روز دوشنبه يروز بعد از این که ميتونست با خیال راحت بخوابه بود 
گرچه به لطف خرس گنده زندگی اش یه چرت کوتاه هم آرزو شده بود.
نمی تونست خرسيه عزیزش و مقصر بدونه وقتی خودش تصميم گرفته بود بچه بياره اونم از نوع غول پيکرش باید فکر اينجاشو می کرد.
شاید برای پشيموني دیر بود ولی دلش ميخواست الان زار زار گریه کنه فقط بخاطر این که امروز مجبوره تمام 10ساعت رو جوراب هایی که خرس های کوچولو روشون داشتن تحمل کنه.
صبح با صدای نفس نفس زناي بيبيه قشنگش بيدار شده بود درحالی که ورزش کنان با صدای بلندش اعداد کوفتيه ریاضی رو سر صبحی تو گوش سهون فرو می کرد البته تا اينجاش ميتونست اتفاق خوبه ماجرا باشه نه تا وقتی که حين دیدن چشمای بازش خودش و روش پرت کرده بود و باعث شده بود سهون دوباره از دنده چپ بلند بشه.
تا اینجاش هم ميتونست نسبتا خوب باشه تا وقتی که سهون جوراب پیدا نکرده بود بپوشه.
دیشب بعد شامی که بیرون خورده بودند به خانه برگشته بودند وچانيول غش کنان از خستگی و حجم انبوهي از استرس که به لطف خود شخص گرامیش متحمل شده بود خودشو روي تخت پرت کرده بود 
تا اينجاش يادش بود و از اون جایی که خودشو سهون تا آخرش به دعوا ختم نشه ولکن نیستن تا ساعت2صبح با پلی استيشن بازی کرده بودند که نتیجه اش شده بود باخت خودش .
گرچه نتیجه ای بر خلاف خواسته اش بود ولی اينم دقيق يادش بود.
مشکلش همین جا بود چون دقيقا باید خاطره جوراب شستنش يادش می بود که هرچه تو فايلاي بایگانی شده مغزش ميگشت پیدا نمی کرد 
مجبور بود اعتراف کنه که گور خودشو قشنگ کنده بود .
دیشب سهون بهش گفته بود جورباشو بشوره ولی نشسته بود واز اون جایی که حتی رئیس جمهورم نمی تونه ساعت7صبح جوراب گیر بیاره پس به سهون حق می داد ولی مگه جوراب با طرحاي کوچولوی خرسی چه ایرادی داشت?
خودش که کلا رو مود جوراب پوشیدن نبود
هر چیز میز خرسی ام که میدید میخرید الان باید خداروشکر میکرد که پولاي چانهونو همین جوری الکی به فنا نداده.
مربای توت فرنگيش دقيقا کنار گوش سهوني بود که کله اشو روی میز گذاشته بود درک نمی کرد چرا باید همه چيو سخت کنه درحالی که الان سخت ترین کار دنیا حرکت شيشه مربای بيچاره از کنار کله سهون به طرف خودشه.
چانيوليه عزيزش سر صبحی به حموم رفته بود وخودش باید پای تمام غراغراي سهونيش می نشست.
زبونشو بیرون آورده بود وانگار که درحال انجام حساس ترین کار قرنه انگشتشو آروم به طرف شيشه مربا ميبرد
عجیب بود سهون ساکت بود و ميتونست به نوعی جزنی از عجایب دنیا محسوب بشه.
نوک انگشتش روی در فلزيش نشست که با سهون با بلند کردن کله اش باعث شد سرجاش یخ بزنه.
:عااااااايش .
با داد سهون سرجاش پريد .
:ترسیدم خو.
وقتی نگاه عصبی سهون به سمتش برگشت خودشو لعنت کرد که حتی تو این شرايطم زبونش می چرخه.
:تو حرف نزن که همه چی تقصیر توعه.
:خب یادم رفت .
دوباره به لباي بيچاره اش متوسل شده بود تا پروسه هميشگيش رو با لباي اويزونش حل وفصل کنه.
:امروز یه جلسه مهم دارم جونگ ساعت7صبح من از کجا جوراب بخرمممممم ?اصن ساعت7صبح کييي باز میکنه???
جونگين شونه هاش رو از ترس جمع کرد مقابلش گربه اي رو می دید که ناخناشو بيرون
آورده وهر لحظه در کمينه موش کوچولوی بينوارو که خودش باشه یه لقمه چپش کنه.
