بعد از تموم شدن کارمون،همراه با سوهو و شیومین به طرف خوابگاه راه افتادیم

خبری از بکهیون نبود و این خیلی عجیب بود..

ساعت نزدیکای 1شب بود و با اینکه بازار همچنان شلوغ بود،ولی باز هم دلیل نمیشد بکهیون جواب تماس هامونو نده!!

توی راه یه دفعه ای مستر شیومین در خواست پیتزا کردن و من هم از خدا خواسته قیافمو مظلوم کردم و به سوهویی که داشت از زیر نگاه های من و شیومین برای پول خرج کردن فرار میکرد نگاه کردم..

ولی بالاخره کی میتونه از پس یک خرس و یک گربه بر بیاد؟

نزدیک یکی از پیتزا فروشیای اون اطراف رفتیم که دوتا پسر قد بلند و سبزه جلومون ظاهر شدن؛هر دو شون لباسای طوسی تنشون بود و کلا های لبه دار..

-سلام..ببخشید شما کای هستین؟

یکیشون به من اشاره کرد..با اینکه شک داشتم تا خودمو معرفی کنم ولی بازم لبخند کمرنگی زدم و گفتم:بله..شما؟

دوباره همون مرد جلو اومد و لبخند عمیقی زد..

-پس حتما شما هم سوهو هستین..

به سوهو اشاره کرد.

سوهو که گیج تر از من بود به شیومینی که چشمام به اون دو تا پسر دوخته شده بود نگاه کرد.

سوهو:شما کی هستین؟

ایندفعه پسر کناریش دستاشو آورد جلو و لبخندی زد..به نظرم این یکی قابل اعتماد تر بود.

-ما  از دوستای سهون هستیم..همونایی که برای ماموریت اومدن اینجا،شما از همه چی خبر دارین پس میتونیم راحت باهم حرف بزنیم.

-اوهوم..گفتین سهون؟

یعنی همون پسر امروزیه؟همونی که هر چقدر سعی میکنم خاطرات محوشو به یاد بیارم و نمیشه!؟

-من یونسنگم..و این هم دوستم هیونگ سنگ..باید با ما بیاین.

-هومم؟؟؟؟؟

ایندفعه سوهو بود که واکنش نشون داد..

سوهو:کجا بیایم؟انتظار ندارین که برای خورده شدن پا پیش بزاریم..

کسی که خودشو هیونگ سنگ معرفی کرده بود،همونی که به نظرم مهربون تر بود..

گفت:ما دو تا هم میتونیم کارتون رو تموم کنیم،ولی جدا از این حرفا و مسخره بازیا لطفا با ما بیاین و کاری نکنین که در ازای گاز زدن گردنتون تموم شه..ما الان یک خون آشام کامل هستیم و خیلی زود به بوی خون انسان ها جذب میشیم..و این برامون سخته که در مقابل شما آدم ها خودمونو نگه داریم..پس لطفا کارو سخت نکنین.

بعد گفتن این حرف هیونگ سنگ و یونسنگ همزمان دست و من سوهو رو گرفتن و یه ضرب سوار ون کردن،بعد هم به شیومینی که مات و مبهوت به ما نگاه میکرد و خشک شده بود نگاهی انداختن..

-خدافظ جناب مینسوک..

و بعد هم حرکت کردیم..

-------------------------------------------

بکهیون

همچنان سوار ماشین بودیم..یعنی تقریبا از همون بعد از ظهر تا الان فقط در حال دور زدن بودیم..هر چند هر از گاهی چانیول ماشین رو نگه میداشت و به سمت مغازه های قصابی میرفت و مرغ میخرید..اولش نمیدونستم میخواد با این مرغا چیکار کنه،ولی بعدش یادم افتاد که پلاستیکی که مرغ توشه خونیه؛اون هم خون آشامه،تعداد کسایی هم که به اینجا اومدن زیاده....

پس در نهایت تمام اون خونای کنار و داخل مرغو میخوره؟

از فکرش حالت تهوع گرفتم و چشمامو چند بار باز و بسته کردم.گرچه میدونستم که اگه گیر بدم به خوردن خون خودم میرسم..

