وقتی ماشین و در پارکينگ خونه مون پارک کرد انگار که آب سرد روم ریخته باشن لرزیدم احساس اونی رو داشتم که وقت اعدامشه.
تعلل نکردم و سریع از ماشین پیاده شدم سهون جلو تر می رفت ومن هم عین جوجه اردک دنبالش توی دلم آشوب بود و ميتونستم اعتراف کنم که یکم هم هیجان داشتم ولی ميدونستم امشب می ميرم و زنده میشم.
در واحدو باز کرد و کنار رفت تا وارد بشم نگاهی به چهره خونسردش کردم وآب دهنمو صدادار قورت دادم که با قرار گرفتن دستش روی کمرم منو به جلو هل داد وهردو وارد خانه شدیم.
زودتر از من کفشاشو در آورد وبا دوشیدن دمپایی های خونه به سمت اتاقش رفت.
بدون این که نگاهمو از در اتاق بگیرم خم شدم وکفشامو یکی یکی درآوردم وتو دلم به خودم هرچی بود بار کردم.
يولي هم که نبود نجاتم بده .
با یادآوری يوليه عزیزم لبام دوباره عین اسلايم شل وول شد به دیوار تکیه دادم ونگاه ناراحتمو به دمپایی های مخصوصش دادم.
اگه اینجا بود کلی قربون صدقه ام می رفت و نميزاشت سهوني تنبيهم کنه.
آه سوزناکي کشید
:هعي گاد 
وقتی سرديه چیزی و دور گردنم احساس کردم از جام پریدم و اول به سهون و سپس به زنجیر متصل به قلاده ام نگاه کردم.
اونقدر درگیر افکار پشمکي ام بودم که نفهمیدم کی سهون با لباسايي که به راحتی تغییر کرده بود کنارم قرار گرفته ودر حال بستن قلاده به دور گردنمه.
سهون اخمی مابین ابروهاش داشت وبا دقت مطمئن میشد که اونقدر قلاده رو سفت ببنده که خفه بشم.
:خفه میشم.
چهره ام از درد توهم رفت.
:بهتر.
کم کم به مرحله ای می رسید که بخاطر بی توجهي سهون به گریه بیفته.
:اون جوری می ميرم.
لباي لرزانش و بهم فشرد.
وقتی سهون از زنجیرش گرفت و کشید به جلو پرت شد
:يادم نمیاد به سگم یاد داده باشم حرف بزنه.
به مرد روبروش چشم دوخت الان نه سهوني وجود داشت که رفيقش باشه نه ددي که سربه سرش بذاره الان کسی و می دید که عاشق لمس پوست بدنش با کمربندش بود کمربندی که درد صاحبش و تا مغزش فرو می کرد و مطمئن می شد سگ اربابش به خوبی تنبیه شده.
:زانو بزن.
جونگين بی هیچ حرفی زانو زد و سرشو پایین گرفت.
تو این مدت به خوبی یاد گرفته بود یک سگ چطور رفتار می کنه وهمه این ها حاصل تربیت سهون بود.
سهون بار دیگه از زنجیر کشید و گردن جونگين کشیده شد که ناله کرد.
حرکت ناگهانی سهون ترسونده بودتش و کشیدگی يکباره رگاي گردنش،گردنشو به درد آورد.
وقتی سهون به سمت پذیرایی قدم برداشت چهار دست وپا به دنبالش کشیده شد.
سهون روی تک مبل پذیرایی نشست .
:به من نگاه کن.
سرش به ضرب بالا آمد وبه مردی که به نظرش خدای ابهت بود چشم دوخت.
:لخت شو..زود.
به این فکر می کرد چند وقته این ژست ترسناک و فاکي رو همراه لحن صدبرابر جدی و فاکي ترش نشنیده???
اول کتشو درآورد و وقتی دست لرزانش روی اولین دکمه پيراهنش قرار گرفت با چشم غره سهون معطل نکرد وسریع هرچی لایه اضافی روی تنش بود یکی یکی درآورد و تا کرد دلش نميخواست بخاطر شلختگی تنبیه اضافه بشه هرچند تا الان کلی تنبیه برای خودش خریده بود.
