کای

سهون با اخم خاصی به خیابون رو به رو خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد، منم با کمربندم بازی میکردم و به سهون زل زده بودم.

هر از گاهی زیر چشمی نگاه های ریزی بهم مینداخت ولی از اونجایی که من تو نگاه کردن کم نمیاوردم چیزی نمیگفت و فقط رانندگیشو میکرد،

سهون:مم چیشده؟ چیزی رو صورتمه؟ چرا به من زل زدی؟؟

معلوم نبود تو کدوم جهان سیر میکردم چون به هیچ وجه هیچی از حرفاش نمیفهمیدم و فقط به حرکت لب هاش نگاه میکردم..

کیم جونگین با تو ام..

همچنان هیچی..هیچی و سکوت

یاااااااااااااااااااااا کیمممم کایییی

-هان؟

از دنیای هپروت مانندم درم آورد و باعث شد به خواطر صدا زدنم توسط خودش دقیق تر بهش خیره بشم.خب میخواست صدا نزنه..

آهی کشید و یکی از ابروهاشو داد بالا

+هیچی..فقط به من زل نزن

-چرا؟

نمیدونستم اون لحظه به چی یا به کی فکر میکردم چون حرف زدنم اصلا دست خودم نبود.

+هیچی ولش کن..خب میخوای درباره ی اون دوتا خون آشامی که همو خوردن بهت توضیح بدم؟

با یاد آوری اون صحنه ی غیر قابل باور و حال بهم زن لرزی کردم و سرمو پایین انداختم.بالاخره تونست با یک بحثی منو بترسونه و از شر نگاه های عالیم خلاص بشه.

+ب..بگو

-راستش،میدونی اینکه اگه بهت غذا نرسه چه حسی پیدا میکنی؟حس ضعف؟بیحالی..؟

حتی اگه هم تنقلات بخوری تا مدتی سیر میمونی اما باز هم گشنته.برای ما هم همین وضع پیش اومده،اولش فکر میکردیم با این تعداد کسایی که هستیم میتونیم خیلی زود تمام اون آدم های مرده رو آزاد کنیم،ولی انگار که خیلی طول میکشه،ما هم بالاخره طاقتمون تموم میشه دیگه..

جمله ی آخرشو با پوزخند خاصی بهم گفت و مطمئنم منظور خاصی هم داشت..

-چ..چرا اینجوری نگاه میکنی،ت..تو که فکر خوردن منو نداری نه؟

نمیدونم چرا همیشه همه متوجه رک بودن من میشدن..واقعا چرا؟به خواطر خنگی خودم بود؟؟آهه نه من خنگ نیستم خیلی هم عالیم.

+آ آ نه..فقط خواستم بگم این زل زدنا جریمه داره..و..

لحنش جدی تر شد،

+تو..منو یادت میاد؟

سعی کردم بیخیال اون کلمه ی جریمه بشم و روی جمله ی دوم تمرکز کنم.

-تو سهونی دیگه..خون آشام

هوفی کشید و با کف دستش کوپید تو پیشونیش،خب راست گفتم دیگه..

+یعنی هیچی از بچه گیات یادت نمیاد؟؟

-نه،من حافظه ی کوتاه مدت دارم..راستش خاطره های قدیمی زیاد یادم نمیمونه..ولی میدونم که زیاد دیدمت جدا از اینکه باهم مدرسه تو یک مدرسه بودیم.

نمیدونم چرا ولی فکر کنم حالت چهرش تغیر کرد،معلومه که تغیر میکنه..شاید..شاید اون همه احساسی مثل من داره،دوست داشتن!!

 

ماشین رو داخل یک کوچه ی تاریک با عرض پهن نگه داشت و با سر بهم اشاره کرد که پیاده شم.

نکنه میخواست منو ول کنه اینجا؟

با تردید دره ماشین رو باز کردم وپیاده شدم،پشت سرش راه افتادم و کنار اون چاه قدیمی ایستادم..

