خودشو داخل سرويس بهداشتی دفترش انداخت وبا قفل کردن در مطمئن شد هیچ کدام از دانشجوهای فوضولش سر از کار هاش در نميارن
با بالا بردن بافت نازکش دستشو روی بالا تنه اش که با طناب بانداژ شده بود کشید.
با یادآوری تنبیهی که شده بود ناله ای از سر لذت سر داد.
:پسر بد
زمزمه کرد وبا لمس ردهاي به جا مونده زیر طناب ها که به طرز محکمی بسته شده بودند احساس لذت می کرد.
با گذشتن فکری از سرش نيشخندي زد .
حتی تصورعملي کردن فکری که از سرش گذشته بود باعث میشد حس لذت به سمت پایین تنه اش سرازیر بشه طوری که نمی تونست یک لحظه از فکر ناله هایی که تا چند دقیقه دیگه برای ددياش سر می داد بیرون بیاد
وقتی اسکرين گوشيش رو باز کرد بدون هیچ وقفه ای روی دوربین جلویی کليک کرد وبا فشردن قسمت دوربينش اون رو  کمی فاصله از صورتش گرفت
:ارباب هون من اسليو بدی ام ,توله تو می بخشی مگه نه??(نيشخندي گوشه لبش جا خوش کرد قيافه جذابش بعلاوه چند تار مو که قسمتی از پيشوني اش رو پوشونده بود با چشمای به رنگ شيطنت تزیین شد)
گوشی رو روی سنگ روشویی که قسمتی از سرويس کوچک اتاقشو تشکیل میداد قرار داد .
وقتی صورت پر لذتش از عنوانی که برای سهون استفاده کرده بود غرق شد دستاي لرزان از هيجانشو به سمت طنابايي که دور تنش گره خورده بود برد..
ترس وهيجان به يکباره قلبشو می فشرد وبا پمپاژ مقدار بیشتری از خون به درون رگ هاش جونگين رو برای کاری که میخواست بکنه مصمم تر می کرد حتی اگه قرار بود تاوان کارشو صدبرابر بدتر پس بده.
با برداشته شدن طناب هایی که محکم بسته شده بودند احساس خارش و سبکی می کرد 
وقتی از باز شدن کاملش مطمئن شد دوباره خم شد وبا مظلوم کردن چشماش ولبايي که به طرز کيوت واري خم شده بود و هیچ شباهتی به جونگيني که خودشو با نيشخند کشنده اش اسليو خطاب می کرد نداشت،حونگين دو شخصیت مجزا در یک بدن داشت والان وقت نمایش هردو برای مرداي زندگی اش بود.
:ددي چان شما همیشه میگین پسراي بد با خودشون ور ميرن ،نينيو می بخشی ?اخه من امروز ميخوام پسر بدی بشم.
زبونشو اغواگرانه به روی لبش کشید قلب بی قرارش تحلیل هر پیامدی رو که از الان با پا گذاشتن روی قوانین ددياش به جون خریده بود گرفته بود.
وقتی فقط قسمت پایین تنه اش مقابل دوربین قرار گرفت نفس عمیقی کشید تا تسلطی روی دستاي لرزونش داشته باشه شهوت و هیجان عقلشو به دست گرفته بودند و جونگين ناچار از حکم این دو دکمه شلوارشو باز کرد.
کمی از شلوارش و پایین کشید 
:ددي هوا گرمه
صداش تغییر کرده بودو خيسيه عرق بود که از کنار شقیقه اش رد می شد.
اختيار حالاتش دست خودش نبود واز الان آلت نيمه سخت شده اش حتی بدون لمس برای ارضا شدن بی قراری می کرد.
شلوارشو تا زانو پایین کشید که شورت مشکیش با آلت بزرگ شده اش نمایان شد.