دوباره چهاردست وپا شد پوزخند صدادار سهون مبجورش کرد سرشو بلند کنه ودوباره از سرديه چشم های سهون یخ بزنه.
:کی گفت چهاردست وپا شی پاشو بایست.
مغز وقلبش بین هیجان وترسي که در انتظارش بود سرگردان بود ولی یادش نرفت که بخاطر اذيت سهون عوضي نثارش کنه.
مقابل سهون ایستاد 
مردی که لم داده با آرنجي که به دسته مبل تکیه داده بود نگاه تحقیر آميزش و به سرتاپاي جونگين لغزوند.
:که با این بدن بازی می کنی?
سهون فرصتی برای جواب جونگين نداد وبا لحنی که تحقیر قاطيش شده بود ادامه داد.
:احمقی یا چی?
با ضربه پای محکمی که به آلت مابین پاهاش خورد خم شد وبهم پیچید.
قطره اشکی رو گونه اش پیچید و صداي دادش بلند شد.
:آخخ آیی
:خفه شوووو.
سهون بلند غريد وصاف ايستاد .
ولی درد وحشتناک پیچیده توی تن جونگين هوش وحواسشو ازش گرفته بود و وقتی روی زمین افتاد وبهم پيچيد خشم سهون و بیش تر کرد.
:مگه من با توي سگ نیستم???
نصف موهاش به دست سهون اسیر شد وبا فشار پایی که به سینه اش وارد کرد برای چند ثانیه نفسش رفت.
به هق هق افتاده بود ولی انگار سهون قصد رها کردنش و نداشت وهر لحظه موهاش و بیش تر می کشید.
فکر می کرد بدتر از این نمیشه ولی وقتی سهون رهاش کرد از زنجیر قلاده اش گرفت ومجبورش کرد با درد پیچیده شده در بدنش به دنبالش چهار دست وپا راه بره.
درک درستی از اطرافش نداشت ولی دیدن در حموم وحشت زده اش کرد.
قرار گرفتن در حموم با این وضعیت فقط به تعداد انگشت های دستش اتفاق افتاده بود وسهون از ترسش نسبت به آب خبر داشت ولی وقتی اینطور بی توجه هنوز هم کار خودشو می کرد اشک هاش بیش تر از قبل می ریختند.
وسط حمام به حالت سگيش که سهون هر دقیقه يکبار با تحقیر این طور صداش می کرد منتظر بود.
منتظر بود تا نتیجه دررفتن از تنبیه اوه سهون و ببینه.
چند دقیقه ای از خروج سهون نگذشته بود که صدای قدم هاش سرشو بالا گرفت وبا دیدن کمربند پیچیده به دستش نالید:ارباب ..خواهش می کنم.
با حس کمربند اربابش که روی کمرش کشیده می شد بیش تر هق زد:ارباب
چشم های اشکی و مظلومش و به صورت پر لذت سهون داد.
کمربند به زیر گلوش کشیده می شد و با وجود لرزش بدنش توانایی ايستادن روی دست وپاهاش رو نداشت.
سهون در مقابل چشم های وحشت زده جونگين شیر آب و باز کرد وبا بلند شدن بخار آب داغ چرخيد ونيشخندي به صورت گريونش داد.
:تا این پر میشه چطور یکی یکی غلطاتو بشمری استاد کیم کاي.
ابروشو بالا انداخت وباتحقير و تاکید اسمشو بیان کرد.
وقتی جوابی از پسرک لرزان نگرفت جدی لب زد:بهتره زیاد منتظرم نذاري استاد .
:من ..من...
به مٍن من افتاده بود که سهون سرشو خم کرد ودوباره با لب هایی که به نیشخند باز شده بودند پرسید
:تو چی?
جونگين تمام حواسش به وان حمامی که درحال پرشدن بود.
احساس خفه گی از الان به جونش افتاده بود و ترس از یادآوری تنبيهات گذشته نميذاشت به خوبی جواب سهون و بده.
:اوکی من میگم.
