من یک سیاره داشتم..یک دنیا.
دنیایی که فقط من بودم..
دنیای من زیبا نبود جنگل کوه آسمان نداشت
اکسیژن نداشت
خلا
تو دنیای من خبری از درخت و کوه وجنگل نبود
پر بود از زمین های ترک خورده هیچ انسانی در دنيام قدم نذاشته بود ..
برای من غروب های آفتاب غم انگیز نبود ولی طلوع هایش هم زیبا نبود.من گم شده بودم!
تا این که همه چیز عوض شد اولش با یک طوفان همراه بود..من عاشق شده بودم مثل طوفان آرامش دنيامو بهم ريخت ولی بعد از آن دنیای من با آواز پرنده ها طلوع می کرد روز هایش پر از حس زندگی بود وغروب هایش ..
به غروب هایش فکر نکرده بودم غم انگیز بود یا زیبا?
هنوز هم نمی دانم.

گل من تنها بود من هم بودم
ولی وقتی مال من شد دیگر خبری از تنهایی نبود..گل من زیبا بود و دلربا..فریبنده و شکننده!
مثل گل های رونده ای که روی دیوار جهنم می روييدند..آن دیوار من بودم..ینی شدم..ینی کرد!
من را تبدیل به جهنمي کرد که حتی تا آخرین لحظات زندگی هم میتونست مثل گل رونده ای شراره های آتشم را تبدیل به شکوفه کند ولی نخواست!
من عاشق گلم بود درست همان لحظه هایی که می درخشید تا من از سياهيه شب نترسم..
من عاشقش بودم مثل وقت هایی که مجبورم می کرد برایش شعر بخوانم تا از سکوتی که دنيامون رو گرفته به وحشت نیفتم.
من برایش شازده کوچولو بودم واو گل من!
ما بودیم با یک دنیا!
ما،ما بودیم تا وقتی که یک روباه گل مرا از من دزدید
و
من
مجبور
شدم
پرپرش
کنم!
تا فقط براي من باشد!
سهون، اسم گلم بود گلی که از بی آبی پژمرد.
من مسئول گلم بود ولی او هم مسئول من بود.
او من را اهلی کرده بود پس حق نگاه کردن به هیچ روباهی رو نداشت..پس من مجبور شدم بکشمش.
*****
(دیالوگ ها يکي در میان برای کای ودکتره)
پسر لاغر اندام قهوه به دست کنارش نشست.
:قهوه می خوری?
نیم نگاهی به صورت خوش قیافه اش انداخت.
:نه.
پشت بوم بیمارستان در این یک ماه تبدیل شده بود به پناه گاهش!
ارنجاشو رو لبه پشت بوم گذاشته بود و منظره شهر تو شب رو نگاه می کرد..سیاه بود درست مثل زندگیه الانش.
در این یک ماه هر روز گرهی که جونگين رو متصل به زندگی میکرد بریده می شد ولی دوباره بند میخورد با هر بند حس می کرد به مرگ نزدیک تر میشه.
سهون، عشق عزیزش یک ماه بود که بی هوش بود به خاطر یه اتفاق لعنتی..بخاطر تصادف.
وکار هر روزه جونگين شده بود التماس کردن بهش تا برگرده.
:حالش چطوره دکتر?
:تغييري نکرده کاي.
:پس کی حالش خوب میشه?
:بستگی به خودش داره تا خودش نخواد نميشه.
:شنیدم ادمايي که ميرن کما همه چيو ميشنون..میشه یه خواهشي ازتون کنم دکتر?
من نمیتونم زياد پيشش بمونم چون به کارم احتياج دارم.
:چه کمکی از دست من بر میاد کای?
:باهاش راجب روزایی که باهم داشتیم بگین ميخوام حتی شده بخاطر عشقمون برگرده.
:بگو یادم می مونه.
:بهش بگین تو زندگیم هیچ هدفی نداشتم تا وقتی که برای اولین بار ديدمش تو یک روز بارونی .
من تازه تو اون کافه مشغول شده بودم ولی مثل این که همه می شناختنش پسری رو که حسابدار بود و هر غروب به کافه می اومد
پسر مهربونی که همیشه لبخند به لب داشت و می درخشید يروز فهمیدم دلم براش تنگ شده از روي عادت نبود چون دستام به گرفتن دستاش عادت نکرده بود چون تنم بوي تنشو نمی داد چون اينکار هارو هیج وقت انجام نداده بودیم ولی دلم میخواست همه این هارو با سهون ميخواست .
آدمی نبودم که دست دست کنه ولی برای این تردید داشتم می ترسیدم قبولم نکنه..من اعتراف کردم و سهون قبول کرد .
دیواری که دورتادور دنيام کشیده بودم ترک خورد ..ازآن به بعدنور بود که ميتاپيد ..
با بودنش گرمم می کرد بوی عطرش هنوزم مستم میکنه ..میدونی بعضی بوها هیچ وقت عوض نمیشن مثل بوی تنش هنوزم بوی گل رز میده.
سهون برام مثل گل رز باشکوه ونشونه عشقه..ميخوام برگرده چون خود زندگيمه نه دلیلش!
حاضرم باهاش کل غروباي دنيارو نگاه کنم از وقتی نیست غروبا برام معنی پیدا کردن غم انگیز شدن طوری که دلم می گیره ..دلم می گیره از این همه تنهایی
آدمی که از تنهایی بیاد دیگه سخته برگردوندنش چون محبت دیده آدمی که به محبت عادت کنه آسیب می بینه من آسیب ديدم و فقط محبت سهون رو می خوام.
:شاید به محبتش عادت کردی،آدم دو روز محبت ببینه اهلی میشه.
:ولی نه هر محبتی!من يبار دیونگي کردم وقتی که عاشق یه پسر شدم وقتی تمام گذشتمو پشت سر گذاشتم آخرین ديونگيمم مطمئنا برای سهونه.
:چرا آخرین?
:چون بهش قول دادم ..قول دادم که اگه تنهام بذاره خودمو از بین ببرم..اسم حس من عشق نیست ديونگيه.
: درسته عشقی که توش ديونگي نباشه عشق نیست فقط حس عادته.