با نوازش آرام انگشتانش هيسي از سر لذت کشید بیشتر ميخواست و تصور دستاي دستاي ددياش که بهش لذت می دادن هر لحظه تيکه گوشت داغ تو دستشو بی قرارتر می کرد
با کشیدن باکسر مشکيش و برخورد هوای سرد به التش ناله کرد 
:آههه ددي
بالحنی که از سر نیاز وشهوت بود گفت چی بهتر از این بود که برای ددياش ناله کنه و محتاج لمس دستاشون باشه?!

*******

:برام ساک بزن .
سهون بود که گفت .
چان دهنشو مثل ماهی بازوبسته کرد 
میخواست چیزی بارش کنه که مهمترین هايلايت زندگی اش جلوی چشماش نمایان شد.
تا چهار پنج ساعت دیگه باید می رفت واميد وار بود سهون کاری نکنه از پروازش جا بمونه.
وقتی سکوت پسر مو بلوندو دید پایین اومد آروم دکمه جین تنگشوهمراه شورتش باز کرد کمی کشید پایین که سهون ناراضی از این وضعیت جينشو تا روی زانوش کشید اگه به حرف چانيول گوش می کرد مجبور نبود جین به این تنگی رو تحمل کنه .
:زود باش.
غريد وبدون این که فرصتی به چانيول بده سرش و گرفت وآلتشو داخل دهنش جا داد با قرار گرفتن التش درون حفره گرم وکشيده شدن زبان خیس چانيول روی آلتش ناله کرد .
سعي می کرد ناله هاش آروم باشه ولی حرکات ماهرانه چانيول بی قرارش می کرد 
پاهاش بخاطر لذتي که به يکباره به بدنش سرریز میشد لرز گرفته بود ..دستشو با گرفتن گوشه میز تکیه گاه بدنش کرد وبا گرفتن موهاي پسر بلوندي خودشو تو دهنش عقب جلو کرد.
میتونست سخت شدن آلتشو حس کنه ولی کافی نبود.
با روشن شدن اسکرين گوشيش با احتمال این که ممکنه جونگين باهاش کاری داشته باشه گوشيش رو برداشت 
فیلمی براش ارسال شده بود دقیقا به اسم کسی که انتظارش و داشت.
حرکات تند چانيول فرصتی برای انجام کاری نمیداد ولی کنجکاو شده بود
با تکيه دوباره دستش روی میز با دست دیگه اش گوشيو نگه داشت که فیلم لود بشه.

:ارباب هون من اسليو بدی ام ,توله تو می بخشی مگه نه??
صدای شيطون جونگين در فضای اتاق طنین انداخت واينبار چانيول بود که بخاطر لحن اغواگر جونگين ناله کنه وموهاش توسط دستاي قوی سهون کشیده بشه.
:آههه چاان
به ارگاسم نزدیک بود ولی نقشه های بهتری داشت.
توله اش براش دم تکون می داد وبرای ددي چانش پسر بدی شده بود.
گوشی رو مقابل چان گرفت تا خوب پسر بدشو که ميخواست با لوس شدن کارشو پیش ببره ببینه
حتی دیدن این روی استاد کوچولوش که خودشو پسر بدش خطاب می کرد آلت نیمه سختشو سخت تر می کرد.
با تمام شدن حرف کای گوشيشو روی میز رها کرد وبا گرفتن موهای چانيول روی میز خمش کرد.
:صبر کن هون.
روی چان خم شد وبدون این که جواب بده به سمت دکمه شلوارش دست برد وبازش کرد.
:آروم بگیر چان.
زیر گوشش غرید وبا گرفتن گردنش فاصله بین لباشونو از بین برد .
خشن می بوسید و لمس می کرد 
ناله های جونگين که از گوشی درحال پخش فيلمش شنیده میشد حال هردوشونو بدتر می کرد
بعد کشیدن شلوار وباکسر چانيول دستشو زیر شکمش گذاشت وبا چسبوندنش دیکش  به باسن چان اورا بین خودش وميز گیر انداخت خداروشکر می کرد دفترچان عايق صدا بود وگرنه نميدونست چطور باید جلوی ناله های خودشو چانو بگیره.