با صدای سهون به خودش اومد و بهش چشم دوخت.
:زبونت دراز شده وچرب استاد کیم !
پشت بند حرفش روی پاشنه پاش چرخید وبا برداشتن شامپو با نیشخندی که از روی لب هاش کنار نمی رفت اونو به کای نشون داد.
:با این چطوری ??هوم?
جونگين تند تند سرشو تکون داد 
:نه! نه نمی خوام ..ارباب غلط کردم.
با دو دستش به پاهاش چسبید تا شاید راه نجاتی باشه.
:خواهش می کنم.
با گرفته شدن ناگهانی گلوش راه نفسش بسته شد وبه تقلا افتاد.
:بهتره خفه شی وگرنه خودم خفه ات می کنم هرزه کوچولو.
به ناچار سر تکون داد..چون همین الانشم بخاطر چشم های به خون نشسته سهون ترسش صد برابر شده بود.
جونگين فکر می کرد وسط جهنمی گیر کرده که راه نجاتی نداره.
مقدار زیادی از مایع غلیظ شامپو روی زبان ودهانش به وسیله مسواک تو دست اربابش می چرخید و هرچه قدر تقلا می کرد سهون بیشتر پرز های زبر مسواکو روی زبان و لثه خاص می کشید.
دهانش پر کف بود و مقداری از شامپوي بد مزه وتلخ و مزه کرده بود وصورتش بیش تر از این نمی تونست توهم بره.
با توقف سهون و بیرون کشیدن نصف مسواک جونگين همه کف هارو به بیرون تف کرد که با سیلی محکم سهون همراه شد و دوباره گریه اش شدت گرفت.
:توی نفهم کی گفت بت تف کنی?????
و سیلی دیگه به سمت دیگه صورتش خورد.
سهون با عصبانیتی که دو چندان شده بود دوباره مقدار بیش تری از شامپو توی دهنش خالی کرد وبی توجه به دست وپا زدن های جونگين مسواکو طوری کشید که صدای ناله هاش در بیاد.
:توله سگ هرزه ام شیرین شده یادش رفته برای اربابشه فقط سگه وبس.
مسواک و روی زمین پرت کردو با گرفتن یقه جونگين به دنبال خودش به سمت وان پر شده کشید.
شیر آب و بست وبدون این که فرصتی برای التماس جونگين بده سرشو به ضرب زیر آب داغ کرد.
دست های جونگين بی اختیار بالا رفت و سعی کرد خودشو از حصار دست های سهون بیرون بياره و البته که باوجود خفگی در مرز بی هوش شدن بود .
با بیرون کشیده شدن کله اش با وجود سرقه های پی در پی اش هوارو به داخل ریه هاش می کشید که مدت زیادی طول نکشید و دوباره سرش زیر آب رفت وسهون زیر گوشش غريد
:دهنتو باید آب بکشم عزیزم پس آروم باش.
آروم باشم???
جونگين دلش ميخواست زار بزنه و با صدای بلند گریه هاش زمينو زمانو بهم ببافه چون محض رضای خدا چطور می تونست با سري که زیر آب داغ درحال ذوب شدن بود آروم باشه و مطمئن بود سهون از تک تک لحظات لذت می بره.
برای دومین بار بیرون کشیده شد که با شل شدن حصار دست های سهون روی زمین افتاد و سرفه کرد.
هنوز حالش سرجاش نیومده بود که چشم های اشکيشو با کمربند سهون که دور دستش پیچیده میشد دوخت و ملتمس لب زد:التماس می.کنم 
:که با خودت ور ميري !!
سهون بی توجه چهره جدی اشو حفظ کرد و با جمله خبری که عواقبشو برای جونگين یادآوری می کرد به دورش چرخید.
حمام رو بخار گرفته بود وبا وجود سرفه های گاه وبی گاه جونگين اعصاب نداشته سهون و متشنج می کرد 
:پاشو بايست.
جونگين به ناچار ایستاد وچشم های اشکيشو بهش دوخت .
کمربند به ضرب به صورتش برخورد کرد که باعث شد صدای دادش هوا بره.