*********
4ماه بعد
روز های اول تابستان بود وهوا از هر زمان دیگه گرم ولی چرا جونگين حس می کرد یخ زده میون تابستون!
چی ميشنيد?
کلمات خارج شده از دهان معشوقه اش مثل تيغي شده بود که تو قلبش فرو ميرفت.
بد بود اگه ميان این همه آدم گریه می کرد ?ولی مگه مهم بود?
دیوار های این کافه با هر کلمه نزديکش میشدند.
آخرشو ميدونست وبا آخرین حرف بود که فشرده میشد لای ديوارها لاي سنگ ها
آخرش معلوم بود!
:سهون?
:جانم?
قطره اشکی چکيد ..جانم?
حتی وقتی بهش ميگف عاشق یکی دیگه شده?
:سهون?
:بله?
همين ميخواست ببینه هنوز سر حرفش هست?هنوز جونش هست?
چه زود خسته شد.
:واقعا ميخواي بري?
دنیا دور سرش می چرخيد وآدماي اطرافش مثل هزارتا توهم محو میشدند.
صداش می لرزيد وکنترلي روي اشکاي داغش نداشت..چرا حرف نمی زد?
چرا يکار نمی کرد گريه نکنه?
:من همه حرفامو گفتم جونگ.
:چرا سهون?توبم قول دادي.
:قول ها برای اینن که شکسته بشن جونگ.
:اينارم همون روباه بت گفته?آخ..خه براي منم حرفاي قشنگ میزد.
هق هق صداش این دفه بلند تر بود ..توجهي به نگاه های خيره اطرافش نداشت.
:چرا من نه?
چونه اش می لرزيد یا شاید دنياش!
گلش خیانت کرده بود و دنياش به لرزه افتاده بود .
:نمی دونم.
:اگه التماس کنم چی?
:اينقدر رقت انگیز نباش کای.
رقت انگیز?
اسم حسشو ميگذاشت رقت انگیز.
سهون احمق بود چون خودشو نداشت چون عاشق خودش نبود وگرنه نميگف رقت انگیز کاش یه روز خودشو میدید کاش يروز براي خودش می خندید اون وقت ميفهميد هجوم يکباره تمام دل آشوب های دنیا یک چی
جونگين از همان اول دلشوره داشت ..دل شوره داشت برای گلی که زیبا بود.
:خواهش میکنم سهون..هرچی بگی قبوله.
سهون صاف ايستاد
:ديگه ميرم..مراقب خودت باش.
ورفت.
اشکاي داغش بود که گونه هاشو ذوب می کرد و لباي خشکيده اش رو آتش میزد.
سهون عاشق شده بود
عاشق دکترش.
دکتر قصه گو..
کای همه چیز را به روباه گفته بود آن قدر زیبا که حتی روباه هم عاشقش شده بود.
کای باخته بود.
روباه عاشق سهونش شده بود.
*****
وقتی شماره مورد نظرش رو پیدا کرد انگشتش رو روش فشار داد.
به سه بوق نرسید که صدای منفور این روز هایش شنیده شد.
:کای
صدای بشاش دکتر بود که او را مورد خطاب قرار داد.