بدون این که فرصتی به چانيول بده یک ضرب ديکشو وارد کرد
:لع..نت بهت سهوننن.
صدای منقطع چان نشان از کم آوردن نفس میيداد سهون بدون این که آماده اش کنه واردش شده بود و حتی الان بدون این که اجازه بده به سايزش عادت کنه درونش حرکت می کرد.
نگاهشو بین گوشی درحال پخش بازيه کثیف جونگين و چان می چرخيد پسر هورنيش ناله های سکسيشو سرمی داد و باعث میشد صرباتشو بیش از پیش تندتر کنه.
:آههه خیلی عالیه.
ديکش اینبار درون حفره گرم تر و تنگ تر فرو رفته بود که هر لحظه ديکشو به داخل می بلعید.
:وحشی.
سیلی نه چندان محکمی به چانيول زد وبا گرفتن صورتش کمی از میز فاصله داد 
لباش برای پرس کردن لباي خوشمزه پسر زيريش بی طاقت بود.
حرکتش سريعتر شده بود و درحالی که ضربه میزد لباشو چفت شده چان و محکم ميبوسيد وگاز می گرفت.
:هوووف سهون 
نفسی که چان بیرون داد نشون از لذتی بود که بخاطر ضربه سهون به نقطه لذتش بود 
چانيول سخت ناله هاشو نشون می داد ولی همیشه پایه دیونه بازی های سهون بود.
:جانم
:بازم.
:بازم چی چان?
:لنت بت سهونن .
:گفتی عزیزم.
:اینم روشش.
غرش چان ولحن حرصی اش سهون رو به خنده انداخت ولی حال خودش بهتر از پسر بلوند نبود و دلش میخواست هرچه زودتر لذت اصلی رو تجربه کنه.
با تکرار ضرباتش به جایی که صدای چان و درآورده بود لذت بود که بهش هدیه می داد 
دست قوی اش روی سر چان قرار گرفته بود وبا فشار به میز محکم ضربه می زد.
خم شد تا دوباره لباي چان وبه دندون بکشه زبون سرکشش جای جای دهنشو مزه مزه می کرد و قدرت فکر و ازش میگرفت ثانیه ای بعد خودش بود که توسط دست چانيول به میز کوبیده شده بود واينبار ضربات محکم وخشن چانيول بود که بدن لرز گرفته اشو به فاک می داد.
:لعنت بت چااانننن.
فریاد زد چون چانيول بدون هیچ رحمی خشک خشک درونش می کوبید وميز سخت زيريش درد بدنشو بیشتر می کرد.
:لااقل ببوسم .
سیلی که خورد مثل سیلی که خودش به چانيول زده بود آرام نبود طوری که صداش توی اتاق پیچید و رد قرمزی به جا گذاشت.
:میخوای حقه خودمو سر خودم امتحان کنی??
:نه ميخوام ببوسمت فقط.
سرش زیر فشار دست قوی چان حتی چند اينچ هم نمی تونست حرکت کنه ولی دلش نمی خواست از لباي پسر بلوند دست بکشه.
با خالی شدن يهويش نق زد .
فشار به یکباره از روی تنش برداشته شده بود تنشو آروم حرکت داد وبا بالا آوردن صورتش چانيوليو دید که نگاهش می کنه .
:نگاه کردنت تموم شد??
درک نمی کرد چرا باید چانيول مواقعی عوضی ترین باشه حتی الان که بحث لذت دادن به ديکشون بود.
چانيول در حالی که ديکشو می ماليد بهش نزدیک شد وبا گرفتن موهاش صورت سهونو به ديکش نزدیک کرد وبا خروج آبش تمامشو روی صورتش خالی کرد.
چونه اشو گرفت ولباشو که بخاطر آبش شور شده بود به دهن کشید این دفعه میتونست دستور سهون و با روش خودش اجرا کنه.
