oh my Dads_1
کای استاد موفقی بود ،طوری که بقیه به جایگاهی که داشت غبطه می خوردند
او محبوب بود ودرعين حال مغرور ولی در عین حال بازم کسايي بودند که با وجود اخلاق ورفتار سردش براش سر ودست بشکونن ولی با اینحال کم هم نبودند!
طوری که حسادت دومرد زندگیش رو بر می انگيخت!
درست یک دقیقه پیش که کای با قدم های محکم و پرستیژ استاد وارانه اش باعث شده بود دانشجویان بی اختیار سر جاشون یخ بزنند،
نگاهش تو چشم هایی آشنایی اسیر شده بود که با نیشخنديجور نگاه ميکرد که باعث میشد گر بگيره
اوه سهون ،دديه عزیز وصد البته عوضيش!
جا خورده بود?
شاید!
ولی تا جایی که یادش می اومد این اولین بار سهون نبود که برخی از کلاساش حاضر میشد،واينگونه بود که با جذبه ای که تو دید ميگذاشت باعث میشد کای هر یک دقیقه يکبار آب دهنشو قورت بده و عرق از سر وروش بباره(!)
دديه عوضيش هر لحظه در کمین بود تا با یه اشتباه تنبيهش کنه و حتی اگر اون کار زوم شدن برای حاضر و غایب روي دختراي گوشه کلاس که گاه وبی گاه براي مخ زنی چشمک میزدند بود.
هرچند خودش هم علاقه چندانی هم به کارای چندششون نداشت .
بیرون از آغوش مرداش،تبدیل به مردی میشد که با نگاه های تيزش لرزه به تن هرکس می انداخت ولی کی میتونست کیم کای،استاد روانشناس معروف دانشگاه تو خونه نينيه همون مرديه که با لذت نشسته در انتهایی ترین صندليه کلاس درحال دید زدنشه!
والبته نينيه یکی دیگه که اگه به خونه برسه از سهون پيشش شکایت میکنه!
سرفه ای کرد و سعی کرد به خودش مسلط باشه مثل دفه های قبل!
کلاس بزرگی که دانشجوهای زیادی رو تو خودش جا داده بود،نشون میداد چقدر مشتاق استاد جوان دانشگاهشون هستند.
در طول درس دادن سعی میکرد نگاهش به سهون نيفته،نه این که نخواد نه!
اخم غلیظی روی پيشوني اش تشکیل شده بود که جرأت حرف زدن به دانشجو هارو نيمداد.
کلاس تو سکوت فرو رفته بود مثل سري های پیش، روي وایت برد مينوشت و دانشجو ها يادداشت ميکردند
سهون پاروپا انداخته بود وبا لذت که هنوزم نيشخندشو داشت نگاهش میکرد
انگار که از دستپاچگيه کای لذت ببره.
کای سعی میکرد نگاهش بهش نيفته تا خودشو گم نکنه و سوژه به دست بقیه نده
ولی ميخاست اعتراف کنه که خیلی ام بدش نيومده ،وقتی گاهيي که کای نگاهش به سهون می افتاد لباشو جمع میکرد وبی سروصدا براش بوس می فرستاد، باعث میشد گونه هاش قرمز بشه ولی بعد با سرفه سعی میکرد فراموش کنه چه خر ذوقی شده.
ولی محض رضای خدا،سهون باید چشمک زدنشو ترک ميکرد تا کای رسما بفنا نرفته!
نگاهي به ساعت گرون قیمت اش انداخت وبا گفتن این که کلاس تمومه پایان کلاسو اعلام کرد.
دانشجوها یکی یکی را جمع کردن وسايلشون کلاس رو ترک کردند
و
کیم کای موند با سهوني که با تکیه به صندليش نگاهش رو سرتاپاي کای می چرخوند.
دختروپسرا حق داشتند اگر چشمشون استاد معروف ودانشگاه رو ميگرفت.
کای با موهاي به رنگ سبزش (هنوزم یادش نرفته چطوری سهون بعنوان تنبیه موهاشو سبزکرده بود ،حس میکرد با کله سبزش دیگه اونجوری که دانشجوهاش حساب ببرن ، نميبرن)که بالا زده بود وبا ریخته شدن یه وری چند تار مو روی پیشاني اش باعث میشد دلش براش قنج بره...شلوار پارچه ای مشکی با بافت نازک مشکی که سيکس پکاشو به خوبی نشون میداد و اورکت قهوه ای که خودش صبح تنش کرده بود تا سرما نخوره.