اشک هاش دوباره شدت گرفت وبا گرفتن صورتش سرشو پایین گرفت.
چطور فراموش کرده بود یه سگه ونبايد تو چشم های اربابش نگاه کنه.
سهون با برداشتن دوش آب،آب و به روی پسر مقابلش باز کرد که جونگين با گرفتن صورتش باعث شد دوباره عصبانی بتوپه 
:دستتو برداررر.
حتی اگه دستور هم بود بازم نمی تونست این کارو کنه .
خاطره تلخ قدیمی به جونش افتاده بود وهنوز تنبیه های مادرش یادش بود که چطور تا مرز مردن می بردش.
دستاش و بیش تر روی صورتش فشار داد 
با برخورد محکم کمربند بر روی دست هاش ناله خفه ای از سر درد کرد و این ضربات برای دفعه های بعدی تکرار شد که سرانجام دستاشو برداشت .
سهون دستاشو گرفت ومحکم نگه داشت وبا دست دیگه اش از دوش آب گرفت وآب و از سر تا پایین سرازیر کرد.
وقتی از خیسی کامل جونگين مطمئن شد دوش آبو کنار گذاشت.
جونگين به وضوح می لرزید و سهون امیدوار بود پسر کوچولوش دوام بیاره ميدونست چقدر از آب می ترسه ويجورايي این قضیه به فوبياش تبدیل شده بود ولی تمام این تنبیه ها بخاطر کار های خودش بود وسهون اصلا دلش نمی خواست کوتاه بیاد.
:دستاتو بیار جلو.
جونگين دست های لرزانش و مقابل سهون گرفت .
:آييي 
اولین ضربه زده شد وتنها صدایی که شنیده شد فریاد از سر درد جونگين بود.
:آخخخ 
دومی محکم تر از اولی بود.
جونگين حس می کرد رگ های دستش درحال آتش گرفتنه.
وقتی ضربه پنجمي زده شد طاقت نیاورد وبا بغل گرفتن دست هاش چند قدم از سهون دور شد که باعث غرش سهون شد.
:برگرد سر جات جونگين.
:درد داره.
جونگينه مظلوم با صورت پر از درد گفت.
:گفتم برگرد سر جات جونگ.
سهون کاملا خونسرد گفت بدون این که عصبانیت چند دقیقه قبل و داشته باشه ولی این از همه چی ترسناک تر بود وجونگين مطمئن بود این همون آرامش قبل طوفانه.
برای همین باید يطوري خودش و از طوفان دور می کرد ولی هرجارو نگاه می کرد راه نجاتی نبود.
پس نشست گوشه حموم وبا مچاله کردن خودش نگاه ترسیده اشو به سهون داد.ولی
به سه ثانیه نکشیده سهون خودش وبهش رسونده بود وبا بلند کردنش کاری کرده بود دست هاشو روی دیوار پشتيش بذاره و تعداد ضربات کمربند که به باسنش می خورد و بشمره.
صورتش از درد مچاله شده بود کنترلی روی اشک هاش نداشت.
با وجود این همه اشکی که ریخته بود قاعدتا باید خشک می شد ولی گریه تنها راه نجاتش برای خفه نشدن بود.
سه بار به شماره5رسيده بودن ولی با وجود دردی که می کشید فراموش می کرد بشمره ودر نهایت دوباره بر می گشتند به نقطه آغاز.
چند دقیقه از ضربه قبلی گذشته بود که با حس نکردن درد ضربه کمربند برگشت که با دیدن سهوني که درحال لخت شدن بود به التماس افتاد.
رابطه درست وسط این عصبانیت سهون آخرین چیزی بود که می خواست مخصوصا با روحیه حساس و لوسی که داشت از بی توجهی بيزار بود.
با وجود دردی که از رد های کبود شده کمربند روی باسنش نشأت گرفته بود برگشت و دستاشو جلوش تکون داد.
:ارباب خواهش می کنم.
:ديره عزیزم .
سهون به سردی گفت وبا کشیدن دستش دوباره جونگين و به دیوار تکیه داد از پشت خودشو بهش فشرد وبا گرفتن آلتش با کمربند محکم بست طوری که گریه وناله جونگين به گوشش رسید.