درحالی که می بوسید وبوسيده میشد دستشو رد کرد وبه ديک سهون رسوند 
با نوازش ديکش توسط چانيول ناله هاشو ميون لباشون خفه می کرد نزدیک بود ولی نمی خواست اینطور خودشو راحت کنه.
عقب کشید و اینبار نوبت سهون بود که با گرفتن موهاي چانيول از روی میز بلند بشه وبا گرفتن ديکش مقابل دهنش تمامشو داخلش بچپونه.
:اهه هومم ..هووف تندتررر.
پيچش زیر دلش خبر از ارگاسمش می داد وحرکت تند لباي چانيول دور ديکش نفساشو قطع می کرد.
با ناله بلندی که کرد تمام ابشو داخل دهانش خالی کرد وبا کشیدن محکم موهاي چانيول وخم شدنش کنار گوشش با صدای دورگه شده از سکس عالی اش لب زد:خوشمزه اس?
با بیرون اومدن زبان چان که کامش دیده میشد سرشو خم کرد و دوباره به جون لب هاش افتاد.
از هم فاصله گرفتند سکوت بينشون با ناله بلند پسر داخل گوشی درهم شکست.
جونگين هم به اوج رسیده بود .
:پسر بدی شده.
:واسليو بد.
سهون کمک کرد تا چان بلند بشه درد از الان به جونش افتاده بود و حتی چهره توهم رفته چانيول هم نشان از دردش می داد.
:متاسفم .
لحن آرام و گرفته چانيول سهون و متوجه خودش کرد
:نباش وقتی رسیدم خونه دق ودليمو سر پسر بدت در ميارم.
بعد تمیز کردن خودش با دستمال کاغذی شلوارشو به تن کرد.
:باهاش کاری نداشته باش هون .
شلوار چانو سمتش پرت کرد.
:مونده کار چی باشه 
:منظورم تنبيهه.
:تنبيه که کار نیست.
:از الان دلم براتون تنگ میشه نميدونم ميخوام دو سه روزو چطور دوم بيارم.
چانيول بی خیال کل کل کردن با سهون شد چون آخرش فقط خودش بود که بازنده بود.
:عوضش منو جونگ کلی خوش ميگذرونيم.
:عوضی، خوش بگذرون ولی گریه اشو درنيار .
:هی چان کم لوسش کن .
اینبار لحن آمیخته به حسادت سهون به گوش رسید.
چانيول با نشستن روي صندلی پشت ميزش نيشخند زد.
*
جمعیت کثیری از دانشجوها که شامل تمامی دختر پسراي کراشيده روی کیم کای استادشون بودند پشت در دفترش تجمع کرده بودند تا از وضعیت دختر خوش شانسی که پا روی پارکت های نازنین دفترش قدم گذاشته بود باخبر شوند دقيقه ای از ورود دختر ميگذشت وهمه با استرس وهيجان طوری که بهم چسبیده بودند تا شاید کوچکترین صدای تو اتاق رو ثبت کنند .
:واااي خیلی خوش شانسه
:کاش منم ميگفت برم دفترش 
دختری که از سر حسادت در حال مردن بودلباشو شل وول کرد ولی تو دنيا فقط ينفر بود که با لباي اويزون خوشمزه ترین عوضیه دنیا بود واون کسی نبود جز کیم کای که توی ابهت چیزی کم نداشت و کاری می کرد به غلط کردن بيفتند البته که چیز قابل اثباتی بود مثل دختری که بعد چند ثانیه با چشمای سرخ شده از گریه بیرون اومد وبدون توجه به قوم عظیمی از دل باختگان استاد بد اخلاقش فرار کرد.
پچ پچ های متعجب دانشجوها فضا رو پرکرد که با سرفه آشنای ترسناک مثل ميخ سرجاشون صاف ايستادند وبالب هاي دوخته شده و چشم های وحشت زده برگشتند
:کاری دارين ?