:سر صبحی باز چخبرتونهههه????
قاعدتا با دادی که چانيول زده بود باید به ترسش افزوده می شد ولی پارک چانيول همیشه فرشته نجاتش بود.
وقتی خودشو به چانيول متعجب رسوند پشتش قايم شد تا از تیرنگاه های سهون در امان باشه.
پهلوهاي چانيول رو چنگ زد تا مبادا سنگر متحرکشو از دست بده.
:بخدا يولي دیشب یادم بودا که بشورمش بعد نميدونم چی شد از پنجره اتاق انداختم تو سطل آشغال خيابون.
:نمیدونی چی شد یا از حرص باختت گم وگورش کردی.
:آخه من چرا بخاطر یه جفت جوراب بو گندوبخوام خودمو خراب کنم .مگه نه يولي?
سرشو خم کرد تا ددي چانش صداقت تو چشماش رو ببینه.
با اسیر شدن موهاش توسط دست قوی سهون آخی از بین لباش در رفت .
نفهمیده بود چانيول کی خودشو به میز رسونده و کمترین فاصله رو با دشمن جورابيش ایجاد کرده .
:آي آيي ول کن تورخدا.
سهون ميزرو کامل دور زد که همراهش صاحب کپه موهايي که به دستش اسیر بود هم حرکت کرد .
:آخرش ديونم ميکنن ..هوففف.
با محو شدنه صداهاي اطرافش سعی کرد یکم در آرامش کامل که بعید ميدونست تو خونه با وجود سکاي دوام داشته باشه صبحونشو بخوره.
سهون با پاش در اتاق جونگين و بست ورود به این اتاق فقط یک معنی میتونست داشته باشه تنبيه!
جونگين و روی تختش هل داد.
با نوک انگشتاش کف سرشو ماساژ داد حيف که جراتشو نداشت وگرنه ميپريد کولش اونقدر ريشاي نداشته اشو با موچين میکشید تا حالش جا بیاد.
:نه.
با دیدن شی تو دست سهون شوکه سر تکون داد..اونقدر مشغول ور رفتن با موهاش بود که نفهمید کی سهون طناب و از کمد درآورده.
:ددي
:بخواب روي تخت جونگ .
دستشو روی سینه اش گذاشت از بلند شدنش جلوگیری کنه.
:امروز کلاس دارم هون.
در عرض چند دقيقه دوباره شده بود نينيه چانهون.
شيطنت چند دقیقه پیش رو نداشت و مضطرب به نظر می رسید..امروز کلاس داشت تا عصر ومنصرف کردن سهون از تنبیه کار بعيدي بود.
:هيسس.
با گذاشتن انگشت اشاره اش روی لباش ساکتش کرد.
:مقاومت نکن دراز بکش.
آخرین تلاشش رو برای فرار بکار بست که با دیدن چشم غره سهون بی حرکت روی تخت افتاد وقتش بود بپذیره تلاش فايده ای نداره و مجبوره بانداژو برای چند ساعت طولانی تحمل کنه!
سهون هیچ رحمی نداشت و طنابو محکم دور تنش می پيچيد واهميتي به آه وناله های از سر دردش نمی داد باید تا عصر تحمل می کرد البته اگه سهون سخاوت به خرج می داد تا عصر تنبيهشو تموم می کرد مطمئن بود بعد این که بازشون رد قرمزيش تا چند روز محو نمیشه.
وقتی از بستن آخرین طناب مطمئن شد روی جونگ دراز کشید وبا انگشتش نوک دماغشو فشار داد.
:میدونی این تنبیه پسراي زبون درازه نینی..پسر خوبی باش وتحملش کن .
:ددي هونيه بد.
مشت کم جونيه به شونه سهون زد .
:زبونت که باز درازه ..نه!!!
اینجوری فایده نداره باید بخورمش تموم شه.
:چرا وايسادي هوني بخورش
پشت بندش زبونشو بیرون آورد 
سهون تک خنده کوتاهي کرد ..زبون جونگین و ميون لباش گرفت با زبونش به بازی گرفت و بوسه هاتي رو شروع کرد .
جونگين از این جدال لباشون لذت ميبرد و این و از ناله های خفه اش می فهمید عاشق وقتایی بود که خودش دلیل بهم ريختگي هاش بود ..لب بالاییش رو ميک زد ازش جدا شد طوری که صدای جدا شدن لب هاشون شنیده شد 
:ددي ..بازم!