:غلط کردم ..غلط کردم ارباب آييييي
هنوز جمله اش تموم نشده بود که با ورود يهويي سهون فريادش تو کل حمام پیچید. 
دستاش توسط دست قوی سهون به بالای سرش اسیر شده بود وبا درد وحشتناکی که توي تنش می پیچید کم مونده بود بی هوش بشه.
:خواه..هش می کنم بکش بی..يرون.
پشت بندش دوباره صدای گریه اش بلند شد .
اربابش با رحمی توی بدنش ضربه می زد وبدون توجه به دردی که جونگين می کشید ناله های از سر لذتشو به گوش پسرک گريان می رساند.
آلت نیمه سخت شده اش با وجود کمربندی که محکم دورش پیچیده شده بود تقلا می کرد.
فقط چند دقیقه طول کشید تا با حس پر شدن بدنش و کشيده شدن آلت سهون پاهای لرزانش تاب نياره و روی کف حمام ولو بشه.
درد داشت و درد پایین تنه اش وحشتناک حالش و بد کرده بود.
کمی خودش و عقب کشید و گوشه حمام تو خودش مچاله شد.
لباش می لرزيد و سرش بخاطر این همه اشکی که ریخته بود درد می کرد ولی انگار تنبیه های امشبش تمومی نداشت و چشم های معصومش میخ مسواک تو دست اربابش بود که بهش نزدیک می شد.
بی صدا لب زد:نه 
سرشو تکون داد تا شاید اربابش رحمی کنه ولی با حرفی که شنید تمام بدنش یخ زد.
:امروز اون انگشت های هرزه ات بدني که مال من بوده رو لمس می کرده .
سهون نيشخند ترسناکي زد ومقابل مردمک های لرزان جونگين مسواکو بالا گرفت
:دوسش داری??
بدون این که فرصتی برای جواب بده ادامه داد
:من که عاشقشم چون اینجا یه توله سگ نجس دارم که باید تمیز بشه،مگه نه استادکيم?
منتظر جواب جونگين نموند و از حموم خارج شد.
پیش بینی کار های سهون همیشه برای جونگين سخت بود والان با وجود دردی که داشت تمرکز کردن برای این کار سخت بود پس سرشو روی زانوهاش گذاشت و فینی کشید.
با حس صدای قدم های سهون سرشو بالا گرفت
سهون وارد حمام شده بود و شیشه کوچکی توی دستش بود .
چشم هاش خوب نمی ديدو از اونجایی که لنز هاشو نذاشته بود حدسش سخت بود .
فرصت زیادی برای تحلیل کردن نداشت چون سهون خودشو بهش رسوند وباچرخوندش بدون این که بهش اهمیت بده به شکم روی کف درازش کرد و روی کمرش نشست .
:سهونن غلط کر
با گازی که از رونش گرفته شد نفسش رفت و دستاش و روی کف کوبید.
شاید برای چند ثانیه اتفاق افتاد ولی جونگين مطمئن بود داره می ميره البته بعد کلی شکنجه
گوشتش بین دندون های تیز سهون اسیر شده بود وحالا حتی بعدرها کردنش به شدت می سوخت.
ولی انگار اینجا آخرش نبود و با حس سوزش وحشتناک تر سوراخش پشت سرهم فریاد کشید.
پرزهاي زبر مسواک با فلفلی که روش ریخته شده بود توسط اربابش روی سوراخش کشیده می شد وتنها کاری که جونگين ميتونست بکنه گاز گرفتن لب هاش بود که نتیجه اش شده بود خونابه توی دهنش.
صدایی ازش در نمی اومد نایی برای تقلا و فریاد کشیدن نداشت 
پایین تنه اش به شدت می سوخت و حتی سرديه کف حمام زیر صورتش حالشو بهتر نمی کرد.
سهون از کارش دست کشید و چرخيد ..خودش و روی کمر جونگين خم کرد وبا نزدیک کردن لب هاش به گوش جونگين آرام لب زد:دوسش داشتی?