نگاه یخ و جدی اشو به دانشجوها دوخت تا با شنیدن یک کلمه ازشون همشون رو به توپ وتفنگ ببنده.
وقتی جوابی نشنید سرشو با لبايي که امروز علاقه عجیبی به زدن نیشخند پیدا کرده بودند خم کرد.
دیدن این حالت استادشون فقط یک نتیجه قطعی داشت واگه تا چند ثانیه دیگه دمشونو رو کولشون نميگذاشتند وفرار نمی کردند کای به روش هاي نوين آموزشی پدرشونو در می آورد هرچند کار ازدر آوردن پدر گذشته بود وبه خاهر مادر رسیده بود.
وقتی دانشجوهاش از جلوی چشماش محو شدند و مطمئن شد از چشمای فوضولشون در امانه در دفترش و بست وبارها کردن خودش روی کاناپه  نفس راحتی کشید
سروکله زدن با دانشجوهاش خسته اش کرده بود وبدتر ازاون تنبیه هایی بود که به جون خریده بود هرچقدر از اتفاق چند ساعت پیش ميگذشت بیشتر به غلط عظیمی که کرده بود پی میبرد وبه این نتيجه رسیده بود مشروب نخورده هم مست میکنه وهمه این ها تقصیر خود هورنيشه !
با برداشتن کیف دستی کوچکش از دفترش خارج شد وبا قفل کردنش قصد خروج از سالن بزرگ ساختمان داشت که با صدا زده شدنش توسط کسی توقف کرد
:استاد
پسر جوانی که بخاطر دويدن نفس نفس می زد صداش کرد و با گرفتن چند ثانیه نفس تازه حرفشو ادامه داد
:رئیس گفتند قبل رفتن دفترشون برين.
:فهمیدم میتونی بري.
پسر که با مرد روبرویش به خوبی آشنا بود با تعظیم نود درجه ای که کم مونده بود با کله اش نقش زمین بشه قدماي خسته اشو به سمت خروجی کشوند.
بخاطر کار و دسته گلی که توی سرويس اتاقش به آب داده بود خسته بودوالان مجبور بود دوساعت پای حرفاي رئیس دانشگاه که همیشه خدا از حرف زدن خسته نمی شد بشینه .
تقه ای به در زد ووارد شد با ندیدن دکتر نام متعجب چشماشو دور دفتر بزرگش چرخوند 
:دکتر?
با برخورد محکم کسی به میز از جاش پريد به صداهای بلند حساس بود وهروقت به این اتاق پا می گذاشت انواع بلایا به سرش می اومد
دکتری که جونگين به دنبالش بود با دستی که سرش رو گرفته بود از زیر میز بالا اومد وخودشو روی صندلی اش پرت کرد
:استاد کیم چطوری?
پیرمرد50ساله ای که پشت میز نشسته بود سرشو می مالید وبا وجود دردی که ازتوهم رفتن چهره اش مشخص بود سعی داشت لبخندشو حفظ کنه و این یکم برای جونگين احمقانه می اومد چون هردفه فکر می کرد آدم احمقی مثل اون چطور دکتر ورئیس دانشگاهه حتی باوجود این که مخشم خوب کار می کنه البته نه برای کار های روزمره مثل همین الان که نيش گشاد شده اش حوصله کايو سر می برد خداروشکر می کرد بهش بعنوان استاد احترام ميذاره چون بارهاديده بود سر به سر دانشجو ها ميذاره .
:بد نیستم،با من کاری داشتين?
:بشین.
:ممنون راحتم.
:بيخود من ناراحتم بشین .
ميخواست بگه به چپ اجدادم که راحت نیستی ولی خب يوليه پايبند قوانين که هرروز عین طوطی همه قوانین رو برای خودش وسهون تکرارمی کرد يادش داده بود باید به بزرگتر از خودش احترام بذاره که البته سهونيه منقض قوانين ميگفت در شرایط لزوم میتونه بی خيال احترام بشه
اگه میخواست زندگیه خوبی داشته باشه باید تمام گفتمان های سهون و دور ميريخت چون سهون یه عوضيه به تمام معنا بود که اول از راه بدرش میکرد وبعد تنبیه !
