دستمو جلوی دهن شیومین گذاشتم تا بعد از دیدن صحنه ی  روبه رو جیغ نزنه.

البته خودمم حال بهتری از شیومین نداشتم..باورم نمیشد که یک خون آشام بتونه هم نوع خودشو بخوره؛حتی فکرشم وحشتناکه مثل این میموند که یک انسان،انسان دیگرو بخوره..

-شیومین،اگه من تو رو بخورم چه حالی پیدا میکنی؟

چشماش گرد شد و انگشتامو که جلوی دهنشو گرفته بود گاز زد.

+کای از این مزخرفا نگو..بیا بریم تا مارو هم نخورده

شیو درست میگفت،اگه اون از کم خونی،همجنس خودشو میخورد..پس کارهما هم تموم بود

چند قدم به عقب برداشتیم ولی تا خواستیم پشتمونو به صحنه ی رو به رو بکنیم با صدای آشنایی سرجامون خشک شدیم.

+واستین،چرا فرار میکین؟

سهون بود..صدای سهون بود،رومونو برگردوندیم و با یک جنازه،یک خون آشام غریبه و اوه سهونی دست به سینه به ما نگاه میکرد مواجه شدیم.

شیومین:خ..خب..م..من باید برای میکس تیپم آماده بشم و..و اینکه کای هم با..ید. ب..برقصه..فق .ط..ط.اومده بودیم سر بزنیم.

شیومین آستینمو گرفت و به سمت جلو کشید و لی با کشیده شدن دستم توسط سهون دوباره سرجامون بی حرکت موندیم.

سهون:مم رقص و میکس تیپ ساعت 5صبح؟؟ فکر نمیکنین دارین بچه گول میزنین؟

-نه نهههه از اونجایی که ما آیدلیم همیشه این موقع ها میریم کمپانی.

خب یه جورایی راست گفتم و یه جورایی دروغ.

چون مامانم تمام حقیقت رو فهمیده بود و سهونو دیده بود کمتر میترسیدم،حتی چان خیلی بیشتر از چیزی که باید،بهش گفته بود.

سهون:شیومین میتونه بره و به مدیر کمپانی بگه که کای فعلا کار داره..مگه نه؟

نگاه برزخی ای به شیو انداختم..اگه میرفت خودم شب میکشتمش..

+ب..باشه..ک.کای تو واستا حتما آقای اوه سهون باهاتون کار داره..

اینو گفت و سریع فرار کرد.

یادم باشه شب به حسابش برسم.....آیششش آدم فروش ترسو..

+خب بیخیال این جنازه شو خودم همه چیو برات توضیح میدم،و حالا سوار ماشین شو..

آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو از اون جنازه گرفتم..

-کجا؟ من با سورا تا یک ساعت دیگه قرار دارم..

+زیاد طول نمیکشه..میریم سمت یک چاه قدیمی!!

 ---------------------------------

بکهیون

امروز نوبت من بود که وسایل صبحانرو بگیرم.برای همین زودتر از همیشه برای ورزش صبح گاهیم اومده بودم بیرون.

لباس گرم کن هام حسابی داغ شده بودن و اونم به خواطر 10دور دویدن داخل پارک جنگلی بود!!

روی یکی از نیمکت ها نشستم که چشمم به مرد قد بلندی افتاد.اوه این که چانیوله!؟؟

ترجیح دادم منو نبینه و برای همین هم سعی کردم آروم از جام بلند شم.

ولی از شانس بدم منو دید..همیشه اینقدر بدبختم؟!!

+هی مغز فندوقی کجا؟؟

آهی کشیدم و رومو برگردوندم..تو اون پارک آدمای زیادی بودن پس نمیتونست کاری باهام بکنه..

خیلی وقت بود که دلم میخواست بهش اعتراف کنم که دوسش دارم ولی از اونجایی که برادرم بود و نمیدونستم میدونه یا نه..ترجیح دادم ساکت باشم و چیزی نگم.

و اون یک خون آشام بود،اصلا امکان نداشت که بتونم باهاش باشم،اون بعد ماموریت وارد دنیای خودش میشد و تا آخر زنده میموند..ولی من..اصلا معلوم نبود تا دقایقی بعد زنده باشم..

+بک با تو اما..این چند  روز مشکل شنوایی پیدا کردی؟8سال پیش گوشات بهتر کار میکرد.

سعی کردم جلوی خودمو بگیرم تا چیزی بهش نگم ولی نمیشد،خیلی رو مخ بود.

لبخند مصنوعی ای زدم و خواستم فحش بارونش کنم  که با حرفش،دهن و زبونم قفل کرد..

*میدونستی من برادرتم؟