....33
فلش بک ..11سال پیش
خانوم جو هان
-کریس بیا شام حاضره..
الان میام مامانیی
با دیدن پسرم که از روی پله ها با سرعت پایین میومد لبخندی زدم،خیلی خوشحال بودم که خدا این پسرو بهم داده؛ کریس میتونه برادر خوبی برای بونا باشه.
مامانن هورااااا استیککککککککککک
لبخندی زدم و از این که غذای مورد علاقه ی پسرمو درست کرده بودم احساس رضایت میکردم.
همون موقع در باز شد و دونگ وو همراه با بونا اومدن..
کریس با دیدن پدرش سریع به سمتش رفت و بقلش کرد.ولی قیافه ی بونا گرفته بود؛چشماش قرمز بود و بدون هیچ حرفی رفت طبقه ی بالا.
کریس:بابا؟؟چرا بونا گریه کرده؟
دونگ وو سرشو تکون داد و با اخمی که روی صورتش بود نشون داد که چیزی نپرسیم،بدون هیچ حرفی از خونه زد بیرون و منو با کلی خیال تنها گذاشت،یعنی با بونا چیکار کرده؟
-کریس تو غذاتو بخور
از روی صندلی بلند شدم و به طرف پله ها رفتم.دستگیره ی دره اتاقشو گرفتم و خواستم باز کنم که متوجه شدم قفله،
-بونا درو باز کن،چرا خودتو زندانی کردی؟
مامانن من یک هیولام..مامان،مامان منم یکی از هموم نیمه خون آشاما هستم..
با این حرف احساس کردم دلم ریخت،یعنی..اونم مثل کریس بود؟
5سال بعد
کریس 12ساله بود و وقتی فهمیده بود اونم یک نیمه خون آشامه و مجبوره مارو بکشه حسابی داغون شده بود،و همینطور بونا..ولی بونا یک نیمه خون آشام نبود..بونا چیزی بود که وقتی 15سالش شد فهمید..الان 16سالش بود و چیزی درباره ی خودش کشف کرده بود که دونگ وو به خواطرش بهش میگفت هیولا..بونا به لقب هیولا عادت کرده بود و وقتی از مدرسه میومد خودشو تو اتاقش زندانی میکرد.
میدونستم به زودی باید توسط کریس کشته بشیم ولی از این بابت خیالم راحت بود که دوستایی پیدا کرده بود،که میتونست بهشون تکیه کنه..سهون،تاعو و چانیول..اونا هم مثل کریس بودن و از اونجایی که کریس فهمیده بود گی هست..حواس و حسای خون آشاما زودتر از آدمای معمولی خودشونو نشون میدن و کلا همه چی دوبرابر زودتر و قوی تر اتفاق میفته.
با کشته شدن توسط کریس مشکلی نداشتم،با اینکه بعضی وقتا از ترس گریه میکردم ولی..باید جلوش محکم میموندم،یهش یاد داده بودم که به هیچکی الکی حمله نکنه و بتونه جلوی خودشو بگیره و از خون خودم بهش میدادم..ولی بونا،بونا باید کشته میشد بونا باید هر چه زودتر میمیرد..
بونا با تمام موجودات تخیلی که دیده بودم فرق داشت بونا،بونا آدم خور بود!!
با بوی انسانا تحریک میشد و اگه نمیتونست خودشو کنترل کنه اونارو میخورد..
ولی یک شب..
بونا کجاستتتت؟؟اون دختره لعنتی کجاست؟ مردود شدهه
سریع از جام بلند شدم و به طرف دونگ وو رفتم.
-چیشده؟
اون دختر احمق مردود شده،من دارم یک هیولای روانیه وحشی رو میفرستم مدرسه،من اونو با این وجود میفرستم که ممکنه تمام آدمارو تیکه پاره کنه..همین الان باید بکشیمش..
تفنگ شکاریم کو؟؟؟
-دونگ وو واستا..
گفتم کوو؟؟؟؟؟؟؟همون موقع با صدای کریس نگاهمون سمتش برگشت..
نمیخواپ زحمت بکشین..خودم کشتمش..
هر دومون با تعجب و بهت بهش نگاه کردیم.چشماش خمار بود و دندونای نیشش زده بودن بیرون..رگای دور چشمش خونی بودن و البته دستاشم..دستاش!!ناخون..ناخوناش..
به طرف دونگ وو رفت و روی پنجه های پاش ایستاد..
بابا،تو هم میری پیش بونا
و تو چشم بهم زدن گردن دونگ وو رو گاز زد و با تمام وجود خونشو مکید.
اینقدر خورد که دونگ وو خشک شد.رنگش بنفش شد و روی زمین افتاد.
بعد از ده دقیقه به حالت قبلش برگشت و جلوی پاهام زانو زد.
مامان من نمیخوام بکشمت..مامان..
-کریس،نگران نباش..من همیشه باهاتم..فقط..اون کتابو بیار اینجا..
7سال بعد
بعد از گذشت چهار ساعت توی اون حموم و کتاب پودر شده کنارم..احساس خوشحالی وصف ناپذیری میکردم..اون پسره احمق فکر کرد با این منو میکشه،ولی منو آزاد کرد!!
هیچکس نباید به کریس من نزدیک بشه..دلم میخواست برای تنبیه تو روح کای برم ولی نه!!لذت نداره..
دلم میخواپ پیش اون سوهوی بدبخت برم.اون حق نداره به کریس من نزدیک بشه.من میدونم پدرش چه جونوریه..سوهو،طعمه ی منه..