لحن پر نیاز جونگين تو گوشش طنین انداخت..باید برای هزارمین بار در هر دهم ثانیه اعتراف می کرد پسرش سکسی ترین بیبی بويه دنیاست.
وقتی گره دستاي جونگين دور گردنش محکم شد وبه خودش نزدیک کرد به خودش اومد وبا بوسيدن شاهرگ جونگين از خود به خودترش کرد.
:آهه
سیلی نه چندان محکمی به صورتش زد.
:پسر بد!
صدای خنده های سر صبحيه کای هوش از سرش می برد مثل همین الان که با هر سیلی طوری اغواگرانه با صدای بم شده اش می خندید که سهون رو برای اجرای یه تنبیه دیگه مصمم می کرد.
:کم دلبري کن پسر بد!
باهر بار اينطور صدا زده شدنش پروانه های تو شکمش بودن که با برخورد بالاشون(!) به زیر شکمش حس لذت تو کل بدنش پخش می شد.
:عاشقتم میدونی که?
جونگين توجدی ترین حالت ممکنش بود واقعا چطور 180درجه تغییر می کرد ?!
پارادوکس شخصيتاي کای همیشه براش جالب وصد البته خواستنی بود.
:وقتی نگی از کجا بفهمم!
:وقتی نميگم یعنی دلم ميخواد تو بخواي که بگم تو بخوای که بدونم چقدر دوست داری که دوست داشته باشم.
:این حرفای قشنگو کی به پسر من یاد داده?هان?
با لحن مهربون از پسرکش پرسید.
:آدم عاشق قشنگ قشنگ حرف میزنه.
:اوح پس من این پسر کوچولوی عاشقو بخورم اشکال که نداره?
:نوچ.
لحن بامزه جونگين سهون به خنده انداخت..اونقدر بامزه رفتار می کرد که دلش میخواست کارو بارو تعطیل کنه بشینه خونه و همش به وجود موجودی بنام کیم جونگين در کنارش بباله.
نگاه عاشقانه اشون بهم طولی نکشید چون وجود موجودی دیگر بهش یاد آوری کرد حتی اگه خودش هم بخواد نمی تونه کاروبارو تعطیل کنه چون زندگی خیلی خرج داشت  وکیم جونگين خیلی خیلی خیلی خرج!
:هی جوراب خرسی بیا که ديرمون میشه.
چانيول بود که به محض صدا زدن سهون با لقبی که انگار هردوي چانکاي ازش لذت می بردن بخورد محکم بالش به صورت بيچاره اشو به جون خريد .
سهون اهمیتی به خنده خفه کای نکرد از روش بلند شد وبعد زدن لگدی به پاش که چندان هم محکم نبود دنبال چانيول راه افتاد.

نیم ساعت پیش ددياش خونه رو به مقصد شرکت ترک کرده بودند و از اونجایی که اولین کلاسش تا نیم ساعت دیگه شروع میشد باید آماده میشد تا سر ساعت در کلاس حاضر بشه.
مقابل آینه قدی اتاقشون ایستاده بود با وجود طناب هایی که بالا تنه اش پیچیده شده بود چند تا حس آشنا رو باهم داشت.
با وجود طناب ها حرکت یکم سخت بود و مجبور بود سیخ سرجاش بشینه و با یاد آوری این که تا عصر کلاس داره آه از نهادش بلند شد.
طناب ها از وسط سینه اش رد شده بودند وبا گذشتن از شونه هاش از وسط کتفاش هم گذشته بودند وبالاي شکمش با چند دور تموم شده بودند.
خداروشکر می کرد از طناب نازکی استفاده کرده وگرنه باید چند دست لباس روی هم می پوشيد تا معلوم نشه.
بافت سفيدشو به تن کرد با دیدن رنگ موهاش پوف کلافه کشید تحمل این رنگ دیگه داشت از حدش خارج میشد احساس می کرد با این نوع رنگ مو بیشتر تو ديده و دانشجو ها ازش حساب نمی برن البته معلوم نبود از کدام حساب نبردني حرف میزنه وقتی که تمام دانشجو هاش به محض ديدنش عین بید می لرزیدند.
*
:فروشگاهی چيزي دیدی نگه دار چان.