:میخوام ببینمت..بیمارستان اومدم نبودي.
:مرخصی گرفتم...حرفتو بزن.
:چرا?
:چی چرا?
عصبانی بودوبازي با کلمات عصابشو بیشتر بهم می ریخت.
:دارم می پرسم چرا عاشقش شدي لنتييييي?
:چون لایق دوست داشتنه.
:من فکر کردم دوستمي
بغضش شکست.
:من عاشقش شدم عاشق گلی که دنيات بود.
جوابشو خیلی وقت بود که گرفته بود.
:می فهمممت چون فقط دوتا دشمن خوب می تونند حرف هموبفهمند.
گوشی و قطع کرد.
بوی نم اتاق20متريش حالشو بدتر می کرد عجیب بود اولین باری بود که انقدر همه چیز براش تهوع آور بود بعد از دوسال!
بعد ازدوسال عاشق بودن.
امروز یک شنبه بود..آفتاب غروب می کرد شراره های خشم توی چشم پسر زبانه میزد ودنياشو بهمراه گلش می بلعید کای باید تمام میشد بهمراه گل خیانت کارش!
*******
بهترین لباس اش رو به تن کرد عصر سرد زمستان بود
صدای نحس کلاغ ها برای قلب مرده اش آواز می خواندند.
صدای کتری روی گاز کهنه شنیده می شد.
پسرکی اواز می خواند..آواز یک شنبه تلخ را.
با صدای در آخرین دکمه پیراهن سفيدش را بست وبه سمت در پرواز کرد.
سهون سفید دوست داشت امید وار بود اوهم سفید پوشیده باشد چون مجبور میشد خودش کاری کند
چون
مرده ها
سفید
می پوشیدند.
در آهنی خانه محقرانه اش رو باز کرد
نفسش رفت?نه!
قلبش تپيد?نه!
گل خیانت کارش جلوی در اجازه ورود ميخواست البته که میتونست نا رضایتيش از بودن در اونجا رو ببینه چون خودش دعوت کرده بود.
نگاهش به بافت مشکيش افتاد..همرنگ حال وروز کای لباس پوشیده بود.
:بیا تو.
کنار رفت تاداخل بشه.
درو بست برگشت به طرفش که سهون رو ايستاده همان جا دید.
:اینا چی ان کای?
کای رد دستشو گرفت وبه گلبرگ هایی رسید که دور تادور خونه به شکل نیم دایره ريخته شده بود..
فرصت جواب به کای نداد.
:یه بویی نمیاد??
:بوي نم?
:شاید.
شونه ای بالا انداخت ورو یکی از مبلاي زه وار در رفته خونه نشست.
دوتا مبل خونه کای جابجا شده بودند دقيقا وسط اتاق که حکم خونه رو داشت قرار گرفته بودند اهمیتی نداشت چون کای حواس پرت عادت به ويرون کردن خونه داشت.
:چیزی میخوری?
:نه !
:اگه چیزی میخوری بگو چون بعدابخواي نميارم.
:کارم داشتی?
کای با هرنگاه تو چشمای سرد سهون یاد این جمله می افتاد
شازده کوچولو از روباه پرسید
عمق فاجعه برای تو کجاست.
روباه جواب داد
سردترين نگاه رو تو چشماي مهربون ترین آدمی که تا حالا دیدی ببینی.
پس الان عمق فاجعه براش بود.مگه نه
کای به سمت گرامافون خاک خورده گوشه خونه رفت یادش نرفته بود که این رو از عتيقه فروشی خریده بود چون سهون عاشق وسایل قدیمی بود.
:حرف نمی زنی?
سکوت.
:یک شنبه تلخ?
با شنیدن آهنگی که پخش شد ناباور لب زد.
:تلخ مثل یک شنبه،تلخ مثل من .
:ببخش کای.
کای پنجره بالا سر سهون رو بست..هوابازابری بود
بست نه این که هوا سرد بود بست چون به اکسیژن نیاز نبود دوباره پر شده بود از حس خلأ.
:جواب نمیدی?
:نه.
بغض داشت و این و سهون می فهمید
حال پسرکش بد بود چون خودش باعثش بود.
کای شمعی روشن کردیک شمع سفید!
روی خط گلبرگاي ريخته شده گذاشت .
:اینو می پوشی?
نگاهشو به پيراهن سفید رنگ تو دست کای داد..
آنقدر مظلوم پرسیده بود که حتی سهون نمی خواست بپرسه چرا.
فقط میخواست امروز رو طبق کای زندگی کنه
بافت مشکیش رو درآورد و لباسی که کای داده بود رو به تن کرد.
روی یکی از مبلا با فاصله از سهون نشست:ميخوام برات کتاب شازده کوچولو رو بخونم سهون .
لحن لرزونش همراه با آواز غمگین یک شنبه تلخ به گوش می رسید.