مقابل چشمان هلالی شده رئیس روی دورترین مبل از ميزش نشست ونگاهشوبهش دوخت.
:خب?
:خب?
کاش یه ستون بود تا خودشو از دست کارای رئیس خلاص کنه.
:من وقت ندارم آقای نام میشه کارتونو بگين?
پيرمرد که بی خيال کله از دست رفته اش شده بود دوباره به جون کاغذاي تلمبار شده افتاد و پخش وپلاش کرد.
کای نفس حرصي کشید 
:دنبال چیزی می‌گردین?
:ها?آره گوشيمو پیدا نمی کنم ..به گوشیم زنگ می زنی پيداش کنم ?
این دفعه کای مطمئن بود پيرمرد هم به دانشجوهایي که مورد کراششون واقع شده اضافه شده ولی یکم چندش آور نبود?
قيافه اش توهم رفت و خیلی خوشحال بود که اونقدر مشنگ ميزنه که نفهمه ولی واقعا کی باورش میشد همین پيرمرد بهترین و بالاترین مدرک تحصیلی و داره و تو دوره جوونيش کلی المپياد برده.
با اکراه شماره شو گرفت ولی هرچقدر بوق ميخورد صدایی از گوشی که توی اتاق باشه شنیده نمی شد 
به ده نرسیده قطعش کرد ونگاهشو به پيرمرد ناامید داد
:فکر کنم خونه جا گذاشتين دکتر نام.
:آره همينه..صدات زدم چون امتحانات نزدیکه وقراره برای یک ماه دیگه با دانشجوهايي که نمرهA بگیرن مسافرت دوروزه به اطراف سئول داشته باشیم.
:خب?
مسافرت با دانشجوها چیز جدیدی نبود ولی چرا به او ميگفت وقتی که بارها گفته بود علاقه ای به بودن تو طبیعت نداره 
دروغ نگفته بود ولی راستشم نگفته بود که ددياش راضی نيستند.
:استاد کیم این گردش قراره با حضور افتخاری شما برگزار بشه فکر میکردم به گوشتون رسیده از وقتی دانشجوها باخبر شدن کتابخونه داره ميترکه .
:من میلی به مسافرت اونم چله زمستون ندارم دکتر نام.
: زود تصمیم نگیر در ضمن این برای روحیه دانشجوهام خوبه.
سری تکون داد ميتونست فکر کنه وآخرش قبول نکنه.
:اگه کاری ندارین مرخص بشم.
:راحت باش استاد کیم.
با احترامی که به پیرمرد سرخوش گذاشت از دفترش خارج شد .
سری به معنای تاسف تکون داد مثل بچه ها ميموند ولی به وقتش خوب بلد بود چجور پوست آدمو بکنه اگه همین دیونه بازياش نبود جونگين قسم میخورد اکثر اوقات دوست داشت مثل دکتر نام پرنفوذونابغه باشه البته يوليه عزيزش همیشه بهش ميگفت باهوش ترین نينيه دنياست ولی همیشه باباها هوای بچه هاشونو دارند مگه نه?!
سری درجواب سوالش تکون داد.
خداروشکر می کرد دانشگاه خالی شده و کسی متوجه خود درگیری هاش نیست.
وقتی مقابل ورودی دانشگاه رسید انتظار داشت ماشین یکی از ددياش رو چند متر اون طرف تر ببینه ولی خبری نبود
اخم کرد وبينيشو بالا کشید بخاطر برف زود هنگام امسال حسابی سردش شده بود ودونه های برفی که آروم می بارید سرشونه هاشو سفید میکرد.