حین این که قشنگ میون حرفای تکراری چانيول پرید.
گره کفش کتونياي سفید رنگشومحکم بست امروز از اون روزایی بود که بقول جونگين بی خیال تیپ بابابزرگي شده بود و تيپ اسپرت زده بود ولی هر یک ثانیه از خودش پرسیده بود آیا ارزش اینو داره که گوشاش بخاطر حرفاي چانيول که از ده دقيقه گذشته که خونه رو ترک کرده بودند یکی یکی قوانین شرکتو تو مخش فرو کرده بود سکته کنه?
اصلا گوش سکته می کرد?
:چان ?گوش میتونه سکته کنه?
يجور به لباي چانيول زل زده بود و منتظر جواب بود انگار حیاتی ترین اتفاق قرن فقط به جواب پسر کنار دستيش که کم مونده فرمونو گاز بگیره بستگی داره.
:دانشگاه چی بهت یاد دادن هون?
نیم نگاهی بهش انداخت وميون خنده هاش ازپسرپوکرشده کناريش پرسید.
:هرهر دانشگاه پزشکی نميخوندم محض اطلاعت
:ینی اصلا نشنیدی هم?
:چه بدونم هرروز يه مرض میاد بیرون..با این اوصاف اوليش منم انقدر هرروز قوانین کوفتيه شرکتو میگی اه.
:تو جوراباتو بچسب فقط.
شليک خنده چانيول گربه زندگيش رو به خشم آورد.
میتونست قسم بخوره تو مغزش درحال طرح ریزی برای به قتل رسوندنشه.
:یادم باشه چیز ميز خرسيو تحریم کنم براش.
:به پسر من کار نداشته باش گربه نق نقو.
:انقد گفتی گربه اونم دهنش افتاده..بعدم پسر تو پسر منم هست جناب پارک.
:نصفش کنیم?
:آره همه اش مال من ،من به اضافه اون مال تو.
:اوح خوشم اومد..تو نابغه ای جناب اوه.
:پس چی?!
چانيول با دیدن این روي سهون یاد اموجي افتاد که با عینک آفتابی رو چشمش درحال پز دادنه .
:گفته بودم عاشقتم چان?
از تغییر يهويي سهون متعجب شد .
این که يدفعه ای وسط بحثشون حرف از دوست داشتن زده بود عجیب بود چون سهون زیاد آدم ابراز علاقه نبود وبا کاراش علاقه شو ثابت می کرد.
:نه زیاد نميگي که ديکته بشه برام.
: وقتی نميگم یعنی دلم ميخواد تو بخواي که بگم ،تو بخوای که بدونم چقدر دوست داری که دوست داشته باشم.
مغز چانيول درحال پردازش حرفاي سهون بود نه این که نفهمه فقط احساس می کرد همین حرف هارو صبح ازدهن یکی دیگه شنیده.
:خجالت نمی کشی هون?
:چرا?
شوکه شده بود برای ابراز علاقه مگه باید خجالت می کشید?
:اینا حرفای یکی دیگه نبود?
شوکه از شنیدن حرف چانيول سر تکون داد.
:اوکی.ولی تو خودت خجالت نمی کشی فال گوش وايميسي چان???
طلبکارانه گف .
چی باعث شده بود فکر کنه حتی برای يديقه هم شده ميتونه مچ سهون و بگیره وروشو کم کنه?!
خداروشکر کرد به مقصد رسیدند وگرنه تا سهون عنوان"غلط کردم"که خیلی هم بهش علاقه داشت ازش نمی شنید ول کن نبود.
ماشین و مقابل شرکت پارک کرد وکيفشو از صندليه پشتی برداشت با پیاده شدنشون نگهبان به سمتشون اومد وبا پرت شدن سوييچ به سمتش فهمید باید ماشينو تو پارکينگ پارک کنه.
وقتی آسانسور ایستاد هر کدام با چهره های جدید که فقط مخصوص بیرون از خانه بود به سمت اتاقاشون قدم برداشتند.
هردو طبقه نهم با این تفاوت که اتاق چانيول سمت چپ واتاق سهون سمت راست بود ویکی از دلايلشون برای جدا بودن همین تحمل نکردن مهم ترین عضو خانواده چانيول از نظر سهون بود که عادت داشت با هرماه سر زدن بهشون روی تک تک نورون های عصبیه سهون راه بره.