چشم هاشو به ناچار باز وبسته کرد .
:هرزه کثيف!
سهون پوزخندی زد و از روش بلند شد.
از زنجيرش گرفت و به سمت بالا کشید ولی جونگين توان حرکت نداشت وبرای همین روی کف بی حرکت ماند.
:بلند شو احمق.
سهون عصبانی غريد 
هر طور شده روی دست و پاهای خشک شده اش ایستاد.
سهون بار دیگه زنجیر قلاده اشو که روی گردنش سنگینی می کرد کشید .
:ليسش بزن عین یه سگ.
منظورش و خوب می فهمید ولی بازم با چشم های معصومش بهش چشم دوخت .
:زودباش.
جونگين پاهاشو ليس می زد و هر لحظه پوزخند سهون بود که غلیظ تر می شد .
:کف زمينم تمیز کن..می بینی که یکم فلفل ریخته.
جونگين نگاهی به پودر قرمز جلوی پاهای سهون انداخت وآب دهنش و قورت داد.
هنوز بخاطر شامپو دهانش تلخ وبدمزه شده بود واحساس حالت تهوع داشت .
:اون جوری نگام نکن تنبيهته.
سهون قسم می خورد اگه یکم دیگه جونگين به این جور زل زدن با چشم های مظلومش از پایین پاهاش ادامه بده بی خیال ساديسمش میشه و بغلش می گیره.
ولی انگار پسرک خیلی ترسیده بود چون بعد حرفش سرشو پایین انداخت و با زبونش شروع به ليسيدن کف حمام کرد.
صورتش از تلخی فلفل توهم رفته بود واگه دست خودش بود کنار می کشید ولی فشار پای سهون روی کله اش مانع از حرکتش می شد.
مزه تلخی ام یکی از حساسيت هاش بود و سهون امشب دقیقا دست روی ضعف هاش می گذاشت فقط دعا می کرد هر چه زودتر تموم بشه چون نه اشکی برای باريدن مانده بود ونه توانی برای سر پا ایستادن.
سهون فشار پاشو برداشت و با گفتن این که دیگه کاری باهاش نداره از حمام خارج شد.
فکر می کرد اگه دیگه کاری باهاش نداشته باشه میتونه نفس راحتی بکشه ولی جوشش دوباره اشک هاش چیزی دیگری را می گفتند دوست داشت بغلش کنه و کمکش کنه از جاش بلند بشه ولی سهون بی توجه بهش بی توجه به آن که اونقدر حالش بده درحال اوق زدنه از تنهاش گذاشت وبا گفتن این که امشب توی اتاق خودش می خوابه حال دلش و ابری کرد.
تقریبا یک ساعتی ازتنها شدنش می گذشت وتنها کاری که توانسته بود بکنه جابجا شدن به اندازه یک اینچ بود 
دهانش مزه زهرمار می داد پایین تنه اش هنوز هم می سوخت.
کمربندو به زور باز کرده بود ولی نتوانسته بود ارضا بشه.
ولی مگه اهمیتی هم داشت?
چونه اش می لرزيد وقتی به جواب این سوال می رسید .
معلومه که اهمیتی نداشت.
درد روحی اش بیش تر از درد جسمی اش بود.
با وجود درد بدش بلند شد و با سختی سرپا ایستاد تا خودش و بشوره.
امشب آنقدر تقلا کرده بود خسته شده بود و فقط دلش خواب می خواست.
فردا حوصله دانشگاه رفتن نداشت و به نوعی باید می پيچوند.
حوله اش و دور خودش پیچید واز حمام خارج شد.
طبق معمول مقصد هميگشيشو در پیش گرفت وقتی در وباز کرد با چهره هم چنان بی تفاوت سهون روی تخت مواجه شد.
لعنتی به حواس پرتيه خودش فرستاد فراموش کرده بود امشب جایی تو این اتاق نداره و باید تنبیه بشه ولی پس این اشک ها چرا نمی فهمیدند???