شماره چانيول رو گرفت ولی با شنیدن صدایی که خاموش بودن خط رو اعلام می کرد اخمش غلیظ تر شد.
چانيول هیچ وقت گوشيشو خاموش نمی کرد.
شماره سهون رو گرفت که به سه بوق نرسیده صدای خسته سهون توی گوشش پیچید:چیشده?
:يولي کجاس?
بی اهمیت به سوال سهون پرسيد بعضی وقت ها واقعا از دست کاراي سهون ناراحت میشد واونم بخاطر بی توجهی بود که از سمتش میدید که یکی از دلیل هاش میتونست بخاطر
:تو سلام کردن بلد نیستی?
:سلام،يولي کجاست چرا گوشيش خاموشه?
:حالمو پرسیدی?
چشماشو از حرص بست چطور بود که سهون حوصله یه سلام و احوال پرسی باهاش رو نداشت ولی همیشه خدا سربه سرش می گذاشت?
:چطوری سهونا?
:احمقی واقعا?از کی اسليوا اربابشونو با اسم صدا میزنن?
:میای دنبالم?
لجش گرفته بود وهمه این ها بخاطر لحن سرد سهون بود ..جونگين لوس دنبال توجه بود ولی از سمت ددي مسترش دریافت نمی کرد.
:تنبیه هاتو شمردی?
:اگه نمياي خودم بيام.
پشت بند حرفش بوق قطع تماس به گوشش رسید .
کم مونده بود گریه اش بگیره امروز به طرز عجیبی احساس دل تنگی می کرد حتی باوجود شیطنت هایی که کرده بود تا حس غمشو فراموش کنه .
دوباره شماره سهونو گرفت وبا نگرفتن جوابی ناامید نگاهشو به خيابون داد.
باید منتظر دستور سهون ميموند تابهش بگه ميتونه خودش بیاد یا نه وبا توجه به اتفاق چند دقیقه پیش معلوم بود حسابی از دستش عصبانيه و منتظر یه غلط اضافه اس تا عین سگ کتکش بزنه.
ده دقیقه به همین منوال گذشت جونگين حس می کرد از نوک انگشتاش تا موهای سرش درحال يخ بستنه 
آفتاب درحال غروب بود ورو به تاریکی می رفت وقتی خبری از سهون نشد بی حوصله شماره اشو گرفت 
این دفعه تصمیم داشت مثل اسليو مطیعی که سهون انتظار داره رفتار کنه و بنظر می رسید این از موندن دم ورودي دانشگاه بهتر بود .
این بار شمارش بوق ها زیاد شد وبا رفتن به پيغام گیر بخشی زیر لب به سهون داد 
واقعا مرض دق مرگ کردن جونگينو داشت .
:ددي غلط کردم ..ارباب هوا سرده لطفا به توله تون رحم کنيد.
صداش تن آرومی داشت ومراقب بود تو این وضعیت رهگذري باشنيدن لحن ملتمسش که مدام ددي و مسترمیکنه شاخ درنياره.

گوشيشو به همراه دستش داخل جیب کتش کرد تا یخ نبسته هنوز دستاش جاگیر نشده بودند که با ويبره گوشيش دوباره دستشو بیرون آورد با دیدن اسم تماس گيرنده لبخند کمرنگی زد.
:میام دنبالت.
:میدونستم بهم رحم ميکنين ارباب.
:نه این که توام طلب رحم کردی.
:ارباب(سهون بااین که نمی دید ولی دلش برای قیافه مثلا ناراحتی که از الان گرفته بود ضعف می کرد)من همین چند دقیقه پیش معذرت خواستم.
:من که نشنیدم تا10مين دیگه ميبينمت.
نگاه چپکي به گوشی تو دستش انداخت ،سهون گوشيو قطع کرده بود ودلش ميخواست صدای ضبط شده اشو تو مخش فرو کنه.
با دیدن هيستوري تماساش آب دهنشو آروم قورت داد
نه!
