سوم شخص

همیشه تو دنیا همه چی یک دست نمیمونه، همیشه همه چی یکسان نمیمونه..

همیشه آسمون آبی نمیمونه، خورشید خورشید نمیمونه..

خیلی چیزا هست که تغیر میکنن به غیر از انسان ها..انسان ها متغیر نیستن،تغیر پذیر نیستن فقط گاهی تلقین ها موثره..

کسی نمیدونه که در آینده چه اتفاقاتی میفته..کسی از هیچ چیز خبر نداره..هیچ کس!!

منظورم از هیچ کس آدم های دور و ورن..فقط آدما ها!! 

هیچ کس از وجود موجودات فانی دیگه خبر نداره.

همیشه فکر میکنید که تنها موجود زنده،موجود عاقل و تنها اثر خدا که بهترینن شمایین..

ولی خوب به دور و ورتون نگاه کنید..از این طرز فکر خسته نشدین؟

 

بکهیون

بعد از زدن ماسک سیاهی به صورتم دستمو گرفت و به سمت دره ورودیه مدرسه هل داد..ساختمون 12طبقمون.. همیشه از پا گذاشتن بهش میترسدیم،هیچ وقت تنهایی از تو کلاسا بیرون نمیرفتیم..

شاهد خورده شده و کشته شدن خیلی ها بودیم..

ولی آخه چه دلیلی داره با یکی از همون عاملای مرگ،که الان کنارم ایستاده اینجا باشم؟

چانیول:فکر کنم نگهبان در حال دور زدن حیاط پشتیه..بریم تو

مگه اینجا حیاط پشتی ام داشت؟

تنها فرق اساسی که میشد تو این مدت زمان رو مدرسه گذاشت این بود که دیگه دانش آموزا دیگه نمیتونن  اینجا بخوابن..

پشت چانیول راه میرفتم و بیل رو آروم و بی صدا تکون میدادم که چان از حرکت ایستاد.و از اونجایی که همیشه حواس پرتم و تو باغ نیستم صورتم خورد به پشتش!!

یااا چرا پشت این بشر اینقدر سفته؟مگه گوشت نداره؟ همش استخونه؟

چانیول:هی بکهیون اینقدر گیج نزن و مثل آدم راه بیا.

صورتمو به طرف جایی که داشت نگاه میکرد برگردوندم..دلم لرزید و از ترس احساس کردم تمام موهای نداشته ی بدنم سیخ شد!!!!!

همون اتاق..همون جنازه دونی..

-م..ما چ..چرا ای..ن جایم؟

لکنت گرفته بودم..مطمئنا اگه اینجا دستشویی بود میدویدم سمتش و تا صبح همونجا میموندم.

چانیول چیزی نگفت و فقط سرشو کج کرد..آه بلندی کشید و دستاش لرزیدن..تو اون تارکی فقط میتونستم قسمتی از صورتشو که توسط نور چند تا پنجره رو ی دیوار روشن شده بود رو ببینم..

ن..نکنه..داره تغیر شکل میده؟؟

---------------------

کای

با باز شدن در با یک حال بزرگ و کلی اتاق خواب و یه عالمه آدم که چشماشونو به ما دوختن مواجه شدیم..البته بعد از  انداختن نگاهی چند لحظه ای به ما همشون مشغول کار خودشون..که معلوم نبود چی بود شدن.

حال خیلی بزرگ بود و چند دست مبل سبز و قهوه ای،با ست صندلیاش هم اونجا وجود داشت.

آشپزخونه هم داشت که بر عکس تصور من خیلی هم تمیز بود.حداقال از آشپز خونه ما تمیز تر..خخ

یونسنگ و هیونگ سنگ دستای مارو گرفتن و به طرف گوشه خونه،جایی که دو تا در  سبز و قهوه ای کنار هم قرار داشت بردن.

همون موقع سوهو محکم دستمو گرفت و با نگاه کردن بهش متوجه شدم دوباره سر درد گرفته.

-سو..سوهو.بازم سرت درد گرفته؟

سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و چشماشو محکم بست.

الان نباید سردرد میگرفت چون کاری از دست من ساخته نبود..

یونسنگ دره اتاق رو باز کرد و مارو به داخل هدایت کرد و در آخر هم درو بست.

با دیدن پسری موسفید با استایل سفید،پسری با موهای سیاه  و استایل سیاه و البته پسری با موهای خاکستری با استایل خاکستری که پشت به ما بودن از تعجب چشمام بزرگ شد..

اونجا برای یک اتاق خواب بودن زیادی بزرگ بود..

و اون آدما هم زیادی آشنا..