بکهیون

پلک هامو تکون دادم و آهی از روی درد کشیدم.کوفتگی زیادی تو بدنم حس میشد و همین باعث میشد که حتی نتونم چشمامو باز کنم.

احساس میکردم دستم قطع شده و حتی یک اینچ هم تکون نمیخوره..ترس بدی به دلم افتاده بود چون حتی نمیدونستم جایی که دراز کشیدم کدوم ناحیه از خونه ی مامان بابامه..

نه صبر کن......مامان بابا!! اونا که..مثل جن زده به حالت نشسته در اومدم که البته درد زیادی هم داشت.دوباره آه عمیقی کشیدم و بلیزمو تا بالای پهلوم کشیدم بالا..ولی خب،چیز غیر قابل انتظاری هم نصیبم نشد..رد گاز های اون لعنتی و شکم و پهلو های خونی من،مچ دستم که تقریبا مثل یک استخون جویده شده سوراخ شده بود و رد خون های خشک شده ی دور و ورش..منظره ی  وحشتناکی رو نشون میداد، ولی باز هم همه خبر از این میدادن که هنوز زندم!

تکون خوردن تو جام سخت بود و البته قطره های اشک خشک شده ی گوشه ی چشمم باعث سفید دیده شدن فضای کثیف و گرد و خاکیه اطراف میشد.

بیدار شدی؟

لرز بدی به تنم افتاد،ولی طولی نکشید که بعد دیدن چانیول اون لرز تبدیل به خشم و حس نفرتی شد که به اون پسر پیدا کرده بودم..اما اگه میخواستم راستشو بگم،کمی هم حس امنیت در کنار اون خون آشام داشتم.

خب..مثل اینکه اگه یه ذره دیر تر  رسیده بودم اون آدم خوار تقریبا پهلو ها و دستاتو میخورد..

به اپن تکیه داده بود و همونطور که دست به سینه به من نگاه میکرد،گاهی هم به جنازه ی اون پسر لعنتی که درست کنار من افتاده بود نگاهی مینداخت.

-تو..هیچ احساسی نداری؟اینکه این زن و مرد مردن؟اینکه نزدیک بود برادرت خورده بشه؟؟؟ اینکه خیلی راحت احتمال کشته شدنم بود؟؟؟؟؟

با تمام وجود داد زدم ولی باز هم در نهایت پهلوم هام و حنجره ی داغونم درد گرفت و دوباره اون حقیقتی که نشون به بی اهمیت بودنم میداد رو تو سرم میکوبید.

ولی تنها ریکشنی که چانیول نشون داد..تکون داد سرش و پوزخند گوشه ی لبش بود.

خب..تو که در نهایت میمیردی پس چه فرقی میکرد؟ شایدم توسط من خورده میشدی..آه میدونی واقعا به خون احتیاج دارم و اون لعنتی قرمز رنگ کنارت..و البته مامان بابات،خیلی وسوسه انگیزن.

از اینکه اینهمه بیخیال بود و نه من و نه اون دو نفری که اونجا افتاده بودن  براش ذره ای مهم نبودن حرصم میگرفت،ولی تا میزان خیلی مشخصی گریه!

-ت..تو..ب.برات مهم نبود که مامان و بابا مردن..تو ..توی لعنتی..

کلافه آهی کشید و جایی نزدیک به من رو زانوهاش خم شد.

گوش کن بیون..اونا فقط نقش مادر و پدر رو برای تو بازی کردن..مامان بابای واقعی من خیلی وقته مردن و من حوصله ی عزا گرفتن برای بقیه ی رو ندارم...و اینکه یه چیزی رو هنوز بهت نگفتم،اینکه من برادر واقعیت نیستم..که البته من زودتر از تو پیش مامان بابا رفتم،اونا منو تو سن1سالگی که توسط پدر و مادر واقعیم به پرورشگاه فرستاده شده بودم رو به فرزندی قبول کردن..این یعنی اونا اول منو داشتن و بعد تو رو که به فاصله ی خیلی کمی به دنیا اومدی، از اونجایی که پدر و مادر اولیه خودم رو نمیتونستم بکشم اونم به دلیل اینکه نمیدونستم هنوز وجود خارجی دارن یا نه..مجبور شدم اونارو بکشم..کسایی که پدر و مادر واقعیم میدونستم. و خب تا حد ممکن هم براشون گریه کردم،من از خوب بودن این آدما مطمئنم ولی اینم میدونم که برام مهم نیست.

بعد از حرفش به طرف آشپزخونه ی نیمه سالممون رفت..و منو با کلی فکر و خیال تنها گذاشت!

--------------------

کای

جلوی در  بودم که ناگهان در باز شد و قامت مردی که برامون کمتر از شیطان رو نداشت نمایان شد.خب البته طبیعیه که همه به خونش تشنه باشن،غیر از اینه؟

لی سومان:اوه کایااا..باید این آشغالرو برام تا پایین ببری،تو که نمیخوای بوی گندش آیدولای این طبقه رو اذیت کنه؟

نگاه برزخی ای بهش انداختم و بعد با لبخندی که حتی نمیشد اسم مصنوعی بودن رو روش گذاشت سوار آسانسور شدم.

این شانسه که من واقعا دارم؟؟ دیگه مونده بگن فنا ازت خسته شدن تو باز نشسته ای..مطمئنا بعد از شنیدن این خبر غیر طبیعی دچار یک مرگ طبیعی بی درد و زحمت میشم..که البته اگه تا لحظه ی مرگم مامانم جلوی چشمام نباشه!

غرق در افکار نچندان رویاییم بودم که با ظاهر شدن شخصی رو به روم..چند باز پلک زدم و متوجه رسیدن و   قامت بلند سهون،که تنها یک سانت ازم بلند تر بود شدم.

همین مونده بود که درست موقع رفتن کنار اون سطل آشغال بزرگ منو ببینه،و البته راجب اتفاقات کسل کننده ی امروز بپرسه.

سهون:مامان و بابات زنگ زدن؟

با لحن شیطانی ای پرسید که به هیچ وجه از چشم من دور نموند..ولی ترجیح دادم به جای عصبانیت به گفتن  آره اکتفا کنم.

-آره

با سورا بهم زدی؟

-آرههه

و اینکه برامون مرغ هم گرفتی؟ مم میتونی بگی شیومین بیاره به هیونگ سنگ و یا یونسنگ تحویل بده..

آرهه آرههههه گرفتم..باشهه میدم اون بیارهه

نیشخند دیگه ای زد ولی با گفتن حرف بعدیش باعث شد کاری کنم که راه فرارش..فقط فرار کردن به طرف بالا بود!!

دوست داری پیش من..یعنی پیش ما زندگی کنی؟

اون کاره وحشتناک..کوبوندن پلاستیک فوق العاده بو گندوی آشغالا اونم توی صورتش بود!!