هنوز کمرش خمیده بود ودرد زیادی رو متحمل می کرد ولی با اشک هایی که تازه به جونش افتاده بودند کمی خم شد
:معذرت ميخوام الل..لان می..يرم بير.ون
صداش به وضوح می لرزید و خدا خدا می کرد سهون نذاره امشب تنها باشه.
:برو بیرون!!
مثل این که امشب بدتر از این نمی شد شبی که مرد زندگیش تصمیم گرفته بود علاوه بر تنبیه جسمی تنبیه روحیش هم بکنه و این یعنی عذاب برای جونگيني که از تمام بدی های دنیا بهش پناه می آورد.
:چش..شم.
قدم های لرزانش و بیرون اتاق کشید .
صدای تیک تاک ساعت برای چند دقیقه ای که همین جا پشت در اتاق مشترکش با ددياش نشسته بود تنها صدایی بود که به گوش می رسید .
چند دقیقه ای که به اندازه چند سال گذشته بود و نمی دونست قراره تا کی اینطور بشینه
همه جا تاریک بود و اگه نور ماه کامل تو آسمون از پنجره قدی خانه نمی تاپيد .
دلش برای يوليش تنگ شده بود واگه او بود نميذاشت اینطور پشت در بمونه دلش نميخواست به اتاقش بره و تنهایی بخوابه.
تنهایی همه چی سخت بود مخصوصا تحمل تاریکی!
پاهاش و تو خودش جمع کرد وبا بغل گرفتن زانوهاش به در پشت سريش تکیه داد.
:يولي دلم برات تنگ شده.
صدای خش دارش ضعیف بود ولی نه آنقدرکه به گوش پسری که از سوی دیگه اتاق مثل جونگين به در تکیه داده بود نرسه.
سهون دلش برای پسر کوچولوش بی تابی می کرد ولی لعنت به حس مسخره اش که از عذاب دادنش لذت می برد.
خودش هم می دونست تنبیه روحی بدترین شکنجه برای پسرکشه ولی امشب فقط به خودش فکر کرده بود وتمام عصبانیت هایی که باید سر جونگينش خالی می شد.
حتی الان که دل پسر کوچولوش برای يوليه دلرحمش تنگ شده بود داشت حسودی می کرد?
شاید!
:دستام..دستام می..سوززن يولي
پسرکش بغض داشت و سهون اینو خوب می فهمید.
علاوه بر سوزش دست هاش قلبش هم می سوخت و سنگینی پلکاش چشم های خسته اشو وادار می کردند که بسته بشن.
سهون یادش نبود چند وقتيه پشت در اتاقش نشسته چون خبری از گریه و حرف زدن هاش برای يوليش نبود حدس می زد خوابيده.
طاقت نیاورد ودرو کمی باز کرد که با جسم مچاله شده جونگين روبرو شد.
خودش و بخاطر بی توجهيش لعنت کرد.
چطور تونسته بود از امانت چانيول اينطور مراقبت کنه یا اصلا از عشق خودش.
دستشو به زیر کمرش برد تا بغلش بگیره که با چشم های بازش مواجه شد.
:هنوز نخوابیدی عزیزم?
قطره اشکی از گوشه چشم جونگين چکید
چقدر عاشق این طور صدازده شدنش بود اونم از کی?
کسی که رد کبوديه کمربندش پوست تنشو نقاشی می کرد و تنها با بوسه های خودش بود که آرام می گرفتند.
:ارباب
چونه اش لرزید و پسری که تو بغلش فرو رفته بودوصدا زد.
:جان ددي?
اینبار صدای گریه اش شاید بعد چند دقیقه خودداری بلند شد .
:ددي ما..مانم میخواد منو خفه کن.نه .
:هيش نميزارم عزیزم من پيشتم .
سهون جونگين و بیش تر به خودش فشرد .
:میشه کنارت بخوابم?
تو چشم های جونگين دقیق شد 
این پسر چه معصومانه آدم می کشت سهون حس می کرد گرميه اشک های روی گونه اش با چشم هایی که با مظلومیت تمام بهش خیره شدند خفه اش می کنند
چطور تونسته بود اينطور پسرک عزیزش و تنبیه کنه وقتی که يوليش نبود تا از دستش نجاتش بده.