سهون پشت میز رياستش جا گرفت با ورود منشی که زن جواني با موهای بسته شده دم اسبی با کت دامن اتو خورده و مرتب همیشگی بود گف:به یکی از نگهبانا بگین برام 100جفت جوراب بخرن خانوم.
منشی حین این که کاغذ های مرتب شده رو روی میز ميگذاشت با تعجب پرسيد:بله?
:حرفمو تکرار کنم?
چشم غره ای به منشی بيچاره رفت.
.

این جلسه احتمالا از جلسه هایی بود که یا به مرگ سهون ختم می شد یا به مرگ یکی از کارمندا.
تکیه اشو به صندلی هم چنان حفظ کرد وبا چشمايي که هر لحظه رو به تاریکی میرفت زل زد به صورت رنگ پریده کارمند بيچاره تا قشنگ مخشو بخوره.
گاهی وقت ها بیشتر از هرموقع دیگه ای بی حوصله میشد و این که بایداز مشکلات شرکت که حتی خراب شدن لوله های سرويس بهداشتی هم شاملش می شد باخبر میشد کلافه اش می کرد.
واقعاوات ده فاک?!
همه این ها تقصیر چانيول بود که عین یک آدم متشخص در اتاقش نشسته بود وخودش مجبور بود به همه چی رسیدگی کنه..امروز واقعا حوصله نداشت وسر صبحی با ديدن پيامک توگوشيه چانيول مزيد بر علت شده بود.
:کافيه!
:ولی مونده قربان.
کارمند بيچاره آروم زمزمه کرد کی ميتونست با  اوه سهون مخالفت کنه ?!
:نیاز نیست.
تکيه اشو برداشت حس می کرد هر لحظه حالش بهم می خوره
دلشوره عجیبی به دلش افتاده بود .
مقابل نگاه های مبهوت کارمندان از اتاق جلسه خارج شد 
دلش پیش چانيول مونده بود و کار هاش!
امیدوار بود چانيول کاری نکنه که که سهون وجونگين مجبور بشوند تا جون داره کتکش بزنند و به اندازه موهاي سرش اونقدر ببوسنش تا خفه بشه.
منشی به احترامش از سرجاش بلند شد که با نگرفتن توجهی از سهون وا رفته روی صندليش نشست
5سال بود منشی اینجا بود و از هیچ تلاشی برای تو چشم کردن خودش دريغ نمی کرد.
در دفترو به ضرب باز کرد که چانيول رو مقابل منظره شهر گوشی به دست دید اهمیتی به چشم غره ای که بهش رفت نداد ودرو محکم کوبيد که دوباره چانيول به سمتش برگشت :يواااش 
:نميخام.
شونه ای بالا انداخت و خودشو روی مبل رها کرد 
چیزی از مکالمه چانيول با فرد پشت خطی نمی فهمید چون با آره یا نه جواب می داد و این سهونو حرصی می کرد .
به رسم همیشه پاهاشو روی میز روی هم انداخت و نگاه منتظرشو به چانيولي دوخت که پشت بهش بود.
:باید برم اينچئون.
بعد چند دقیقه تماسشو قطع کرد وبا نشستن روی صندليش  رو به سهون گفت.
اخماي سهون توهم رفت .
:مجبورم سهون ..بخاطر مادرم.
پاهاشو از روی ميز برداشت 
وقتی بحث مادر چانيول بود هیچ چیز نمی تونست مانع از ملاقات چانيول با مادرش بشه مادرش به تازگی دچار بیماری شده بود والبته که سهون دل خوشی از هیچ کدومشون نداشت و اتفاقات چند سال پیش هنوز يادش بود که چطور انگ هرزگی خورد .
دل شوره داشت و بنظر نمی رسید این سفر مثل سفر های قبلی به خير بگذره باتوجه به قضیه پدرش و حرف ازدواج حس می کرد این زنگ زدن يهويي مادرش وسط این همه کاروبار اشتباهه.
چانيول سرشو مابین دستاش گرفت ..کنترل همه چی از دستش در رفته بود و الان مجبور بود طبق دستور پدرش به واسطه مادرش عمل کنه وبه اينچئون بره.
از سکوت سهون کلافه شده بود ولی ادامه داد:سعی می کنم زود برگردم .
:عجیبه.
سهون زمزمه وار گفت ولی به گوش چان رسید
:چی?
