش خیلی ضعیف بود و حتی یکمی میلرزید
"من نمیدونم چرا اینکارو کردم...ولی اگه هرکس دیگه هم...با اون حال میومد اینجا و ازم...کمک میخواست بازم بهش جا میدادم...برام مهم نیست که کی هستی...مهم اینه فعلا اینجایی و...و من مطمئنم قصد بدی نداری...پس تمومش کن و تا وقتی که کاملا خوب بشی اینجا بمون..."
چانیول شقیقشو مالید و دندوناشو روی هم فشرد...این پسر یا عقل نداشت یا علاقه ای به استفاده ازش نداشت!
چطور ممکنه هنوزم چنین ادمایی توی جهان وجود داشته باشن!