بغلش گرفت و بلندش کرد وقتی وارد اتاق شد با پاش درو بست و روی تخت گذاشت .
تنها چیزی که حس می کرد فشرده شدن قلبش بود
توی تاریکی چیز زیادی قابل دیدن نبود ولی الان تنها چیزی که می دید رد بی رحمی هاش روی صورت جونگين  به شکل رد کبود شده کمربند بود 
چشم هایی که از بس گریه کرده بود قرمز و متورم شده بودند .
دستشو گرفت کف دست هاش وضع بهتری از صورتش نداشتند.
بوسه ای روی کف دستش کاشت
:سهوني?
:جان سهوني?
سهون فقط یک قدم مونده بود تا به جنون برسه تک تک کارای پسرکش سهون و دیونه می کرد و این طور صدا زده شدنش دیونه تر.
:من پسر بدی بودم ناراحت نباش،خب?
جونگين ساده و معصوم من .
ناراحتی تعریف کوچکی برای عذابيه که می کشم..وقتی به خودم میام و میبینم که چکار با عزیز دردانه قلبم کردم فقط عذابه که منو می کشه
:نیستم عزیزم.
مهربان گفت و موهاي ابریشمیشو که ریشه های به سیاهی می زد نوازش کرد.
:منو بخشیدی?
:یعنی من پسر کوچولوی شيرينمو نبخشم??
جونگين لب هاشو آویزون کرد و کیوت وار گفت
:درد دارم.
:کلی بوسش می کنم تا خوب شن.
:واقعني??
وای خدای من این پسر امشب منو می کشت و توی قلبش چال می کرد.
طوری که چشم های گرد شده اشو بهش دوخته بود باعث می شد جفت چشم هاشو خام خام بخوره.
اخمی ساختگی کرد.
:یعنی من دروغ می گم??
:آنيييي 
جونگين سریع گفت وباعث خنده سهون شد.
:گشنت نیست?
جونگين انگار که منتظر همین سوال سهون باشه تندتند سر تکون داد.
:پس برم برای پسر شیرینم غذا بیارم.

غذای پخته شده توسط سهون بعد نيم ساعت آماده بود البته اگر سوختگی کمی که بخاطر سیب زمینی ها بود رو نادیده می گرفت.
سهون روی تک مبل لم داده بود وحونگين با نشستن توی بغلش پاهاشو از کنارش آویزان کرده بود .
سهون یکی یکی قاشق و توی دهنش ميذاشت وجونگين راضی از وضع لبخند کمرنگی روی صورتش نقش بسته بود.
:خودتم بخور هوني.
:من يچيز دیگه می خورم عزیزم بگو عااا 
دهنش و باز کرد و قاشق پر برنج و دهنش برد
:چی می خوای بخوری??
دهنش پر بود و با هر حرفی که می زد دونه های برنج بیرون پرت می شد.
:مارشملو
:اون چيه
:همون که بخاطرش چان و ورشکست کردی.
خنده بلند جونگين بلند شد و باعث شد لبخندی بخاطر خوش حالیه جونگين روی لباش بیاد.
:دلم برای يولي تنگ شده.
با یادآوری چانيول لب هاش دوباره آویزان شد.
:فردا باهاش ويديو کال می گیریم،خوبه??
:اوهوم ولی چرا بمن نگفت ميره اينچئون??
:قرار نبود بره اتفاقی شد.
سهون خم شد و کاسه خالی از برنج و روی میز گذاشت.
جونگين و روی خودش کشید و گره دست هاشو دورش محکم کرد .
جونگين سرش و روی شونه سهون گذاشت و توی گردنش نفس کشید.
:عاشقتم هون.
:می دونم.
:توام عاشقمي??
:می دونی .
:نوچ تو دیونمي يولي عاشقمه.
:بر منکرش لعنت .
:ميخوام تا صبح این جوری تو بغلت بخوابم ددي.
:پس شبت بخیر عشق کوچولوی ددي.
جونگين سرشو بلند کرد وماچ آب داری از لب های سهون گرفت.
:شب بخیر ددي جونم.