:هیچی از حرفات نمی فهمم.
:اصلا فهمیدی چی گفتم سهون??
:شاید اگه يکار برام کنی بفهمم.
سرشو خم کرد ونيشخند زد.
يجورايي قشنگ به چان فهمونده بود همه چی حتی الان که داره از دلشوره ميميره رو ميتونه به چپش بگیره وبا نيشخند ترسناکش به ريش نداشته چانيول بخنده.
:محض رضای خدا سهون ..یکم جدی باش.
:جدی ام خب.
حین این که از جاش بلند شد گفت وبا چند قدم سریع خودشو به چانيول رسوند.
با این ور اون ور کردن کاغذاوپوشه های تلمبار شده با نشستن روی میز و کشیدن صندلي به جلوش خودشو جا گیر کرد.
دیدن صورت درهم چانيول لباشو به خنده وا می داشت .
سهون همین بود یک آدم غیر قابل پیش بینی که حتی در بدترين شرايط هم کار خودشو می کرد.
پاهاشو دور صندلی حلقه کرد وبا ولع شروع به بوسیدن لباي چان کرد.
خشن می بوسيد و اهمیتی به طعم گس خون نمی داد ..همه جای لباشو گاز ميگرفت وميک می زد.
فشار دستش با ورود زبانش به دهان گرم چان روی گردنش بیشتر شد.
زبونشو جای جای دهانش می چرخوند و با زبونش بازی می کرد.
با دستی که روی سینه اش قرار گرفت مجبور شد از لبايي که از قرمزی برق می زد دل بکنه
:وحشی.
اهمیتی به لحن عصبيه چان نداد و گذاشت انگشتاش موهای نرم وبلوندشو به بازی بگيرن.
:برام ساک بزن .
دهنشو مثل ماهی بازوبسته کرد 
میخواست چیزی بارش کنه که مهمترین هايلايت زندگی اش جلوی چشماش نمایان شد.
تا چهار پنج ساعت دیگه باید می رفت واميد وار بود سهون کاری نکنه از پروازش جا بمونه.
وقتی سکوت پسر مو بلوندو دید پایین اومد 
*
ضرب منظم انگشتانش روی میز کلافگيشو نشون میداد
منتظر بود تا سوالاي به اصطلاح علميه دانشجوی روبروش که فکر می کرد با این سوالا به جایی ميرسه تموم بشه.
تحمل بانداژ کم کم غیر ممکن می شد چون5ساعت لعنتی رو که با فحشاي آبداری که نثار سهون کرده بود گذشته بود وحس خارش و فشردگی هر لحظه بیشتر می شد .
دختر روبروش با بکار بردن دو سه تا اصطلاح فکر می کرد همه چیز دون شده و این قضیه که هنوز درسو شروع نکرده بودن ودختر داشت روي تک تک نورون های مغزش با کفشای پاشنه بلندش پياده روی می کرد .
:تموم شد?
بالاخره نتونست صبر کنه ..انگشتانش از حرکت ایستادند .
:بعد کلاس بیا دفترم بت جواب سوالاتو میدم.
دختر با شنیدن حرف کای چشماش برقی زد معلومه که می رفت وقتی قصدش از اول به تور انداختن استاد جذاب دانشگاهشون بود.بقيه دانشجوها از سر حسادت ویا هیجان نگاهی به دختر خر ذوق انداختند این که استاد کیم گفته میتونه به دفترش بره ینی یک موقعیت و کی بود که برای رسیدن بهش از موقعيتاي طلایی بگذره!
نگاه کلافه اشو از دانشجویی که تو هپروت سیر می کرد گرفت برای این دخترا "سهون لازم"بود ،اینطوری نمی شد.
صداشو صاف کرد و رسما کلاس شروع شد.

خودشو داخل سرويس بهداشتی دفترش انداخت وبا قفل کردن در مطمئن شد هیچ کدام از دانشجوهای فوضولش سر از کار هاش در نميارن
با بالا بردن بافت نازکش دستشو روی بالا تنه اش که با طناب بانداژ شده بود کشید.
با یادآوری تنبیهی که شده بود ناله ای از سر لذت سر داد.
:پسر بد
زمزمه کرد وبا لمس رداي زیر طناب ها که به طرز محکمی بسته شده بودند اوومي کرد.
با گذشتن فکری از سرش نيشخندي زد .