این امکان نداشت حس می کرد بدنش درون کوره داغي درحال آتش گرفتنه ولی بعد چند ثانیه احساس لرز از سرما بود که به جونش افتاده بود
اسم های Doctor nam وDaddy hun به ترتیت از پایین به بالا جلوی چشماش خودنمایی می کرد و نمی فهمید 3دقیقه کوفتی با دکتر نام رو کی باهاش حرف زده.
با کوبوندن محکم دستش به سرش به عمق فاجعه پی برد .
مکالمه کوتاهي که فکر میکرد با سهون داشته از جلوی چشماش عین زیرنویس برای فيلم بدبختياي خودش رد ميشد.
" ددي غلط کردم ..ارباب هوا سرده لطفا به توله تون رحم کنيد."
:یا عیسی مسیح!
کار از حفظ پرستیژ استاديش گذشته بود وفقط سعی داشت فکری به حالش بکنه.
همیشه می دونست شانسش بده ولی نه دیگه تا این حد یعنی باید امروز يادش میرفت تا لنزاشو بزاره یا عينکشو با خودش نياره??
اصلا امروز چطور با چشم های ضعیفش دوام آورده بود???
اينبار دقیق تر شماره سهونو گرفت تا به دادش برسه که بدجور گند زده بود چی باید ميگفت?
"سهونا من اشتباهي به ينفر دیگه که از قضا رئیس دانشگاهه زنگ زدم و خودموبا خطاب کردن توله ددي صداش زدم???"
تعداد کوبيدناي دستش به کله اش از دستش در رفته بود وفقط دلش ميخواست معجزه ای بشه تا استرس نکشتتش.
10دقیقه ای که باید انتظارش و می کشید زودتر از موعدش رسید و همه این ها بخاطر زنگ زدن به سهون وتعریف ماجرا بود.
سهون طبق همیشه چند متر دورتر از دانشگاه پارک کرد ولی دیدن تنها مدل ماشین گرون قیمت آشنا برای جونگين سخت نبود.
خودشو کنار شاگرد پرت کرد ودرو محکم بست که با دیدن نگاه عصبانی سهون تو خودش جمع شد.
:غلط کردم.
خودشو به در چسبونده بود تا با دیدن هر پنجول کشیدنی فرار کنه.
:تعریف کن چی شده?
:گفتم که.
صدای ضعيفش به گوش سهون رسید که نگاه تيزشو به دنبال داشت.
:آدرس??
:آدرس چی?
چشم های گرد شده اش به صدای ضعیف اش اضافه شده بود .
:آدرس رئیس کوفتيت.
فریاد سهون فضای ماشین رو پر کرد و باعث شد پسر ترسیده بیشتر خودشو عین ژله به در و شیشه بچسبونه.
:ميخواي چ..چکار?
:ميخوام یه خاکی بريزم سرمون.
:اوکی همینو بگو.
جونگين وقتی حرف سهونو شنید نفس راحتی کشید چون وقتی قرار بود خاکی به سرشون بريزن فقط سهون وجونگين بودند که همیشه درحال آتش سوزوندن بودند وقرار بود به نوعی مامساليش کنند ولی اينبار با گند کارياي گذشته اشون فرق داشت و امیدوار بود کار از کار نگذشته باشه.
:پررو..یادت باشه شب که برمی گردیم خونه من ميدونم وتو  پوستتو می کنم.
:Lalalalalalalalalala
سعی داشت با بکار گرفتن انواع اصوات مبهم به شبی که انتظارش و می کشید فکر نکنه چون از الان تو دلش آشوب بود.
:خفه شووو..آدرس????
صدای فریاد دوباره سهون از جا پروندش .
:مستقیم برين بهتون ميگم.
:خونه که نرفته?
:نه تا وقتی اینجا بودم هنوز داخل بود.
:خوبه.
با گوشه چشمش به اخم سهون نگاه کرد وتو دلش دست به دامان انواع مقدسات شد.