:من در سياره ام گلی دارم
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد .آخر گفت:

- بیزحمت مرا اهلی کن !

شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توانند شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !

شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟

روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی . من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرفی نخواهی زد.

زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.

فردا شازده کوچولو باز آمد.

روباه گفت:

 - بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه ببعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود.سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شدو آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...آخر در هر چیز باید آیین باشد.

شازد کوچولو پرسید : « آیین » چیست ؟

روباه گفت : ای هم چیزی است بسیار فراموش شده چیزی است که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند....

بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت:

- آه !...من خواهم گریست.

شازده کوچولو گفت : گناه از خود توست . من که بدی به جان تو نمی خواستم . تو خودت خواستی که من ترا اهلی کنم..

روباه گفت : درست است .

شازده کوچولو گفت : در این صورت باز هم گریه خواهی کرد ؟

روباه گفت : البته .

شازده کوچولو گفت : ولی گریه به حال تو هیچ سودی نخواهد داشت .

روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود.

و کمی بعد به گفته افزود : یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برگرد و با من وداع کن و من به رسم هدیه رازی را بر تو فاش خواهم کرد.

شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت :

- شما هیچ به گل من نمی مانید . شما هنوز چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید . شما مثل روزهای اول روباه من هستید.او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.

و گلهای سرخ سخت رنجیدند.