-مم جناب پارک چانیول نمیخواین بگین دارین منو کجا میبرین؟

آروم سرشو تکون داد و گفت:بکهیون میدونستی از اون سال ها خیلی زبون در آوردی؟قبلا خجالتی تر بودی..

و دوست داشتنی تر..

بعد گفتن این حرف پوزخندی زد و رو مخم یورتمه رفت..

لعنتی نمیخوای بگی که میدونی برادرمی؟؟ آهههه مردک دراز من تو رو دوست دارم چیکار کنم؟

-----------------------------------------

سوهو

ون از حرکت ایستاد. جلوی یک خونه ی خیلی بزرگ،با ظاهر خیلی شیک پیاده شدیم..

به دلیل میله ای بودن در حیاط،باغچه ی  بزرگی که پر بود از درخت و گل دیده میشد..خونه چهار طبقه بود و به نظر خیلی گرون میومد.تو بهترین جای سئول یعنی منطقه ی گانگنام..

چطوری این خونرو خریدن؟

سوال بی جوابی بود..

کای ترسیده بود و منم که حال بهتری از اون نداشتمم دستاشو گرفتم و نگاه لرزونمو بهش تقدیم کردم.

 گوششو نزدیک سرم آورد و گفت:سوهووووووو من نمیخوام خورده بشم..راستی..راستی..اونا موجودات خوبین نه؟

با لفظ کلمه ی موجودات خندم گرفت،این پسر چجوری الان هم اینقدر میتونه بامزه باشه؟

یونسنگ بعد از در آوردن کیلیدا از توی جیبش،به ما اشاره کرد که به طرف داخل بریم.

پارکینگ خیلی بزرگ بود و یک راه پله که شباهت خیلی زیادی به راه پله ی ساختمون خوابگاهمون داشت اونجا بود..

سوار آسانسور شدیم..

-طبقه ی چهارم.....

هیونگ سنگ بعد گفتن این حرف نگاهی به ما انداخت و گفت

-میریم طبقه ی چهارم.بقیه ی طبقه ها، بقیه ی خون آشاما هستن..

بقیه ی خون آشاما؟؟؟؟ بقیهههه؟؟؟ بقیههههههه؟؟؟؟؟؟؟ مگه چند نفرن؟مگه تعدادشون چقدره؟

با فشاری که کای به دستم وارد کرد دوباره بهش نگاه کردم..

-سوهو من باید الان در حال رقصیدن باشم..نه اینکه منتظر یه عده هیولا!!

اگه به من میگفتن سخت ترین کار دنیا چیه..میگفتم نخندیدن به حرفای کای اونم تو این شرایط!!

------------------------------

بکهیون

چشمام تا حد بسی زیادی گشاد شد..سرمو تند تند تکون میدادم و به اطراف نگاه میکردم.....خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم،یعنی 8 سال!!

-ای..اینجا که....مدرسمونه!

چانیول با جدیت تمام به ساختمون دست نخورده مدرسه نگاه کرد.

حتی اون رستوران کنار مدرسه،اون سوپر مارکت و رنگ دیوارا، همه ثابت بود.

چانیول:این بیلو بگیر دستت.

رومو به طرفش برگردوندم و متوجه بیلی که از تو صندوق عقب در آورده بود و به سمتم گرفته بود شدم.

از ترس لکنت گرفته بودم و حتی نمیتونستم تو اون تاریکی جایی رو نگاه کنم.

-بگیر دیگه

 با کلافگی خاصی که از تن صداش معلوم بود بیل رو به دستم داد و با سوییچ داخل انگشتاش در  ماشین رو قفل کرد.

خواست از کنارم رد شه که محکم بازشو گرفتم.

-ک..کجا میری؟

هوفی کشید و چشم غره ای رفت

-اینقدر نپرس و فقط بیا..سعی کن نگهبان نبینتت..وگرنه نمیتونیم کارمون رو بکنیم..

کارمون رو؟؟ چه کاری؟؟

 

اونم توی  مدرسه،ساعت 1شب..