تعجب کايو موقع ورود به کلاس وبا ديدنش درک می کرد
صبح باهم از خونه بیرون اومده بودند ولی زودتر از کای تو کلاسش نشسته بود.
کای در باز کلاسو به آرومی بست..چند قدمی به سمت سهون برداشت که با دیدن اخم روي صورتش ایستاد
:سهون?
آروم صداش زد.
:چاردست وپا شو.
حتما زده بود سرش!
مشکلی با دستور سهون نداشت ولی اگر کسی میدید چی?
نگاهی به چشمان مصمم سهون انداخت
:ولي آخه..
:زود باش کای
سهون غرید واجازه نداد عذروبهونه بیاره.
عصبانی کردن سهون پیامد های خوبی نداشت..روي زمین زانو زد وبا گذاشتن کف دست هاش به حالت چار دست وپا در اومد.
استرس این که یکی بیاد نمی گذاشت درست فکر کنه.
چند قدم باقی مونده روچهار دستوپا طی کرد
سهون دست برد به موهاش وبهم ريخت که نفس حرصی کایو به دنبال داشت
صبح فقط يساعت وقت گذاشته بود تا موهاشو درست کنه و الان به لطف دديش دود شد رف هوا!
چونه کايو روي زانوش گذاشت حرکت انگشتاش توي موهاش حس خوبی بهش ميداد ولی استرسي که داشت نميگذاشت نهایت لذتو ببره .
نگاهشو از پايين به چشماي سهون داد،عصبی نبود ولی لبحندم نميزد.
:پس نينيه من هر روز تو کلاساش اینجوری به مردم لبخند میزنه.
سهون از چی داشت حرف میزد?
ولی اینو هم میدونست که سهون روش خیلی حساسه و حتی کوچک ترین چيزا به چشمش میاد
وحالا بحث تربیت هم میشد که چه بهتر!
رسما فاتحه اش خونده میشد.
:ددي??
لحن سرد وجدي جاشو به پسري داده بود که قصد داشت برای پدرش عذر وبهونه بياره..به چشماي منتظر سهون نگاه کرد.
:ددي??من که لبخند نزدم خودتم دیدی.
انگشتان سهون از نوازش موهاش وای نمی ايستاد ولی نگاه جدی شدهسهون کم کم داشت ترس بهش القا می کرد
:اگه من نبودم که میزدی..(نگاهشو به در دیوار کلاس داد،نمایشی نفسشو دادبیرون)عاح گاد تازگیا شنیدم استاد کیم به لبخنداي درخشانش معروفه .
نگاهشو به چشمهاي ترسيده پسرکش داد،سرشو خم کرد وزیر گوشش غرید:تو مال منی یادت باشه ،دلم نميخاد دیگه همچین شایعاتی تو دانشگاه بپيچه.
از موهاش گرفت واروم عقب کشید لباي حجيمشو به دهن کشید و اجازه نداد پسرک زیر پاهاش بیشتر از این شوکه بشه.
رفتار های ضد ونقیض سهون باعث میشد دچار دوگانگی بشه.
سهون بعد اين که مطمئن شد خوب لباشو کبود کرده عقب کشید.
صاف ايستاد وبا لذت به پسر زیر پاهاش نگاه کرد،دروغ نبود اگه ميگف از زندگيشم بیشتر دوسش داره وگاهي حساسيت هاش بيشتر میشه ولی چکار میکرد وقتی حتی لبخنداشم برای خودش ميخاست نه اون دختراي چندش!
:راس ساعت6ميبينمت ،5مين اونور بره تنبیه میشی نيني.
منتظر جواب کای نموند وبا قدماي سزيعش از کلاس بیرون رفت.
روي صندلی که سهون نشسته بود، نشست ودستشو به سمت لباش برد با لمسش هيسي از درد کشید،مطمئنا کبود شده بود واو هنوز سه کلاس دیگه هم داشت.
:هاايش عوضی ،شب بت نشون ميدم (لباشو اويزون کرد)دديه بد.
*
چانيول دوتا ماگ رو از قهوه پر کرد،قهوه میتونست نیمی از خستگی امروزشو از بین ببره ونيمي ديگرش رو نينيه عزیزش.
نیم نگاهي به سهون انداخت که رو کاناپه پاروي پا انداخته بود وبا لپ تاپش درگیر بود.