+خب کای.. چیزی یادت میاد ؟؟این چاه برات آشنا نیست؟

-مم خب این یک چاه فاضلابه و شاید فاضلاب خونمون راهش به اینجا ختم بشه.

خیلی قاطع وبا حالت گیجی جواب دادم..

 

نمیدونم چرا نگاه برزخی ای بهم انداخت و دوباره با مشتش کوبید تو سرش..و حتی نمیدونم چرا امروز هیچی رو نمیدونم ههههه

اگه همینطوری بزنه تو پیشونیش،پیشونیش سوراخ میشه خخخخ

---------------------------------

سوهو

-مم بله؟فردا؟باشه..

گوشیمو روی تخت پرت کردم و آهی کشیدم،امروز مرخصی داشتیم .بهخواطر حال من ..

به بقیه ی اعضا خبر دادم،هر چند که تقریبا نیم ساعت طول کشید تا جناب کای بالاخره گوشیش را برداره..

سردردم کاملا خوب شده بود  و حسابی گشنه بودم،ترجیح دادم برم بیرون پیاده روی پس درو بازکردم ولی با تصویر رو به رو بلافاصلع درو بستم..

امید وارم منو ندیده باشه!!

لی سومان کلی وسایل جدید خریده بود و از اونجایی که باید میرفت کمپانی مطمئنا با دیدن من از اون نیشخندا ی مزخرفش میزد و کل کاراشو مینداخت گردن من!!

مثل همون کاری  با بکهیون کرده بود و اون بدبخت تا یک ماه کمردردبود،حتی نمیتونست تو کنسرتا برقصه!!

سمت کابینت رفتم و با دیدن بسته های چیپس لبخندی رو لبام اومد.الان ساعت 7صبح بود و من،تلوزیون و این چیپسا تنها بودیم.

سمت اتاق شیومین رفتم و در کمال تعحب دیدم که خالیه،مگه قرار بود اونم بره بیرون؟نکنه با کای رفته؟

آهه راستی بکهیون کجاست؟اصلا چه بهتر که رفته..چه بهتر که نیستن..

خودمو رو مبل پرت کردم  که صدای در اومد..آههه نکنه لی سومان منو دیده و به خواطر بی ادبیم قراره سرزنشم کنه؟؟

درو باز نکنم؟؟ نههه ممکنه بد ترشه.

با خودم کلنجار میرفتم که دوباره صدای در اومد..

هوففف سوهو قوی باش،مدیرته هیولا که نیست!! گرچه از هیولا هم ترسناک تره..

درو باز کردم و با دیدن کریس چشم هام بیشتر از حد ممکن باز شد،خدایااااا این از لی سومانم بد تره..اومدن کریس مساویه  با اومدن سردرد های من!!

تازه گیا فهمیده بودم هر وقت کریس رو میبینم سرم درد میگیره..!!

+نمیخوای بری اونور؟

-آهه کریس شی..بیا تو

از جلوی در کنار رفتم و گذاشتم تا عامل سردرم توسط خودم بیاد تو خونم!!

طبق همیشه سویشرت سیاه با شلوار جین سیاه!!موهای سفیدش که باعث میشد فکر کنی که مجسمست!!

+اومم کریس چیشده اومدی اینجا؟

روشو برگردوند..

جیغ بلندی کشیدم که سریع به طرفم اومد و دستشو گذاشت جلوی دهنم.

محکم بقلم کرد و به سمت مبلا برد.

دندونای نیشش در اومده بود و بر عکس همه ی روزا ایندفعه ی چشماش زرد بود.سردردم با بدترین حالت ممکن شروع شد و چشمام سیاهی رفت..

در حالی که روی مبل درازم کرده بود خودشم روم دراز کشید و محکم گردنمو گرفت..دست و پا میزدم و سعی میکردم که هولش بدم،ولی من حتی نمیتونستم درست ببینم!!

همون موقع با تمام وجود دندوناشو توی گردنم فرو کرد که مطمئن شدم رگم پاره شد..

 

دیگه چیزی جز سیاهی ندیدم..