شازده کوچولو باز گفت:

-شما زیبایید ولی درونتان خالیست . به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهای از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام.فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او  و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام . زیرا او گل سرخ من است.

آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت :

- خداحافظ !...

روباه گفت : خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است :

بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.

شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- آنچه اصل است از دیده پنهان است .

- آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای .

شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده ام .

روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی . تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسوول آن خواهی بود. تو مسوول گل خود هستی ...

شازده کوچولو برای این که به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- من مسوول گل خود هستم .

هق هق کای بلند شد ..کتاب از دستاش سر خورد ورو زمین افتاد.
سهون نمی فهمید. این ها همه کلماتی بودند که خودش يروز به کای گفته بود وقتی که بهش اعتراف کرد..
کای چیز هایی رو براش یاد آوری کرده بود که خودش گفته بود.

:پس کی مسئول منه سهون??
جوابی نداشت.
نفهميد کی کای خودش رو بهش رسوند وقتی به خودش اومد شازده اشو میدید که گریه می کرد
او گل خیانت کاری بود..او اهليش کرده بود و اخر بووووم طناب دار عشقشون رو بهم بافته بود.
امروز یک شنبه بود
آسمون گرفته وابري.
یک شنبه تلخ بالاخره یه روزی به دار آویخته میشد
یک شنبه تلخ قاتل بود
قاتل سهون وکاي که هردوي اون هارو به کام مرگ می کشوند.
کای کنار پاهاش زانوهاش رو گرفته بود تلو میخورد مثل وقتایی که سهون دعواش می کرد چون خوب غذا نمی خورد
دعواش می کرد چون بدون لباس گرم بیرون رفت.
دعواش می کرد چون مهم بود براش.
با لبان بهم دوخته شده اش اصوات نا مفهمومی برای همراهی با آواز محبوبش در می آورد
شبیه پسرک فیلم ترسناکي بود که سال پیش ديده بودند.
همان قدر درمانده ولی ترسناک!
:نفت!بوی نفت میاد.
جرقه تو مغزش باعث شد سريع واکنش نشون بده
چشماش بی اختیار به سمت شمعی چرخید که می سوخت..
نفس سهون همراه آخرین شعله شمع قطع شد وبه يکباره زبانه کشید.
سهون وحشت زده از سرجاش بلند شد ولی گره دستاي کای مانع از قدم برداشتنش می شد.
:کااااااي ولم کن.
کای توجهی به فریاد های سهون نداشت
اشکاش دوباره شروع به ريختن کرده بود
:نرو سهوني..ميترسم اگه بري.
سهون ظالم ترین معشوق قرن می شد اگر این صدای شکسته رو می شنید و ميرفت.
اگر این آدم مرده رو میدید وباز می رفت.
ولی سهون ظالم بود.
ظالم ترین بود.
وقتی عاشق روباه شد
وقتی شازده کوچولوش رونديد که چطور با عشق بی اندازه اش آبیاريش میکنه.
سهون ظالم ترین بود و پسری که با اشکاش خوابيده روي زمین خط های مبهم می کشید مظلوم ترين عاشق دنیا.
بهت زده دوباره سرجاش نشست
ميخواست امروز به روش کاي زندگی کنه ولی مرگ پيشنهاد کای بود.
تلاش فایده ای نداشت وقتی که شعله های آتش به سقف می رسیدند و دنیا پیش چشمای سهون تبدیل به جهنمی میشد که کای خالقش بود.
:دلم آب می خاد.
ثانیه ای بعد صدای مهیب انفجار کپسول گاز بود که خانه محقرانه و غم آلود کای رو در برگرفت.
شعله های آتش خانه را در خود می بلعید و مقابل چشمان بي گناه دو نفر جولون می داد..
آسمان غمگین شد..باريد مثل هزاران گلی که براي گل کای پژمردند
ومثل هزاران عاشقی که برای کاي گریه کردند.