ماگ رو دستش داد و خودش هم کنارش نشست
:امروز شرکت نبود،کجا رفته بودی?
نگاهي به ساعت روی ديوار انداخت،کم مونده بود نينيه عزيزشون برگرده.
سهون قلپي ازقهوه اش خورد
:همم رفته بودم يکيو ادب کنم.
نگاهش هم چنان به لپ تاپش بود.
چانيول متعجب به سمتش برگشت:نگو که،،باز رفتی کلاسش سهوننن??
سهون سر تکون داد.
:محض رضای خدا سهون،اون سري ندیدی دو روز قهربود??
میگه حواسشو پرت میکنی.
سهون شونه بالا انداخت:بمن چه ميخاد دلبري نکنه.
چانيول با به یاد اومدن قیافه تخس وکيوتش لبخندي زد:نيني ذاتش خاستنيه،دست خودش نیست.
:همه چیزش براي ماست چان،بهتره کمتر دلبري کنه همین که گفتم.
ايستاد وادامه داد:ميرم دوش بگیرم ...چاني??چانيه عزیزم??
چانيول که ميدونست لوس شدناي سهون بخاطر چیه چشاشو يدور چرخوند:باشه شام بامن.
سهون ماچ ابداري ازگونه اش گرفت که چانيول با گرفتن صورتش لباشو کوبوند رو لباي سهون.
از لباش جدا شد:حالا برو.
:ای به چشم مستر پارک.
سرخوش ار کنارش رد شد.
لپ تاپ سهون روي میز بود با روشن کردنش بک گراندش جلو چشاش نقش بست ،عکس سه نفريشون که کای وسط بود وخودشو سهون هر کدوم گونه های چپوراستشو ميبوسيدن.
از وقتی وارد زندگی شون شده بود رنگ دیگه ای بهش داده بود .
:يولييييييي
در خونه محکم بسته شد و صدای کای بود که از راهرو حرصی به گوش ميرسيد،الانا بود که شکایت سهونو بهش بکنه.
به پذيرايي رسيد شال گردنش رو از دور گردنش کشید و انداخت روي دسته کاناپه.
روبروی چانيول ايستاد و لباشو اويزون کرد:يوليي??
از دیدن موهای شلخته اش خنده اش گرفته بود ولی سعی کرد نخنده تا بطرز کيوت واري نکشتتش!
:جانم عزیزم?
:يوليي هون امروز باز اومد سرکلاسم ،میدونی چکار میکرد هی اینجوری اینجوری(همین طور که ميگف چشاشو باز وبسته میکرد تا به يوليه عزیزش بگه سهون چطوری بهش چشمک ميزده وحواسش براش نميگذاشته)چشمک میزد بعدم لبامو کبود کرد من مجبور شدم5ساعت تمام ماسک تحمل کنم...
کای تندتند به طور با مزه انگار که شکایت دوستشو آورده باشه بهش توضیح میداد.
:اخخخ.
با گرفته شدن گوشش توسط دديه عوضيش نتونست پروسه شکايتو کامل کنه.
دستشو روي دست سهون گذاشت تا ولش کنه،نگاه پاپي به چانيول انداخت:يوليي
خنده اش گرفته بود،طاقتش کم مونده بود تموم بشه و پسر کوچولوشو بچلونه.
:ولش کن سهون،دردش میاد.
:عاره دردم میاد ددي هون.
سهون وقتی چهره درهمشو دید طاقت نياورد و ولش کرد.
کای به محض آزاد شدنش به سمت چان فرار کرد وخودشو درون آغوش گرم ددي چانش گیر انداخت.
:يولي دیدی چکار کرد?
مثل بچه ها شده بود، دقيقا خود واقعيش که فقد پیش ددياش نشون ميداد.
چانيول گره دستاشو دور کای محکم کرد:الان جات امنه عزیزم.
کای زبونشو برای سهون حرصی درآورد وروشو گرفت.
:ميخاستي دوش بگیری چيشد?
سهون با یاد آوری این که چرا برگشته بوده نيشخندي زد ازهمونايي که باعث میشد کای بترسه.
:یادم اومد امروز روزيه که باید با نيني بريم حموم.
نگاه پر لذشتو به چشماي ترسيده کای داد،شت گیر افتاده بود اونم توسط کی?
اوه سهون عوصي ترین دديه دنیا!